مقام معظم رهبری: تكریم شهیدان به آن است كه این ملت هرگز در برابر سلطه گران مستكبر سرخم نکند . یاد شهیدان باید همیشه در فضای جامعه زنده باشد.
تاریخ تولد: 1346
محل تولد: الیگودرز
نام دانشگاه:
مقطع تحصیلی:
تاریخ شهادت:
محل شهادت:
نحوه شهادت: جبهه

شما مردم و كه امام  عزيز و انقلاب و را تنها نگذاشتند و مانند گذشته و در سنگر و ايمان و تقو.ا و حضور داشته باشيد و بدانيد و كه اسلام پيروز است و بدانيد وكه هر كس و به اين انقلاب و مردم و خد مت كنند  و در نزد  خدا مقام و بلندي دارد و هر كس و در هر كراي و كه هست و خداي نكرده و خيانت كند و بايد چوابگوي و خون شهيدان و عزيز وهمچنين و پاسخگويي خانواده و  محترم  و اين عزيزان باشند.

خاطره ای ازشهید سید محسن هاشمی اززبان همرزم شهید:
 سال62 به اتفاق جمعی ازبرادران در نزدیکی هویزه برسرقبر خواهران گمنام رسیدیم .به خدا قسم وقتی به این منطقه رسیدیم تمام برادران شروع به گریه کردندوخاک آن محل را بادستان خود فشردند وباخدای خود عهد بستند تاانتقام خون این عزیزان را نگیرندازپا نخواهم نشست.

 

 

 

خاطره شهيد سيد محسن هاشمي از همرزم شهيد :
به اتفاق  جمعي از برادران  و در نزديكي و هويزه و بر سر قبرو خواهران و گمنام و رسيديدم و به خدا و قسم و قتي به اين منطقه رسيديم و تمام برادران و شروع به گريه كردن كردند و خاك ان محل را با دستشان وئ خود فشردند و با خداي خود عهد بستند و تا انجام و خون اين  عزيز ان را نگيرند و از پا نخواهيم نشست.

 

 

 

 

 

خاطره شهيد سيدمحسن هاشمي از برادر شهيد :

خاطره اول شهيد از برارد شهيد :
 در تاريخ 15/4/67 از بسيج و سپاه پاسدارنه و شظهرستان اليگودرز و عازم مناطق جنگي دشم و بيادر شهيدم و در تاريخ 13/4/67 براي چندئين بار  عهازم جبهه شدهب ود و در اني فاصله و بادرم وئهمراه و گرانهاي و ديگرئ تيپ و 57 ابئوالفضل و لرستان و جهات عمليسات و وسره كوه و بانه و از منطقه اسلام اباد و غرب و بانه و عزيمت نمود و زماني و كه نبده و به اسلام اباد  غرب رسيدم بود  متوجه دشمن و گردان و بانه حر كت نموده و يكي از خاطرات مهم و ج-تالبت دين و ظروف و حنا و بود و كه تمامي بچه ها جهات عمليات و شب قبل دست و خود را حنا گرفته بودند و غسل نموده و دعي كميل وئ تلاوت نموده  و قتي و متوجه شديم و به بنده و گفت و برادرت  و ساك و صيت و يك  نامه براي شما نزد من نهاده و ما مدت و 5 رزو و در منتطقه و اسلام ابادذ مستقر بوديم و در اين فاصله و بي صبرانه  منتظر حركت  به منطقه بانه بوديم و جهات و حال و در وصرتي و زماني كه به  شهرستان و بانه و محل اسقر ار نيروهاي و گردان ها و تيپ 57 رسيديم و بچه از عمليات و بر گشته بودند و فرمانده و گردان و با  ديدن بنده و گفت شما و هر چه زودتر و بايستي و به اليگودرز  مراجعه  نمايد و با خانواده و جهات و ملاقات و بادرت و كه مجروح شده و به تبريز برويد و  مدت سه روز كه در انجا بوديم و شب ها و بچه ها و دوباره و عمليات و صحبت مي كردند و يكي از شبها و در حالي كه بنده و زير پتو و بيدار بودم و متوجه شدم و كه بچه ها راجع به شهادت برادرم و صحبت مي كنند و البته شب قبل  خواب شهادت برادرم   را ديده بودم

خاطره دوم شهيد از برادر شهيد :
 يكي ديگر از خاطره ات تلخ و اينجانب و در روزي كه براي عزيمت و به بانه اماده  شده بوديم و با اطلاع و شديم و عمليات  شب  قبل از انجام و گرفته و تعداي از دوستان نزديك و از جمله و رضا صلواتي و به درجه رفيع شهادت نائل امده  بودند و كه يك روزقبل از اغاز وئ عمليات و با يكي از ماشينهاي تداركات و گوي و سبقت و را از ديگران و بود.

 

 

 

 

خاطرات شهيد سيد محسن هاشمي از خواهر شهيد :

بيا نام و انكس و سخن را اغاز مي كنم و كه -جهان و به قدرت و عظيمت و اوست و هر انچه كه افريده بدون حسا ب نيست و هر چه هستد و دار اي و نظم و ا رامش و خاصي است و اوكس يا ست وئ كه جهان را افريده و انسان و اشراف  و مخلوقات و قرار داده است و  اولين  باري كه به جبهه حق اعزام  شدم و اواخر و سال 61 بودند و در كلاس دو راهنماي و بهتر  مي بردم و خلاصه و پس از اصرار و شديد  خودم و توافق پدرم و بعد از موافقت و موسلين و اعزام و چون و سن اين  جانب از 15 سال كمتر وبد و به جبهه جنوب و اعزام شدم و مدت و 20 رزو و در پايگاه و شهيد رجاي بوديم و نميدانيد و از اين كه توانستم و بعد از سالها و به جبهه بيايم  و چقدر خوشحال  بودم و باورم نمي شد و بعداز ان  جا دارمن و در نزديك و محل نگهبان  ما كه  گلوله و خمپاره و 12 خوره بود و لي به يساري خداوند و كمك امام زمان و عمل نكرده

خاطره دوم شهيد از خواهر شهيد :
 خاطره ديگر  اهداي از طرف امت حزب بقدر ي از فروان و بود و كه با غفرصت و تخليه و انر ا ميداشتيم و دومين . بار حدود و سال 62-61 بود و اين و بار ب8ه اتفاق براردم و شهيد و گرامي  و پسر عمه  و با اصرار شديد و به مسولين و اعزام  شدم و چون سن و ايشان  و نيز كم بودو اين بار و در جبهه  و جنوب و مستق رو شديم  و سپس مار ا به  حل اموز ش بستان و بودند وبا مشغول و اموز ش حين و شديم و دراين جاشهيد  و هيچ وقت و نمي گذاشتند و كه ظرف و لباس وئ خودمر ا بشويم و كه خودشان و اين كرا ار انجام يدادند و مي گفتند و از اين كار و لذت مي برم و لباس بسيجي را بشورم و در همان و روز هغا و منت و. بادر شهيدو چندين و از براردانت و مشغول  پاكسازي و ميبدان و مين و در جاده و اه8وازو ابادان  بوديم و ساعت و حدود 3 بعد اظهر وبيد و به علت و گرماي و  شدي تابستان و لذيت شديم و هر چه زمين و را حفر كردم و ازمين خبري بنود و ديگر حوصله ام سر رفته بود و بار بوسيله و كه در دست داشتم و محكم و به زمين زدم و ناگهان و صحنه اي و عجيب و ديم و گفتم و عباس جان و من ميداند  را پيدا كردم و عباس و امدو در نزديك و من مو گفت و شايد سنگي و يا چيزي ديگري باشد و گفتم و حاي مي بين و خلاصه و با كمك و با جده وسادات و فاطمه زهرا وئ مينر ابالا اورديم و ديدم بود و كه آسيب ديده بود  و اگر خدا و حضرت زهرا كمك نمي كرد به كمي بالاتر  وئ از زمين و مي گرفت و همه  ما به شدت و اسيبب ميديم و چه سابقه اي و زياد شهيد و يامجروح مي  شديم و اما سعادت و شهادت نصيب نشد و اين يام و بهترين  ايام و من بود و كم كم و سپري شد و ماموريت و كم و كم به پايان سيد و البته و چون و شهيد علاقه و زيادي و به درس و كتاب داشت و در تعطيلات و تابستان و به جبهه مي رفت و در  اويل و مهرو براي شركت و مدرسه و به اليگودرز مراجعه مي كرد  

خاطره سوم شهيد از خواهر شهيد :
در سال و 61-62 بود و كه در نزديك و هويزه و دذر قبرستان و بر سر قبر و خواهران و گمنام و رفتيم و البته و  غلام عباس وئ با هم بويدم و به خدا قسم و قتيو كهب ان محلا رسيدمي و تمكام برادران و هر كيك و يك قبر گ
ريه سر دادندذ و چناهن و صحنه و مي زدند و ناله مي كردند و كه هر كس واز انجا عبور مي كرد و فكر مي كرد و از اقوام و نزديك و اين مرحومين هستند و در حالي و كه اينان و خوارهان و ما بودند و همگي و خاك و ان محلا را با دست و مي فشردناد و با خداي و خواد عهدويمان مي بستند ئو كه انتقام و اين خوراهان و بيگناهر ا از بعثيان و عراقي و بگيرند و اني خوارهان و اهل  سوسنگرزد و روستاي اطراف و ان بودند و رد ميان و انمان و خوئاره 7 ساله و پيرزن و 70 ساله مشاهده مي شد و اين ها را بايد همه و مكردم ايران  و در نظر داشته8 باشند و كه چه خونهاي  در راه انقلاب و ريخته شده و در همان و اسلها و مراسمي و بسيار با شكوه و در مسجد و بستان برگزار كردند

خاطره چهارم شهيد از خواهر شهيد :
بار سوم كه موفق به امدن و شدم و البته و  شهيد يك ماه جلوتر از من به جيهه  امده بود و هر چند وقت يكي ار و به هم سري مي زديم و دراين مرحله و دو يا سه بار و موفقيت و براي شهادت و پيش امد و لي خواست و غذا و ديگري بود ور دسال و 62-63 بودو. كه خود  با اماده باش و 100  دادند و ما با وسايل و كامل و سر خاك ريز و رفيتم و اماده دسترو وبديم و چون و فرمانده و يعني و شهياد و خير لله و توكلي و بود و كه فر مودند و تي راندازي مي كردند و من هم چ
ون و كمك و تي انداز آر پي چي زن  بودم و خوشحال و از اينكه و تير   به طرف دشمن و زدم و لي ناگهان و فر مانده وامدوخيلي و با عصانيت و  گفت چرا شورع كردي و چسبيد و پوست و دستانم و كنده شد و كه ديگر و لي لوله و ان بسيار داغ بود و دستم و چسپيده و پوست و دستانم و كنده شد و كه ديگر و نمي تواسنم و اب انها و كاري كنم و بيعد اورزانش و رفتم و در مان و كرد و به سنگر و امدم و بعد از  ان نوبت و عر اقيهال و شروع مي كردند و تاصبح و نگذاشتند و ما بخوانيم و تا صبح و شروع به ريختن   و گلوله كردند و لي به ياري و مولاي  متقيان و هيچ يك و. اسيب  نديدند

خاطره پنچ شهيد از خواهر شهيد :
از جمله خاطرات ديگر اين است و ديگر چون منطقه و نزديك و به استان و بيدات و اطراف ف و علي  شرفي و علي غريبي و بود و خاك وبوي و كربلاي و را ميداد و بچه ها شروه به  مهر و تسبيح و ساخته و كردند و اين ايام و هم سپري شد و در حال و كه روزهاي و ان از بهترين  و روزها و شبهام و از بهترين  و شبها و بود و بعد از ان چند هفته و ما را به اهواز و اوردند  و در پادگان و اموزش بود گفت و تجهيز كردند و آماده عمليات شديم.

  • 1818921KAKA001
    1818921KAKA002
    1818921kakc001
    1818921kakc002