مقام معظم رهبری: تكریم شهیدان به آن است كه این ملت هرگز در برابر سلطه گران مستكبر سرخم نکند . یاد شهیدان باید همیشه در فضای جامعه زنده باشد.
تاریخ تولد: 1343
محل تولد: بروجرد
نام دانشگاه:
مقطع تحصیلی:
تاریخ شهادت:
محل شهادت:
نحوه شهادت: جبهه

بسم الله الرحمن الرحيم
هرفردي از افراد بشر وقتي به خود مي آيد .از خودش مي پرسد به كجا مي روم به جز از اين زندگي به كجا مي انجامد جز آيا مرگ نيستي يا زندگي به طور ديگر به طور ديگر جز همانطوري كه پرسش از مبدا نيز فطري است من نبودم پيدا شدم چه كسي مرا پديد آورد اينجانب كه يك تحليل عقلي مختصر ،مبداء آفرينش معتقد است نمي تواند معاد را انگار كند و اين افكار او را وادر به نوشتن وصيت نامه ميكند .چون حس ميكنم كه چند روزي ديگر در اين دنيا هستم بنابراين بر آن شدم كه وصيتنامه خودم را تعيين كنم كه شايد اين وصيت نامه بر روي يك سري از افراد تاثير گذارد پدر و مادر چند روز ديگر به ميدان انتخاب مي روم جاي بايد انتخاب كرد با چه كسي مي خواهي معامله كني و من با توجه به آنكه طرف سالي است كه خدايم را كه رب و همه چيز من مي باشد شناختم و درندت شناختم جز ندامت و توبه به درگاهش و سجد كردن در درگاهش و درخواست استعفاد چيزي نداشتم .تصميم گرفتم در اين ميدان و در اين عرصه تجاربم ،تجاربي سود مندانه كنم.و بخا طر همين در بين هر چه داشتم پدر و مادر ،خواهر ،برادر -گذاردم تا آن چيزي را كه نداشتم بدست آورم .چرا كه براي يافتنش از خانه ام به سوي نور هجرت كردم و اكنون در ازاي لقاء يار جانم را مي دهم كه البته آن هم متعلق به يار هست و امانت است در پيش من چون وعده الهي حق است كه هر كس به جان و مال با خداوند تباري و تعالي . معامله كند خدا نيز او را وعده خوش بختي مي دهد لذا انتخابم را با ورود درگرو نور كه مقدمه مقامله با خدا آن هم با جان قرار دادم مي خواهم دعا كنيد تا خداوند كريم مرگ مرا شهادتم قرار دهد چرا كه براستي ديوانه الله هستم و براي لقايش جان بي ارزشم را نثار مي كنم و افسوس كه جز اين تحفه ناچيز ،چيز ديگري در محيط ندارم و از خداوند مي خواهم كه شهادتم را طوري قرار دهد كه بدنم در راه رسيدن به او پودر شود چون مي دانم تنها به اين وسيله است كه شايستگي ظهور در پيشگاه خداوند را خواهنم  و از خداوند مي خواهم كه در آخرين لحظات عمرم امام زمان را به من نشان دهد چون خيلي علاقه عجيبي به آن مولاي دارم .پدر و مادر مي خواهم امتحان كنم شما را كه چه قدر به اسلام پاي بند هستند و آن امتحان اين است در نبودم خنده بر لبها يتان باشد تا اين خنده تيري باشدبر قلب كور دلها و در ضمن مي خواهم در مجلس بزرگ داشتم سخن از مظلوميت امام علي( ع)گفته شود و همچنين مظلوميت سرور و سالار مان امام حسين (ع)والسلام حبيب شاه كرمي بندي كوچك خداوند اي مردم حبيب يك عمر بنده به درگاه خداوند يكتا بود.حبيب را يك عمر خداوند مي خواند ولي از درگاهش فراري بود. حبيب رايك عمر معشوق از بلا نجات مي داد ولي سپاس نمي گفت از شما يك  تقاضا دارمتو را به خدا در اين آخرين لحظات كه به خاكم مي سپاريد ،مانع فرار من از درگاه خداوند شويد دستها و پاهايم را اگر دست وپاهايم را اگر دست وپايي داشتم با يك طناب ببنديد و مرا بر روي زمين بكسيد و به طرف قبر ببريد تا خداوند به خاطر شما انسانهاي مخلص مرا عفو كند .انتخابم را با ورود در گروه نور كه مقدمه معامله با خداست آنهم با جان قرار دادم از خداوند مي خواهم شهادتم را طوري قرار دهد كه بدنم در راه رسيدن به او پودر شود پدر و مادر عزيزم در نبودم خنده بر لبهايتان باشد تا اين خنده تيري شود به قلب كور دلها در ضمن مي خواهم در مجلس بزرگداشتم سخن از مظلوميت امام علي (ع)و امام حسين (ع) گفته شود. 

بسم الله الرحمن الرحيم
در تاريخ 63/10/15غروب براي تعليم بسوي ميدان تير رفتيم از بخت من يك گلوله ضد نفر قسمتم شد شب قبل خوابي ترسناك ديده بوديم و انتظار حادثه اي را مي كشيدم ولي مسئول ميدان تير گفت كه بطرف مغرب شليك كنيم و من نيز همان كار را كردم اما چند دقيقه بعد از طريق مغرب چند نفر به طرف ما مي دويدند و از ما طلب كمك مي كردن و مي گفتند گلولة توپي به چادر شان خورده با اين حرف عرق سردي بر پشيمانيم نشست و گفتم بجاي دفاع از اين مردم تو خود آنان را كشتي اما بعدأ شد كه گلوله آرپي جي در نزديكي چادر خورده بود و به كسي آسيب نرسيده بود در آن لحظه خدا را يك بار ديگر شكر كردم و از اين كه مرا شرمگين امت رنج كشيده نكرده تشكر كردم اميد يا الله .سالها بود كه ركود و رخوت مرا فرار گرفته بود و جزء خود به كسي فكر نمي كردم تمام زندگيم  شده بود كارهاي تكراري تكرار ،تكراري سرگردان مانده بودم بين اميد و جزء بيهود گاري ديگري را نمي جستم.آري تعليم راحتم گذار در اين چند صباي زندگي و مرا به حال خود رها كن ،آخر مگه نمي داني كه بايد تو را رها كنم و بسوي معشوق و معبودم بر كشتم مگر نمي داني فرشتكان هستند و گسترده  و مرا به مهيماني خدا دعوت مي كنند .من چگونه به تو مشغول باشم در حالي كه در آنجا خاك پاي سالار شهيدان خاك تبسمي است كه با آن وضو عشق مي گيرم و در پشت سر ايمان به نماز جماعت علي( ع) مي روم آنجا ديگر از تو خبري و اثري نيست و همه يكي ويكي در يكي هستند و پزدار مي كنند دلها به سوي يك دل و يك دريك دل حبيب شاكرمي……..خدايا نمي دانم الفباي عشقت را چگونه ياد بگيرم اما مي دانم كه الف،ب،ت،فقر ك،خ،ح خنا ،ت،چ،ن استغنا ،خط،ع،غ رسيدن بتوست خدايا الفباي عشقت مرا به لكنت انداخته و در بيان عشق تو به رساترين سخت در مانده ام و نمي دانم چگونه فرياد زنم اس تني فره الله ربي و اتوب اليه آه اي قلب  راحتم گذار و اين موج بنيان كن محبت را بر تن و جانم روان كن اي قلب توچه سنگ دلي كه وجودم را در آتش كشيده اي و بري سوختنش را به مشاهم مي رسا ني و من مانده ام كه اگر بسوزم شمع وجودم چگونه پروانه عشق از لي را بخود مشغول خواهد كرد و از وجودش چگونه شراب دوستي خواهد نوشيد .آن روزها براي من بمانند شب سياهي بود كه تارو پودش در بدنم فرو رفته بود و ضربان قبلم را به شمارش مرگ بدل كرده بود هر شب به اميدپايان يافتن اين تباهي ستار هاي اميد را در آسمان انتظار يك به يك با عشق خدا بنام محمد مي شمردم و چشمانم را با آب كوثر شستشو مي دادم تا لحظي آسوده شوم از ديدن اين همه ظلم . اما سحرگاه كه شب نسيمي روح بخش از غرب بوي پيراهن يوسف را به مشامم مي رساند و چشمانم ماتم گرفته ام را نور بخشيد و به خنجر تبديل شد و ضربان ساعتم را به آخرين دقايفق عمر طاغوت بدل كرد آري از ميان خرابه هاي طاغوت نهال اميدسرزد چشمه روشن ايمان آمد و گرفت دستم را و با هم نوشتيم