مقام معظم رهبری: تكریم شهیدان به آن است كه این ملت هرگز در برابر سلطه گران مستكبر سرخم نکند . یاد شهیدان باید همیشه در فضای جامعه زنده باشد.
تاریخ تولد: 1334
محل تولد: آبادان
نام دانشگاه:
مقطع تحصیلی:
تاریخ شهادت:
محل شهادت:
نحوه شهادت: جبهه

پروردگارا آنچنان كه در واقعة بدر سربازان اسلام را با افراج ملائكه پشتيباني كرده اي همچنان فرشتگان ظفرمند خويش را با سربازان ما همراه ساز تا يكباره قواي كفر را از هم بشكافند.

خاطره شهيد عبدالزهرا بحرانيايي از مادر شهيد
مادر شهيد عباد لزهرا بحر انيايي از زندگاني پر بار شهيد خود چنين مي گويد و جز بسيج بود و اصليت اباداني داشتيم و زمان جنگ جنگ زده شديم و به برو جرد امديم و از بچگي علاقه اي زايدي به ق ران و نماز داشت و كلاس دو م ابتدايي كه بود كتاب ديني را باز مي كرد و از روي ان  ق ران مي خواند و خيلي دلسوز بود و مهر بان بود و توي ابادان پدرش دكه اي داشت كه توي ان وسايل كشاورزي مي ف رو خت و هميهش و قتي از مدرسه بر مي گشت كلاس چها رم و پنچم بود  مي رفت و به پدرش كمك مي كرد و از زمان جنگ عضو بسيج شد و قتي به برو جرد امديكم شبانه ق را كرد و به جنگ ذو الفاري مي رفت و دقيقا ياد م هست كه برف سنگيني مي باريد و برايمان ياداشت نداشته بود كه رفته ام جنگ بعد از 6 ماه  پدرش از طريق دراي رفت و او را توي شلمچه پيدا كرد و خلاصه او را با خود به برو جرد اورد و يك سال كمتر توي بينيادمها جرين جنگي كار مي كرد و لي باز طاقت نياورد و عازم به جبهه شد و اخرين باري كه از جبهه امد و با همديگر به مشهد يعني امام رضا رفتيم را ستش بهت رني خاطره اي كه از ان موقع است مي گفت مادر تو را همه جاي مي برم و بر مي گردانك كه اروزي در دلت نباشد و يك روز به بهشت رضاي مشهد رفتيم و گفت ماد رنكاه كن اينهادشهيد شده اند و بعد گفت اينباري مي خواهم بروم به كردستان اگر هم شهيد شدم مي خواهم كه توي بروي خانه خدا چنان مي داند كه وقتي به برو جرد امديم فردايش رفت و جبهه هر چه  مي گفتم برو به داشنگاه درست را ادامه بده او مي گفت مي روم فقط به خاطر تو ولي ماد رمن يك سال جبهه را به صد سال درس و دانشگاه نمي دهم و به پدرش مي گفت بايد به جبهه بايي تا انها خدا را بشناسي و ببيني كه جوانهاي ما چطور پر پر مي شوند و دخت رهاي مات توسي سنگر زنده بگو مي شوند من 6 تا خواهر دار م مگر دخت رهاي ديگر ايران فارس من نيستند و خدا مي داند كه8 يك پايش توي جبهه بود و يك پايش اينجا پيش مادر و در س و دانشگاه و تحصيل و ا خرين بار كه به مرخصي امده و بعد از ان رفت و به شهادت رسيد و خواب ديدم البته هر بار كه مي رفت اصلا نا رحت نمي شدم و لي ان بار تمام بدنم مي لرزيد و لب درايي هستم توي اين اب 2 تا گكوه بلند است و زنجيري داشتم كه 5 تا پلاك شدات وئ نام 5 تن روي ان بود و خودش باريم خرديه بود و ابنبار زنجيره را توي ابادان كه بوديم ف رو خته بودم و لي توي خواب انگار كه توي گردانك است و از گردنم افتاده و تيو اب كه گل الوده بود و هرچه كردم و تلاش كردم كه ان را از اب بيرون بياو رم نشد و نتوانستم و ه راسان از خواب بيدرا شدم و كه تمام بدنم مي لرزيد و زبان و دهعانم بند رفته بود و دهانكم خشك شده بود پدرش را بيدرا كردم و با اشاره به او گفتم بهئ من اب بده و خلاصه اب  به من داد و خوردم بعد از نيم ساعت حالم كمي خوب شد و لي هنوز بدنك مي ارزيد و بلند شدم و گفتم يا فاطمه الزهرا مي خواهد برود و جبهه توي جبهه است و خدايا من اين چه خواب يا ست ديديم ساعت 3 نيمه شب بود و تا صبح بيدار بودم و ميگفتم خدايا اين چه خوابي است كه ديدم و مثل اينكه به من الهام شده بود كه بچه مي رود و ديگر بر نمي گردد من اين بچه را از فاطمه الزه را خواستم و بعد ار الهي كه بار دار شدم گفتم خدايا نذر بچه ام كه با پاي برهنه دنبال هييت باشد و براي امام حسني عزادراي كند و مااويال انقلاب كه امام خمسني دستور دا ه بود كه عزادراي براي امام حسني بر گزار گكنند و زنجيرشرا برداش ت و با دو تا از دوستا نش رفت و سه نفر ي رفتند و زنجير زدندو توي بازار جمشيد اباد يا ميدان ذوالفقاري انها را محاصره كردندئو نيروي گار دي پدرش خيل ما با دعوا كرد و كه بچه ام را به كشتن دادي گا ردهاي همه عزدار ان را به گلوله بستند واند و گفتم فداي امام حسني انرا عبد ازه را امام حسين و حضرت زه را به من داده و خودش هم نگه دار او است و به پدرش گفتم نذر ا و كرده ام و 5 روز روزه روضه مگر نمي داني هر سال عز ادراي امام حسين را بر گزار مي كنم و خودش هم نگه دار او ست و تو كل به خدا ساعئ سه بعداظهر عبد ازهرا و دو تغا دوستش امدند و گفتم عبد ازهرا كجا بودي مامان تير اندازي بود و گفت مامان بودند و ما را زير منبر امام حسين توي مسجد گذاشتند و بعد از يكم خاتنم پير زني امد و ما را با خودش برد و خانه اشان وقتي سر و صدا ها خوابيدند و امديم و خانه ماد رنگران چي هستي هر چه خدا بخواهد همان مي شود و خودم هميهش فكر مي كردم و كه عبد ازهرا شهيد شه و چون و حال و هوايش تغيير بود و اروز داشت كه شهيد شود و به اروزيش هم برسد و من هم راض يا م به رضاي خا و نداي غيب به جان تو مي رسد و پيوست . كه پاي در نه و كوتاه كن و ز دنيا است
 چو جان بمورد و ز اين زندگاني نا خوش . ز خود ديرندو بيان خوشي به حق پيوست

نامه اي از شهيد عبدالزهرا بحرانياني
بسمه تعالي
فلا تطع الكافرين و جاهد هم به جهادا” كبيرا”
از كفار پيروي نكنيد و با آنها به جهادي بزرگ برخيزيد         قرآن كريم فرقان 55
پروردگارا
آنچنان كه در واقعه ي بدر سربازان
 اسلام را با افواج ملائكه پشتيباني
 كرده اي همچنان فرشتگان ظفرمند
 خويش را با سربازان ما همراه ساز
 تا يكباره قواي كفر را از هم بشكافند.

خدمت پدر و مادر عزيز و ارجمندم سلام عرض مي نمايم سلامي خالصانه و بي آلايش پس از عرض سلام سلامتي همه ي شما عزيزان را از درگاه احديت مسئلت دارم و آرزو دارم كه زندگي را در كمال خوشي و مسرت بسر بريد و در راه رضاي خداوند بزرگ راه برداريد شهناز و كبري و شكرالله و فاطمه اميدوارم كه حالتان خوب باشد و انشاالله هميشه در درسهايتان موفقيت را كسب كنيد خوب درس بخوانيد تا به ياري حق در آينده براي كشور مفيد باشيد محمد و مصطفي را از جاي من ديده بوسي نماييد براي آنها نيز سلامتي آرزومندم محمد را حتما” پيش دكتر چشم پزشك ببريد تا او را معاينه كند به شهناز توصيه مي كنم كه به خوبي از برادر مصطفي نگهداري كند و او را اذيت نكند علي خدمت همگي شما سلام مي رساند . باري اگر از حال اينجانب فرزند حقيرتان خواسته باشيد به لطف خداوند بزرگ در كمال صحت و عافيت بسر مي برم و هيچگونه ناراحتي ندارم و شما نيز از بابت من نگران نباشيد جايم بسيار خوب است و اينجا بسيار راحتم و از نظر درسي هرگاه كه در دانشگاه قبول شوم همان روز مرا مي فرستند تا ادامه تحصيل بدهم دايي حاجي راغ با خانواده سلام مي رسانم دايي ميرزا علي را با خانواده سلام مي رسانم دايي علي حيدررا با خانواده سلام مي رسانم استاد غلام را با خانواده سلام مي رسانم همه ي دوستان و آشنايان را سلام مي رسانم راستي ما در خط زبيدات مستقر هستيم و علي نيز در قرارگاه تيپ مي باشد و من اكنون در سنگر مخابرات مي باشم در خاتمه سربلندي و اعتلاي اسلامي را از درگاه احديت مسئلت دارم . جواب را از طريق پست بفرستيد . فرزند حقيرتان عبدالزهرا بحرانياني  
چهارشنبه 63/7/11          والسلام من النبع الهدي

 

 

 

 

 

نامه شهيد عبدالزهرا بحرانيايي
از كفار پيروي نكنيد و با انهاد به جهاد بزرگ بر خيزيد و ق ران كريم فرقان 55
خدمت پد رو ماد رارحمند م سلام عرض مي كنم و سلامي خالصانه و بي الايش پس از عرض سلام و سلامتي همه شما عزيزان را از درگاه خداوند متعال مسلت دار م و ارزو دا رم كه زندگي را با كمال خوشي و مسرت بريد و در زاه رضاي خداونتد بزرگ گام برداريد و شهناز و كبري و شكر الله و فاطمه اميدوار م كهئ حالتان خوب باشد و انشا ء الله هميشه در درسهايتان موفقيت را كسب كنيد و خوب درس بخوانيد و تا به ياري خود رد اينده براي كشور مفيد باشيد و محمد و مصطفي را از جاي من بچه ها راب وسي و براي انها نيز ارزوي سلامتي ارزومندم و محخمد را حتما دكتر چشم پزشك ببريد و تا او را معالجه كند و به شهناز توصيه مي كنم وكه بخوبي از مصطفي نگهداري كندو ااو را اذيت نكنتد و علي خدمت همگي شما سلام عرض مي كنم و باري ديگر از حال اينجانب فرزند حقيراتان خواسته باشيد و لطف خداوند بزرگ در كمال صمت و عافيت بسر مي برم و هيچ گونه نتا رحتي ندارم و شما نيز از بايت من نگران نباشيد و جايم خوب است و اينجا بسيار احتم و از نظر در سهر گاه كه از دانشگاه قبول شدم و ادامه تحصيل مي دهم و اقا حاجي را با خانواده سلام عرض مي كنم و به منيره و علي را با خانواده دعا و سلام عرض مي كنم و و به همه اي دوستان و اشنايان سلام عرض مي كنم و در خاتمه سر بلندي و اعتلاي اسلام را در درگاه احديث مسلت دارم و فرزند حقيرت عبد الزهرا بحر انيايي

 

 

 

 

شعر شهيد عبد ازهرا بحر انيايي
 رسيده است چو محبتي زينب داغدار را . كه اشك او روان شده و به روي صورت علي
 سحر بپرس از شوق بخون نشسته اي چرا . زمن مگر چ9ه داده روي زمان زمان چهئ مي شود و ت را
 چرا نشسته گرد غم به روي صورت علي . مگر خبر رسيده از قتل و مصيبت علي
 علي زه داشته همدمي كه بشنود پيام كلام او . اه به ياري و امان از غربت علي
چرا خوش و ساكت است مسجد و خانه خدا . نمير سد زمونه بانگ علي و مرتضي
 بعلت زده و اباصدا سخحر كوفه غم گرفته را .مسند و عدل خود از فيض قضاوت علي
 و نيز مرغ ابيان ز شو او بستاده اند به زير بال بردعه و سر نقاره گرستاده اند
 كار بستر علي به خاك سر نهاده اند و . حلقه غم همه زده و به گرد فامت علي
 به پيشگاه كي يا فتلي در سحن و خون . در دل مبار كش ز عجله در دها و قرون
 زمزمه زير لب كند و انا البيه را چگونه اشك يتيم ستوده و مهر و محبت علي
خزف و رب العكبه اش بشارت از شهادت است و چهر ارغولانش زو صل حق حكايت است
 و تهيش به مجتبي و نشان زددگاه رحلت است و چمال دوست ميد هد و شفا جرايثت علي
 خداي من خداي من قسم ت را قسم ترا . به خانه زاد طهر ات كه او رفته او خر م
 نماي حفظ قائد و امام و پيرو رهبرم . فضاي عمر ان عزير
 به حق عزت علي
 به لشكرو سپاه معلميچون سفيد كن و به حق وجود و رفعت و بخشم و علي

  • 1105897KAKA002
    1105897KAKA003
    1105897KAKA004
    1105897kakc001