مقام معظم رهبری: تكریم شهیدان به آن است كه این ملت هرگز در برابر سلطه گران مستكبر سرخم نکند . یاد شهیدان باید همیشه در فضای جامعه زنده باشد.
تاریخ تولد: 1356
محل تولد: الیگودرز
نام دانشگاه:
مقطع تحصیلی:
تاریخ شهادت:
محل شهادت:
نحوه شهادت: سانحه هوایی

منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قرب است و به اندرش مزید نعمت.هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و جون بر می آید مفرح ذات. پس در هر نفسی دو نعمت است و هر نعمتی را شکری واجب. قلم بر گرفته ام تا چکیده ای کلام در بابی بچرخانم که زبان در قاصر و قلم در نوشتن بزرگی ذاتش بی مرکب. البته نه اینکه نمی شود نوت چرا می شود اما از کجا و چگونه و تا چه حد گمانم انتها نداشته باد زیرا همگی در پی آنند همگی در آرزویش حیران و عاشقانه دست نیاز را به سوی ذات اقدس الهی کشیده اند تا شاید خدا ترحمی کند و افتخار نصیب آنان شود .شاید بلعجز یکی از فرشتگان مقدس درگاهش را روانه جهت قبض روح کند . مرگ؟!بی شک مشخص است که برای شنیدن نامش به دنبالش کر و لالی را پیش می گیریم که مبادا لفظش به زبانمان بیاید فقط به خاطر اینکه مبادا خود آن به سراغ….نه.نه. مرگ چیزی است که همگی آن را ترد و شهادت که شیرازه ی کلام است و نوعی مرگ را حریصانه جذب و مریدانه به دنبال آن با آغوشی باز به استقبال آن می روند .چرا و به چه علت شاید بتوان گفت که عمر انسان مسئله ی اتمام زندگی تنها مبهمی است که انسان یا نتوانسته جلوی آن را بگیرد و مانع از بروز پیری در جسم و روح و بالاخره جدایی آنها شود .همگی میمیرند اما آیا هم نیز به شهادت می رسند ؟آیا همه این افتخار بزرگ و این فخر عظیم نصیبشان می شود؟مسلم است که نه . چون هر جا مقام و جمال عظیم شهادت به میان می اید نشانه ی ایثار و بوی فداکاری را دارد صفتی عظیم که اگر به هر کسی داده شود او را تا ابد و تتا بی نهایت بالا می برد و همیشه در دلها می ماند و فراموش شدنی نخواهد بود .  اکنون دلهایمان را عاری از هرگونه گناه و با آغوش و دستانی باز به سوی خداوند متعال بلند می کنیم و از او می خواهیم که ای خدای عظیم و ای رب جلی ما را بسوی خود بخوان و پای خطا کارمان را از این دنیای فانی بکن و از راه شهادت در زمره ی خوبان درگاهت قرارمان ده شهادت را نیز نصیب ما کن که بسیار محتاج انیم و در آرزویش عاشق راهیم که اگر این سعادت نصیب ما شود بی شک بر ما میمون و مبارک است و جای تبریک و تهنیت خواهد داشت چه بسیار کسانی که به این درجه ی  رفیع رسیده اندو به خدای خویش گرویده اند. پس بیاییم همیشه در دعاهایمان از خدا بخواهیم که شهادت را نصیب ما کند جسم ما تشنه ی شهد سرخ و شیرین شهادت است نه برای مقام دنیا بلکه برای لقاالله خمار جام لبالب پر زشهادتم نه برای مستی بلکه برای هستی آن دنیا در جوار خدا و قرب بیشتر به او که شهادت عزتی ابدی است که اگر توفیق داشته باشیم نصیب ما خواهد شد و اگر این قسمت نصیب ما نشود وای بر ما و وای بر ما که زمینه حاصل و محل و زمان آن مهیا اما ما غافل و بی قید که جای بسی ناشکری است انشاالله که بسوی خدا رویم اما نه به مرگ عادی که به راه شهادت در راه خدا بر علیه دشمنان اسلام  و امت شهید پرورمان.

يادنامه شهيد محسن گودرزي از زبان دوستان شهيد
برادر عزيزم جناب آقاي گو درزي از ما خواستي خاطره اي از محسن بگوييم اما شرمنده شما شديم بعضي وقتها زبان الكن مي شود كه چيزي بگويد مگر مي شود با ديدن آن همه ناراحتي و اندوه شما و خانواده محترمتان كه مزيد اندوه خودمان شد چيزي از محسن گفت. محسن همه حسن بود از ابتداي شروع تحصيل در د انشگاه امام علي ايشان در گروهان 4 با رشته رياضي بودند بعد تغيير رشته به فيزيك دادند و سپس ترم 4 به گروهان ما يعني گروهان 2 آمدند و با ادامه تحصيل در رشته خلباني مشغول شد يك روز دژبان اسم هر دو يمان را نوشت به علت راه رفتن در محوطه ، شب قرار شد به خط شويم با كوله پشتي من گفتم نمي آيم او گفت بابا بگذار برويم من تازه به اين گروهان آمده ام و نمي خواهم جلوي چشم بيفتم بالاخره با اصرار او هر دو يمان با كو له پشتي و پتوي خمود كرده رفتيم و مانور شديم خيلي آدم با انضباطي بود دژبان مانور هر جا ما را مي فرستاد ايشان با نهايت دقت تا جاي تعيين شده مي دويد بدون اندكي غر زدن صبر زيادي در ايشان ديده مي شد كه كمياب است. روزي براي كوه در بند و پناهگاه شير پلا در تهران حركت كرديم شب بود كه به پناهگاه  رسيديم محسن همدوره ما اما كوهستاني بود خلاصه برو بيايي داشت ساعت 1 بعد از نصفه شب همه ما را به خط كردند گروه گروه شديم و هر گروه را به يك نفر كوهستاني سپردند تا مانور كند گروه من با محسن افتاديم او با كمال خونسردي شمرده و آرام از چگونگي گره زدن طناب در كوهستان برايمان مي گفت درست يادم است كه گره عشق را به خوبي توضيح داد و من هنوز يادم است. هر چه دو طرف طناب را بكشي دو تا گره محكمتر مي شوند و اين دو تاگره به هم نزديك مي گردند در لا به لاي صحبتهايش ما رابيين پاشو مي داد برا ي اينكه خوابمان نبرد محسن همچون ترمهاي قبل زبان انگليسي نخوانده بود خيلي نگران اين درس در اصفهان بود چند بار كه با هم صحبت كرديم مي گفت كه معلمين خوبي نداشتيم و اصلا اهميت به زبان نمي دادند براي همين نه من بلكه بيشتر اليگو درزيها زبان انگليسي خوبي نداشتند راست هم مي گفت بعدا متوجه شديم اما چون زحمت زياد ي براي ادامه اين راه كشيده بود هيچگاه دلسرد نشد و بيشتر از همه بچه ها تلاش مي كرد مي گفت شما نمي دانيد از ابتدا رشته تون خلباني بوده به خاطر همين نمي فهميد من چه مي گويم اون اوائل خانه زبان خيلي مشكل داشت چون زبان را از صفر شروع كرده بود پنج  ماه كلاس خانه زبان با هم توي يك كلاس خانه  بوديم و استادمان سروان رجبي كه آدم با محبتي بود د رامتحان اول خانه زبان نمره اش 55 شد كه كه زير نمره قبولي يعني 70 بود و دوباره بايد امتحان مي داد  به خاطر همين چند آخرهفته را به كلاس باز آموزي رفت و درس مي خواند با شدت بالاخره با تلاش زياد خودش توانست نمره قبولي را بگيرد او كمر همت بسته بود و ما شاهد اين تلاش بوديم چه با دقت درس مي خواند و از معني حتي يك كلمه صرف نظر نمي كرد وقتي استاد او را خطاب قرار مي داد و مي گفت مستر گو درزي محسن در جواب به من من مي افتاد واقعا تماشايي بود يك روز قرار بود كه سر  پرست خانه زبان سرهنگ عباسي از همه درس بپرسد هر كس بلد نبود بايد آخر هفته مي ماند و كلاس باز آموزي مي رفت چندد نفر اول را به اصطلاح بازداشت علمي كرد و هنوز نوبت به محسن  نرسيده بود محسن يكدفعه گفت استاد ببخشيد ما پنجشنبه كار داريم  با گفتن اين جمله محسن استاد زد زير خنده و همه ما را بخشيد محسن توي دوره خانه زبان شايد بيشتر از همه زحمت كشيده و با تلاش فراوان و گذشتن از تعطيلات فراوان توانست دوره را بگذراند با اين ترتيب كه در آخر دوره نمرات خيلي خوبي گر فت استاد ازش خيلي تعريف مي كرد و حقيقتا هم تعريفي بود من و تعدادي از بچه ها خط اول پرواز شديم و محسن و تعدادي ديگر از بچه ها خط دوم پرواز خط دومي ها بايد حداقل سه ماه صبر مي كردند تا پروازشان شروع شود اوائل خيلي براش سخت بود اما توي اتاق از پرواز صحبت مي كرديم از استادهايمان و اتفاقاتي كه در طول پرواز برايمان افتاده بود مي گفتيم يك دفعه متوجه مي شديم كه محسن توي اتاق نيست ما هم مي فهميديم و قرار مي گذاشتيم ديگر با حضور محسن و خط دومي ها از پرواز چيزي نگوييم ولي مگر مي شد هيجان خودمان را مخفي كنيم بالاخره بفهمي نفهمي صحبت پرواز به وسط كشيده مي شد ما همه ناراحت بوديم ولي كار ي نمي شد بكني يك شب گفت بابا كم دل ما را آب كنيد بالاخره ما هم پرواز مي كنيم از آن به بعد قضيه حالت طنز پيدا كرد و چه قدر  سر به سر هم مي گذاشتيم شروع كرد به ورزش و مرتب ورزش بدنسازي كار مي كرد تا خودش را كنترل كند و زياد ناراحت اين قضيه نباشد در مدت كو تاهي عضلاتش شكل گر فت و هيكل قشنگي درست كرد البته در طول اين چند ماه واحدهاي درسي ديگري به آنها دادند كه پاس بكنند كه هنوز ما آنها را نخوانده بوديم محسن خيلي مرتب بود و خيلي با حوصله بود كمتر كسي مي توانست حوصله اش راسر ببرد مصداق اين حديث بود كه تا گر سنه نشدي نخور واقع برايم درس بود خوردنش خيلي دقت مي كرد وقتي گر سنه  نبود چيزي نمي خورد وقتي گر سنه مي شد سفره را مرتب پهن مي كرد اگر گوجه داشت قشنگ خرد مي كرد بيشتر مواقع سبزي هم مي خريد با آرامش و راحت مي نشست با اشتها غذا مي خورد كه آدم خوشش مي آمد غذا خوردنش را نگاه كند به شوخي بهش گفتم محسن تو واقعا نوبري تا حالا لر اين قدر با كلاس نديده بودم مي گفت خوب ديگه ما اينيم بعضي وقتها چه مي خواست و چه نمي خواست خودمان رابه سفره اي  كه او انداخته بود دعوت مي كرديم حالا هر چه قدر هم مي گفت آقا بي تعارف بگم غذا به اندازه خودم است گوش نمي كرديم و تا آخر با هم مي خورديم روزي يكي ديگر از دوستان يه نوار لري برايم آورد من و محسن تنهايي توي اتاق با هم گوش مي داديم چون من قبلا شنيده بودم معني اش را مي دانستم محسن گفت چي ميگه؟ من ترجمه كردم آخر بهم گفت بابا تو ديگه خيلي لري يادش به خير از باهم بودن و حرف زدن لذت مي برديم  خيلي شعر بلد بود بعضي شبها تا آخر شب مي نشستيم و به اصطلاح مشاعره مي كرديم انسان اهل دلي بود و از عمق وجودش شعر مي گفت به من گفت قبلا شعر مي گفتم و حتي يك دفتري هم نوشته ام بچه هاي اتاق محسن را خيلي دوست داشتند با سخاوت بود هر دفعه كه از مخصي بر مي گشت ترشي يا گندم و يا شاه دانه بو داده يا ظرف ماستي بالاخره دست خالي نبود مي آورد حتي چند بار مرغ درست كرد  دست پخت خوبي داشت ماه رمضان دو تا كله پاچه گر فته بوديم ايشان درست كرد ما كه بلد نبوديم براي سحر كله پاچه داشتيم عصر همان روز براي سر زدن به يكي از اقوام رفتم محسن گفت نخود نداريم اگر يك كمي نخود هم بريزم بهتر مي شود موقع برگشتن ا زخانه اقوام گفتند چيزي لازم نداريد من هم ياد حرف محسن افتادم و بي رو در وايسي گفتم چرا يك كم نخود مي خواهم خنديدند و گفتند براي چه ؟ جريان را تعريف كردم نخود را توي اتاق آوردم با ديدن نخود همه خنديدند و محسن نخودها را توي كله پاچه ريخت بپزد و لكي تعريف و تمجيد… البته همه چيز مي دادند ولي برا يتنوع بعضي وقتها چيزهايي خود بچه ها درست مي كردند مثل ماكاروني و مرغ كه هميشه محسن آشپز مي شد محسن توي مشكلات و يا احيانا مسائلي كه پيش مي آمد و نا گزير هم بودبالاخر ه 12 تا جوان توي يك اتاق بايد هم بعضي برخوردها پيش بيايد همواره سعي مي كرد جنبه خنده داري پيدا كند و آن را عنوان مي كرد مشكل با خنده منتفي مي شد اگر هم رفع نمي شد از شدتش كم مي شد همين مسائل صميميت خاصي را ين همه ايجاد كرده بود كه تا حدي از درد دلهايمان هم نيز خبر داشتيم وقتي مرا ناراحت مي ديد سعي مي كرد يك جوري از دلم در بياورد مي گفت چته خيلي پكر تيم بعد دست دور گردنم مي انداخت و يك بوسه آبدار مي كرد و كشيده مي گفت خيلي دوست داريم مي خوامد تا جاييكه خنده آدم را در مي آورد  ما هم مي فهميديم به خاطر دل ماست در لش ايمان محكمي به خدا وجود داشت اين را مي شد به وضوح از صحبتهاي جدي كه پيش مي آمد فهميد كنج آسايشگاه جاي هميشگي او در وقت نماز بود با حوصله و بي صدا نماز مي خواند بعد از نماز اكثر اوقات بلكه هميشه يك قرآن زيپي داشت كه توي وسائلش است باز مي كرد و مي خواند خصو صا اين اواخر بيشتر  مواقع با وضو مي خوابيد . نماز شب مي خواند سر و سري با خدايش داشت و حال مي كرد چند هفته قبل گفتم مي آيي برويم يك زنگي به خانه بزنيم گفت مي آيم ولي مي خواهم يك چيزي براي استادم بخرم گفتم باشه با هم رفتيم و با كارت تلفن او به خانه زنگ زديم بعد رفتيم تو يبازار امام توي كفش فروشيها و برايم از كودكي اش گفت كه باپدر و عمويشان اينجا مي آمدند و كفش مي خريدند براي مغازه حكايت ورشكستگي شان را هم گفت و خيلي متاًسف بود ما هم از گذشته خودمان برايش گفتيم و خلاصه كلي حرف زديم مي خواست يمس ري كارد آشپزخانه براي استادش بخرد خيلي آدرس گر فت تا بالاخر ه پيدا كرديم و خريد معلوم بود استادش را خيلي دوست دارد واقعاا استاد ايشان آقاي فروتن مثل خودش دوست داشتني بود جوري كه بقيه دوستان پرواز باهاش رفته بودند و حتي يكي از شاگردان قبلي اش مي گفت هيچ وقت آدم با پرواز با آقاي فروتن احساس كسالت نمي كند سپس يك جعبه شيريني خريد براي استاد كاغذ كادو هم گر فت و شيريني هم براي ما خريد خورديم ايم كاپشن آخري هم با هم گر فتيم هي به من مي گفت نظر تو چيه من توو را با خودم آورده ام كه نظر بدهي چند بار عوض كرد و پوشيد تا بالاخره يكي را پسند كرد خيلي وقت پيش رفتيم مقداري وسيله از جمله يك ماهي تابه بخريم اول گفت برويم سامسونت بخريم بعد از خريد سامسونت و ماهي تابه گفتيم زشت است ماهي تابه را دستمان بگيريم داخل سامسونت گذاشتيم در دژباني دژبان مي خواست داخل سامسونت  را نگاه كند كه محسن خيلي جدي سامسونت را با حالتي مغرورانه باز كرد وقتي سر باز چشمش به ماهي تابه افتاد از خنده رو ده بر شد خلاصه بگويم برادر جان محسن مثل گل بود يكي از بچه هاي اتاقمان نتوانست سلو شود كميسيون گر فتند و از خط پرواز خارج شد خيلي ناراحت بود محسن را ديدم كه با ايشان در گوشه اي آرام حرف مي زد و دلداريش مي داد و حتي به خاطر او شيريني جهت سلو شدنش براي اتاق نخريد  كه مبادا اين دوستمان كه ناراحت است ناراحت تر بشود اين چيزي نبود جز پاكي درون محسن جز انگيزه ديگر خواهي او و جز محبت او به اطرافيانش خيلي مسائل را انسان قادر به گوش كردن نيست درست است شما برادر گرامي و عزيزتان را ازدست داده ايد و اين غم بزرگي است آن هم برادري چنين كه مايه افتخارهمه بود تو يمنطقه محرومي مثل اليگودرز يا شهرستانهاي ديگر كه بيكاري و الواتي مو ج  مي زند آدم جوانهاي بي قيد را نگاه كند حالش به هم مي خورد مگر چند تا جوان ديگر مثل محسن داريم محسن موقع ثمر دادنش بود حيف شد رفت مي خواستم بگم ما به عنوان دوستاني كه كمي به محسن نزديك بوديم و يك سال افتخار با هم زندگي كردن زير سقف كوچكي كه ملاحظه كرديد را داشتيم و در غم و شادي هم شريك بوديم توي شهر رفتنمان با هم بود درس خواندن و غذا خوردن و شوخي هامان با هم بود خلاصه درد دلهايمان با هم بود اين رفتم براي ما نيز ضايعه بزرگي بود و شوك عظيمي به همه ما وارد كرد به نحوي كه تمام ناراحتي هاي ديگر مان را زا  ياد برد ما را شريك غم خودتان بدانيد از طرفي براي محسن خوشحاليم چون به ديدار معبودش رفت و به آرامش رسيد دعوت شده پروردگارش بود شكي در اين نيست كه الان پيش خدا و در بهشت او همراه استادش روزي مي خورد و به ما و تمام دنيا لبخندي مي زند و مي گريد چه دلمشغو ليهاي كوچكي ! محسن براي ما هر گز نمرده با ياد و خاطراتش زندگي خواهيم كرد براي محسن اشك نمي ريزيم كه او به آنچه  بالاتر از او نيست رسيد براي خودمان مي گريم كه چنين گوهر گرانقدري را از دست داديم و از حمايتش بي بهره ايم  و چاره اي نداريم جز صبر بر اين مصيبت تا خدا به طفيلي اين دو شهيد عزيز محسن و غلامرظه ما را بيامرزد و همه ما را عاقبت به خير كند ان شاءالله از شما برادر عزيز و خانواده محترمتان عاجزانه التماس دعا دارم .
يكي ديگر از دوستان شهيد مي گويد: محسن همان گونه كه ديگر دوستان و آشنايان مي گويند انساني سخت كوش و با حوصله و متين بود و سعي مي كرد كه با تلاش و كوشش به اهداف خود برسد و تا مؤفق هم نمي شد دست بردار نبود از آن جمله همان به رشته خلباني آمدنش بود كه با اينكه مخالفتهاي زيادي از طرف هنگ مي شد و فرماندهي هنگ با آمدنش به رشته خلباني مخالف بود ولي محسن دست بردار نبود و عزم خود را جزم كرده بود كه خلبان شود چون اينگونه كه خودش براي من گفت خيلي عشق پرواز داشته و آرزوي بزرگ او اين بوده كه به رشته خلباني بيايد به همين دليل مي خواست هر جوري كه بود به اين رشته بيايد همان جور كه خودش تعريف كرد يك روز از كلاس آموزش جيم مي شود و دفتر معاونت آموزش مي رود تا در مورد اينكه چرا به او اجازه نمي دهند به رشته خلباني بيايد صحبت كند و او را راضي كند بلكه موافقت كند كه از بخت او فرمانده هنگ هم ميرسد و تا محسن را آنجا مي بيند به او مي گويد آقاي دانشجو چرا س ركلاس درس نيستي اينجا چه كار مي كني كه در همين لحظه هم محسن گفت من هم از خود بي خود شده بودم و نتوانستم طاقت بياورم و شروع كرد به بلند بلند گفتن كه چرا شما اجازه نمي دهيد يك جواني علاقه دارد به رشته مورد علاقه اش در آن رشته ادامه بدهد چرا احساسات او بازي مي كنند چرا مي خواهيد جلوي پيشرفت  او را بگيريد و خيلي حرفهاي ديگر كه وقتي تازه حرفهايم تمام شد و خودم را خاكي كردم تازه متوجه بودم كه دارم  با چه كسي  اين گونه صحبت مي كنم و ديگر اينكه نشان مي دهد محسن واقعا آدم سخت كوشي بود اين بود كه چون اجازه نمي دادند براي انجام معاينات به بيرون برود به همين دليل محسن از يك شگرد بسيار عالي استفاده كرد و آن هم اينكه خودش را به مريضي زد و به بهانه اعزام به بيمارستان مي رفت و معاينات خلباني را انجام مي داد كه بالاخره با تلاش و اصرار او هنگ هم تسليم شد بالاخره با تغيير رشته او موافقت كرد درس خواندنش هم بسيار  جالب و بي مثال بود وبا اينكه واحدهاي درسي اش از ما بيشتر بود مي ديدم كه هيچ گونه احساس ضعفي در درس ندارد و با حوصله و تحمل درسش را مي خواند و من و محسن مي شود گفت تنها كساني بوديم كه عادت داشتيم در كلاس درس بخوانيم و اكثر مواقع  و مخصو صا در تابستان در جلو يكلاس  جلو يدر مي نشست و درس مي خواند و آن هم به اين علت بود كه خيلي زياد عرق مي كرد بيش از حد  و هميشه يك دستمالي سفيد بزرگ در دست داشت و عرقهايش كه هميشه در هنگام درس خواندن روي پيشانيش بود پاك مي كرد كه در اين  خصوص هم با او هميشه مزاح داشتيم كه اين همه عرق را از كجا آورده اي در درس خواندن هم با حوصله بود و عمقي مي خواند به اين دليل وقتي تازه به نصف جزوه مي رسد ما جزوه  را تمام كرده بوديم و مي خواستيم دوباره بخوانيم ولي او با حوصله ي خاصي مي خواند و مي فهميد به همين دليل با هم يم دوره خواندن خودكار دو سه دوره خواندن ما مي كرد و از نظر شوخي و با مزه بودن كه درجه يك بود و خيلي با هم شوخي مي كرديم مخصوصا از وقتي كه به اصفهان آمديم و هميشه با لفظ عمو اكثرا صدا مي زد و اين قدر شوخي و مزه مي ريخت كه بچه ها به شوخي به او مي گفتند محسن بس كم يخ كرديم و اين موضوع يخ زدن از وقتي شروع شد كه يك روز سر كلاس الكترونيم استاد در يك مورد داشت با كلاس صحبت مي كرد و صحبتش هم خيلي جدي بود كه توي كلاسش مي گفت كه خود را به مسائل جانبي مشغول نكنيد كه ناگهان محسن از وسط آن گفت مشغول غولي بود كه رفت مشهد و استاد كه واقعا يخ كرده بود با آهي از ته دل گفت يخ كردم كه كلاس مثل بمبي از خنده منفجر شد و از آن به بعد هر حرف بامزه و شوخي كه محسن  مي گفت بچه ها به او مي گفتند يخ كرديم تا اينكه اين قدر اين كلام زياد زده بود كه محسن تدبير خاصي كشيد كه آن هم بامزه بود و اين بود كه هر كس مي گفت يخ زدم بسه محسن ،محسن هم پتو را دورش مي پيچيد و مي گفت حالا گرم شدي يك شب با زما دور هم بوديم با زمحسن طبق معمول خو.دش شروع به مزه ريختن كرد ناگهان يكي از بچه ها گفت يخ كردم و محسن فكر كرد كه من بودم و آنكادر مرا به هم ريخت و من همان آنكا در اون نفر را ريختم به هم كه اين باعث شد كه آنكادر هم ديگر را به هم بزنند و به وسط اتاق بريزند و يك صحنه بسيار با حال و ديدني شده بود و بچه ها همه پتوها را روي هم مي ريختند و با بالش توي سر هم مي زدند كه همين حركت محسن باعث شده بود كه آن شب بايك شب واقعا به ياد ماندني و خنده دار داشته باشيم كه عكس آن شب هم حتي موجود است و خلاصه اينكه محسن آدمي بود بسيار تا بسيار شاد و با مزه و هيچوقت هم اگر كسي با او شخي مي كرد ناراحت نمي شود و با مزه ريختن جبرانش مي كرد و در طول مدت اين يك سال خيلي از محسن خاطرات داريم كه شايد نشود همه را گفت و نوشت و ديگر اينكه از نظر كارهاي مذهبي هم محسن حرف نداشت و نمازهايش را با خلوص نيت در گوشه اتاق به جا مي ـورد هر وقت با هم بيرون مي رفتيم و اتفاقي به اذان بر مي خورديم بيم اين را داشت كه نكند نمازش قضا شود و بلافاصله مسجد ي پيدا مي كرديم و به مسجد مي رفتيم و هميشه مي گفت وقتي كه نمازم را نخواندم فكر مي كنم يكي از كارهايم نا تمام است و يا چيزي گم كرده ام ولي وقتي نمازم را مي خوانم انگار تمام كارهايم را انجام داده ام و هيچ كاري نمانده به دعاي كميل خيلي علاقه داشت و مي گفت هر وقت به گلزار شهدا مي روم كلي سبك مي شوم به همين دليل سعي مي كرد هر پنج نشبه گلزار شهدا برود و اين اواخر كه معين شده بود كه كسي از ده به بعد از خاموشي تردد نكند باز شب پنج شنبه اي بود كه محسن باز به دعاي كميل در گلزار شهدا رفت و هنگام برگشت هم دير آمد كه مورد بازخواست فرمانده تاًمين قرار گر فته بود هر وقت با هم بيرون مي رفتيم ساكت نمي نشست و مرتبا از خاطرات مدرسه و محله شان مي گفت و از داداشاش تعريف مي كرد و هميشه مي گفت كه داداشاي با حالي خوبي دارم و مي گفت هر وقت مرخصي مي روم با اونا بيرون شهر ميرويم و چادر مي زنيم و مدتي براي تفريح و هوا عض كردن آنجا ماندگار مي شويم و احترام خاصي براي داداشش اسماعيل قائل بودم اين جوري كه خودش مي گفت چون يك رو زتوي خيابون آقا اسماعيل را ديدم و سوار ماشين شديم وقتي كه پياده شديم گفتم كه محسن اين داداشت اصلا به خودت شباهت ندارد كه شروه كرد به تعريف و تمجيدو مي گفت كه چه قدر مرد خوبي است و زندگي اش هم خيلي روبه راه است من خيلي دوست دارم كه به پايش برسم من هم به او گفتم ان شاءالله كه مي رسي بابا تو نا سلامتي خلباني و خلاصه اينكه محسن تنها براي خانواده اش عزيز و شيرين نبود بلكه براي تك تك بچه هاي گردان خلباني عزيز و شيرين بود و كسي نيست كه خاطره تلخي از او داشته باشد بس كه اين پسر عزيز و با حال بود نمي شود كسي را پيدا كرزد كه در دوريش نگريسته باشد ان شاءالله با ائمه اطهار محشور شود .

يكي ديگر از دوستان شهيد مي گويد:
الان دقيقا يك هفته است كه صداي گرم محسن خاموش شده يك هفته است كه از دوري او دلمان خون است يك هفته است نبودن محسن ،نشنيدن حرفهاي شيرين محسن ،و فراق محسن عرصه زندگي را برايمان تنگ كرده است نمي دانم چرا؟ ولي از همان اول نسبت به محسن احساس عجيبي داشتم از مصاحبت با او واقعا لذت مي بردم به او گفته بودم كه حق ندار اشكالات درسي و يا معلومات پروازي را از كس ديگري سؤال كند و اگر از كس ديگري بپرسد از او گله مند مي شوم ا زاين رو خيلي با من در ارتباط بود نمي دانم چرا اين قدر به او علاقه داشتم شايد چون مثل خودم از بچه هاي سختي كشيده اجتماع بود و يا شايد به خاطر اخلاق و رفتار منحصر به فرد محسن بود بيان خاطرات و ذكر روزهايي كه جمع خانواده مان با حضور محسن منور بود در قلم تحرير نمي گنجد ولي باز سعي مي كنم مطالبي را درج كنم يك روز به خانه زنگ زدم متوجه شدم كه به حدود 50 تومان پول نياز دارند و زماني بود كه واقعا دستم خالي بود از طرفي نمي توانستم بي تفاوت باشم محسن كمي دير حقوق گر فته بود و تقريبا پول داشت متوجه شد كه من از مخوضوعي ناراحت هستم و جوياي احوالم شد باور كنيد نگذاشت حرف از دهنم بيرون بيايد  هر چه داشت برايم آورد محسن از كساني بود كه در رفاقت كم نمي آورد به شعر زمستان اثر مهدي اخوان ثالث خيلي علاقه داشت كه برايتان اين شعر را در پايان مي نويسم دقيقا دو شب قبل از حادثه بود كه روي تختم آمد و گفت كه شعر زمستان را يك بارديگر برايش بخوانم محسن علاقه عجيبي به پدر و مادرش داشت يك روز كه صحبت از پدر و مادر شده بود با احساس مخصوصي از اونها ياد مي كرد و مي گفت كه هر چه دارم از دعا ي خير اونها دارم الان بدترين چيزي كه ما را آزار مي دهد اين است كه مي بينم بچه ها از پرواز بر مي گردند و محسن بين اونها نيست و بغض تركيده ي اين يك هفته باز گلويمان  را مي فشارد خدابه شما صبر دهد ولي به خدا قسم ما هم در اين داغ و مصيبت دست كمي از شما نداريم خدا به ما هم صبر دهد من آرزو دارم كه بتوانم  دانشجويي مثل محسن باشم تو را الگوي خود قرار دهم و الگوي من هم بود خدا ازدست او راضي باشد كه ما همه از دست او راي هستيم به عنوان يك همرزم ،يك هم اتاقي ،هيچ ناراحتي  و گله اي از او نداريم خدا او را در پناه لطف خود قرار دهد.
پرويز رستمي اسفندماه 1379

يكي ديگر از دوستان شهيد تعريف مي كند:
به نام خداوند هستي بخش
عرض سلام دارم خدمت همگي بدون مقدمه شروع مي كنم نمي دانم دوستانم در صفحات قبلي چه مسائلي را  متذكر شده اند شايد مطالبي را كه من مي نويسم تكراري باشد ولي بنا به وظيفه بر خود مي دانم تا من نيزآنها را بيان كنم در دانشگاه افسري من با ايشان زياد آشنا نبودم فقط در اينجا اين مساًله را برايتان بگويم كه ايشان عضو كوهستان در دانشگاه بود در دانشگاه بعد از ترك دوم نمرات ورزيده و با هوش و آنهايي كه علاقه دارند داوطلب مي شوند و پس از آزمايشات بسيار سنگين و مانورهاي طاقت فرسا دوهاي با مسافت طو لاني ،پا مرغي ،سينه خيز ،كلاغ پر، و تمام اين مانورها به خاطر اين بود كه نفراتي كه در كوهستان هستند ورزيده تر از همه باشند از بچه هاي خلباني كسي داوطلب نشد و فقط محسن كه در آن زمان رشته اش خلباني نبود با تعدادي ديگر از بچه هاشركت كرده بودند و بايستي متذكر شوم كه محسن تنها كسي بود كه از بچه هاي خلباني عضو كميته كوهستان بود اين را هم بگويم كه كمتر كسي مي توانست عضو شود و آن شرايط سخت را هم تحمل كند در زماني كه ايشان به گروهان ما آمدند فكر مي كنم پايان ترم چهارم بود من تا حدودي با ايشان آَشنا شدم در دوهاي صبحگاهي محسن شعار مي داد و به بچه ها روحيه مي دادند شعار گويا علي مدد اما در اصفهان كه تعدا 12 نفر و با همديگر مانند 12 برادر و رفيق بوديم اتاق ما تنها  اتاقي است كه تا كنون نفرات آن ثابت و هيچ گاه هيچ يك از ما حاضر نشده مكان خود را عوض كند چرا كه واقعا  اتاق خوبي داشتيم هيچ گاه در اتاق ما كسي ناراحت نبود هر گاه كسي از لحاظ خانوادگي مشكلي يا مسئله اي داشت و يا ناراحت بود همه بچه ها مخصو صا محسن سعي داشت تا به هر طريقي كه مي تواند ناراحتي او را رفع نمايد محسن از همه لحاظ نمونه بود گويا مجحسن از نظر زبان ضعيف تر از بقيه بود ولي به قدري پشتكار و تلاش داشتند كه واقعا قابل گفتن نيست هيچ كس باورش نمي شد كه او بتواند اين آزمايشات را سپري كند ولي او با استعانت از خداوند و زحمات  بي دريغ خود ثابت كرد كه هيچ كاري نشدني نيست شبها گاهي مي شد كه تاساعت يك و يا دو بعد ا زنيمه شب بيدار بود و صبح هم با روحيه خيلي عالي از خواب بلند مي شد و هيچ گاه هيچ يك از وظايف خود را از قبيل نظافت و يا به خط شدن در صبحگاه را بي موقع و يا با اكراه انجام نمي داد از نظر نظافت بايستي عرض كنم كه واقعا نمونه بود و تك هيچ گاه و هيچ موقع مشاهده نشد كه وسايل داخل كمدش نامرتب منطقه  نظافتش كثيف باشد اصلا نياز به اين نداشت كه كسي به او بگويد چرا كه خود او هميشه جلو تر  همه كارهايش را انجام داده بود بايد بگويم كه واقعا نمي شود همه خوبي ها ،نيكي ها و وخصايل او را رو يكاغذ بياورم فقط بايستي بگوييم محسن فرشته اي بود واقعا شهادت حق مسلم او بود از زماني كه ما را تنها گذاشته و رفته ديگر آسايشگاه ما بي رونق شده و صفاي اوليه را ندارد البته روح او هميشه با ماست و ما نيز ياد و نام او را تا آخرين لحظه زندگيمان زنده و پاينده نگه خواهيم داشت تمام صفات و اخلاقيات او را در زندگي به كار مي بنديم و از خدا مي خواهيم كه ما راياري رساند تا بتوانيم حافظ خون تمام شهيدان باشيم پدر و مادر محسن واقعا بر خود ببالند چرا كه اين چنين فرزندي  كه ثمره سالها زحمت و تلاش شماست واقعا خوب گل و بلبلي را به جامعه تحويل داديد و خوب نيز او را تحويل گر فتيد آفرين و هزاران هزارآفرين بر شما مبادا كوچكترين غم و غصه اي در دل  داشته باشيد چرا كه ما همه رفتني هستيم و خوشا به چنين رفتني گويا شب قبل از اين اتفاق محسن خواب هم ديده بود و در ساعت 2/5 شب بود كه به يكي از بچه ها كه او را بيدار كرده بود گفته بود كه دلم براي پدر و مادرم  و خانواده ام تنگ شده و مي خواهم آنها را ببينم و واقعا هم خوب شما را خوب ملاقات كرد چرا خدا خواسته بود چنين شما را ملاقات كند پس بر آنچه از خدا خواسته همه ما راضي هستيم “الهي رضا برضائك و تسليما بقضائك”خداوند رحمت كند شهيد عزيز محسن و نيز استاد شهيد غلامرضا فروتن را و دورود مي فرستيم به روان پاكش و نيز دورد و رحمت مي فرستيم به چنين پدر و مادري .
ارادتمند شما محمد مهدي ايزد پناه

شهيد نظر مي كند به وجه الله
در طول مدت يك سالي كه در خدمت اين شهيد عزيز بودم ا زتاريخ 78/12/1 تا 79/11/26 كه روز شهادت اشان مي باشد هيچ گاه ايشان را ساكت و يا ناراحت نديده بودم  مگر چند شب قبل از شهادت كه زياد حرف نمي زد دو شب قبل از شهادت از خانه خود گوشت نذري آورده بود كه با دست خود آبگوشت خوشمزه اي درست كرد و همه با هم دور هم نشستيم و آن را خورديم همان شب من و ديگر دوستانم مرتضي افشار به طرف آسايشگاه مي رفتيم كه محسن را در تاركي انتهاي راهرو طبقه دوم ديدم كه ساكت ايستاده بود و از پنجره به بيرون نگاه مي كرد مرتضي از من پرسيد چي شده مشكلي پيش آمده من بدون اينكه توجهي بكنم گفتم نمي دانم فكر نكنم محسن جواني مؤمن ،ورزشكار ،خوش اخلاق،صبور،پر تلاش و با اراده بود در درس خواندن خيلي  تلاش مي كرد بسشتر مواقع تا آخر وقت در اتاق مطالعه مي ماند و درسش را مي خواند ازهر گونه راه پيشنهاي توسط دوستان استفاده مي كرد و از سؤال كردن از ديگران باكي نداشت از لحاظ ورزش محسن در دانشگاه افسري جزو يگان كوهستان بود كه يكي از سخت ترين و پر كارترين يگانهاي دانشگاه بود در اصفهان هم ورزش را  ادامه داد و به ورزش بدنسازي روي آورد با اينكه فشردگي درس و سختي آن رمق انسان را مي گرفت ولي با اين حال به ورزش خود ادامه مي داد به ما هم سفارش خيلي مي كرد كه ورزش كنيم از لحاظ اخلاق جو آسايشگاه با وجود محسن به صورتي در آمده بود كه نبود محسن در موقع مرخصي كاملا احساس مي شد و همه از او ياد مي كردند و از كارهايي كه انجام مي داد صحبت مي كردند تنها آسايشگاهي كه در طول اين يك سال تغيير نكرد و با اينكه از طرف فرمانده گردان  به همه دستور داده بودند دو نفر از ما بايستي از اين آسايشگاه نقل مكان كند ولي هيچ كس حاضر  به رفتن از اين آسايشگاه نبود همه در كنار هم بوديم تا اينكه دست تقدير و سرنوشت اين دوست عزيز را از ما گر فت جايش بسيار خالي است و از چهره هم اتاقيهايش مي توان خواند كه هر لحظه به يادش هستند و به ياد خوبي هايش ،به ياد مهربانيهايش و به ياد شوخيهايش ،به ياد عبادتهايش .
چه زيبا رفتني كردي محسن            در بهشت برين جا كردي محسن
بهشت برين جايگه توشد                آسايشگاه ما خالي از وجود تو شد
در آخر از خداوند منان براي شما خانواده محترم صبر و استقامت طلب مي كنم سيد غلامرضا مرتضوي
زمستان شعري كه محسن دوست داشت:
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سر ها در گريبان است كسي سر بر نياورد پاسخ گفتن و ديدار باران را
كه ره تاريك و سوزا ن است
اگر دست محبت سوي كس ياري
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سر ما سخت سوزان است نفس كز گرمگاه سينه مي آيد برون
ابري شود تاريك و چون ديوار استد پيش چشمانت
نفس كافيست پس ديگر چه داري چشم
ز دست دوشتان دور يا نزديك
سيماي جوانمرد من اي ترساي پير ،پيرهن چركين
هوا بس نا جوانمردانه سر داست آي
دست گرم و سرت خوش باد
سلامم را پاسخ گوي در بگشاي
منم من ميهمان هر شبت
لو لي وش مغموم
منم من سنگ تيپا خورده ي رنجور
منم دشنام پست آفرينش نغمه ناجور
مه از رومم… نا از رنگم
همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشا در بگشاي دلتنگم.

خاطراتي ديگر از شهيد:
يادش به خير چه روزگاري با هم داشتيم ا زاوان كودكي تا جايي كه ذهن به من اجازه مي دهد ما با هم بوديم صبح ها با عشق به انكه هر چه زودتر همديگر را ببينيم از خواب بيدار مي شديم يادم مي آيد يك روز با همه دوستان و هم بازيها سر مسائل بچه گانه قهر كرديم و با هيچ كدام صحبت نمي كردم و تك و تنها در گوشه اي نشسته بودم كه تمامي بچه ها نيز در طرفي ديگر جمع شده بودند و در حال صحبت بودند كه د راين لحظه شهيد محسن آمد و با من دست دادو غرور خود را زير پا گذاشت و به ما درس ايثار داد بازيگوش و پر جنب و جوش بوديم شهيد محسن در داخل خانه شان پشت يكي از كمدها يك كارگاه درست كرده بود كه از شير مرغ تا جان آدميزاد در آن پيدا مي شد ذهن فعال و مبتكري داشت و يك روز به من پيشنهاد ساخت يك تفنگ داد و با شور و اشتياق با وسائل پيش پا افتاده و امكانات اندك و ابتكار و خلاقيت شهيد محسن تفنگي ساختيم كه قدرت ساچمه آن به حدي بود كه ورق آهني را سوراخ مي كرد شهيد محسن در زمينه ورزش نيز هميشه پيش قدم بود و هميشه تيم فو تبال داشتيم كه اسكلت آن با حضور شهيد محسن قدرت و ساهت تمام وسائل آن توسط خودمان انجام مي شد از نظر درسي نيز ايشان استعداد خاصي در درس فيزيك  مخصوصا مكانيك داشت و هميشه در اين دروس جزو بهترينها بود پشت كاري داشت كه زماني كه اراده انجام كاري را مي كرد محال بود انجام نشود از نظر صبر واقعا شكيبا و مثال زدني بود آرام و با اعتماد به فس بود شهيد محسن در سال 1376 مؤفق به اخذ  ديپلم در رشته رياضي فيزيك شد كه همان سال دررشته رياضي نحض دانشگاه  افسري امام علي (ع) پذيرفته شد ولي به دليل علاقه اي كهب هپرواز داشت ا زهمان بود ورود به دانشگاه تصميم به  تغيير رشته داشت و بعد از گذشت حدودا سه ترم با استعدا دو شايستگيهايي كه از خود نشان داده بود مؤفق شد كه مجوز تغيير رشته به خلباني را با نمرات عالي بگيرد يادش به خير من اولين كسي بودم كه از اين امر مطلع شدم و به مادر ايشان اطلاع دادم و مژدگاني گر فتم از اين لحظه به بعد هر موقع كه ايشان را مي ديدم با عشق و علاقه اي  توصيف ناپذير از خلباني و پرواز و از استاد خلبانش صحبت مي كرد و هر دفعه از دفعه قبل باانرژي تر هر موقع كه از پرواز صحبت مي كرد بغض گلويش را  مي گر فت و اشك در چشمانش جمع مي شد عشقش پرواز بود عشقش شكافتن آسمان بود عشقش پرواز به سوي بي نهايت بود آريراه خود را پيدا كرده بود و از رفتار و كردار وصحبتهايش مشخص بود استاد خلبانش را خيلي دوست داشت و هميشه مي گفت كه بچه هاي دانشكده به من مي گويند محسن تو خيلي خوش شانسي كه با بهترين استاد خلبان افتاده اي آخرين باري كه شهيد محسن را ديدم گفت  دفعه بعر استادم  را به اليگودرز مي آورم ولي دفعه بعدي در كار نبود چرا كه در ساعت 9 صبح در حين پرواز به همراه استاد گرانقدرش سر گرد شهيد غلامرضا فروتن مقدم به سوي ابديت و كمال شتافت و به لقاءالله پيوستند و غم از دست دادن ايشان همچون داغي بر دلمان ماند.

آخرين مناجات شهيد قبل از آخرين پرواز:
اي خداي  متعال غرور نفس مرا فرا گر فته و نمي دانم چگونه ا زتو تمناي راهنمايي كنم ولي اي خداي متعال و ا ي عظيم و ا ي رحيم با تمام وجودم تو را مي خوانم و تا فراكش قله هاي معرفت بندگيت را مي كنم تا مبادا حرمت بين خالق و مخلوق شكسته شود آن هم به وسيله پشيزي چون من پس اي خداي متعال و اي بي همتا شعله هاي سر به فلك كشيده هواي نفس را در وجودم خاموش و شعله هاي انسانيت و معرفت را در سرشتم آتشين كن ارگر اين كني به بزرگيت قسم در نزد تو خوارتر مي شوم و به كرامتت قسم كه تو را بزرگتر ا زاينها مي دانم پس مرا درياب كه بد گونه خرابم مرا بخوان. منت خداي را عز و جل كه طاعتش موجب قربت است و به شكر اندرش مزيد نعمت هر نفسي  كه فرو مي رود ممد حيات است و چون برآيد مفرح ذات پس در هر نفسي دو نعمت است وبر ه رنعمتي شكري واجب قلم بر گفته ام تا چكيده اي كلام در بايبي بچرخانم كه زبان در وصف آن قاصر و قلم در نوشتن بزرگي ذالتش ب يمركب البته نه اينكه نمي شود نوشت چرا مي شود نوشت اما از كجا و چگونه و تا چه حد گمانم انتها نداتشه باشد زيرا همگي در آرزويش حيران و عاشقانه دست نياز را به سوي ذات اقدس الهي كشيده اند تا شايد خدا ترحمي كند و افتخار مصيب آنان شود شايد بلعجز يكي از فرشتگان مقدس درگاهش را به روانه جهت قبض روح كند مرگ چيزي است كه همگي آن را طرد و شهادت نوعي مرگ است كه با آغوشي باز به استقبال آن مي روند چرا  و به چه علت شايد بتوان گفت كه عمر انسان مسئله اتمام زندگي تنها مبهمي است كه انسان دو پا نتوانسته جلو آن را بگيرد و مانع ا زبروز پيري در جسم و روح و بالاخره جدايي آنها شود همگي مي ميرند اما آياد همه نيز به شهادت مي رسند آيا همه اين افتخار بزرگ و اين فخر عظيم نصيبشان مي شودمسلم است كه نه چون هر جا مقام و جمال عظيم شهادت به ميان مي آيد نشانه ايثار و بوي فداكاري دارد  صفتي عظيم كه اگر به كسي داده ود او را تا ابد و تا بي نهايت بالا مي برد و هميشه در دلها مي ماند و فراموش نشدني نخواهد بود اكنون دلهايمان را عاري از هر گونه گناه و با آغوش و دستان باز به سو يخداي متعال بلند مي كنيم  و از او مي خواهيم كه اي خداي عظيم و اي رب جلي ما را به سوي خود بخوان و پاي خطاكارمان را از اين دنياي فاني بكن و با شهادت در زمره خوبان درگاهت قرار بده  شهادت را نصيب ما نما كه بسيار محتاج آنيم و در آرزويش عاشق راهيم كه اگر اين سعادت نصيب ما شود بي شك بر ما ميمون و مبار ك  است و جاي تبريك و تهنيت خواهد داشت چه بسيار كساني كه به اين درجه رفيع رسيده اند و به خداي خويش گرويده اند پس بياييم هميشه در دعاهايمان ا زخدا بخواهيم كه شهادت را نصيب ما نمايد جسم ما تشنه شهد سرخ و شيرين شهادت است نه براي مقام دنيا بلكه براي لقاءالله خمار جام  لبالب پر از شهادتم نه به خاطر مستي بلكه براي هستي آن دنيا در جوار خدا و قرب بيشتر به او كه شهادت عزت ابدي است و اگر توفيق داشته باشيم نصيب ما خواهد شد ان شا ءالله كه به سوي خدا برويم اما نه با مرگ مه به راه شهادت در راه خدا بر عليع دشمنان اسلام و امت شهيد پرورمان.

  • 1863442KAKA001
    1863442KAKA002
    1863442KAKA004