مقام معظم رهبری: تكریم شهیدان به آن است كه این ملت هرگز در برابر سلطه گران مستكبر سرخم نکند . یاد شهیدان باید همیشه در فضای جامعه زنده باشد.
تاریخ تولد: 1337
محل تولد: بروجرد
نام دانشگاه:
مقطع تحصیلی:
تاریخ شهادت:
محل شهادت:
نحوه شهادت: جبهه

همسر خوبم
تو خودت بهتر از من ميداني كه ما قبل از اينكه با هم پيوند ببنديم با خداي خود پيمان بسته ايم و هنوز جمله اي كه روز ازدواجمان در اتاق زده بوديم جلوي چشمم است كه رويش نوشته بودي ارزش اين ازدواج را نه پول و طلا بلكه فرياد الله اكبر و خميني رهبر رزمندگان جبهه ها تعيين مي كند و شايد آمدن من به جبهه و شهادتم آزمايشي باشد از طرف خدا بر صبر و استقامت و وفاداري ما بر پيمانمان
اميدوارم كه بتواني زينب وار پيام رسان خون من باشي،اين خواست خدا بوده كه عقد ما در اين دنيا و عروسيمان در آخرت باشد(انشاءالله)
امروز روزيست كه شهادت به عنوان يك واقعيت معنوي و اسلامي در انقلاب ما جا افتاده و تثبيت شده ولي آنچه كه امروز مهمتر و به مراتب مشكلتر از شهادت است و پرارزش‌تر،خودسازي و تزكيه نفس و مبارزه با هواهاي نفساني و حب نفس و دنياست كه اميدوارم كه هرچه بيشتر خودت را به زينت تزكيه و خودسازي مجهز كني كه تداوم بخش راه شهيدان انسانهاي خود ساخته و متقي اند.
امروز روزي است بقول امام ايران خود حجت است براي تمام دنيا و اشك هر مادر داغداري و قامت خميده هر پدر عزيز داده اي و ناله هاي هر يتيم و چهره اندوهيگن هر نوعروس عزاداري و خيل شهيدان گوئي خود حجتي براي همه انسانها كه گويي فرياد ميزنند بشتابيد كه قافله كربلاي امام خميني به پيشباز امام مهدي عج ميرود.

 

 

 

 

وصيت نامه شهيد مسعود اوحدي به پدر و مادرش
بنام خداي شهيدان
خدمت پدر و مادر عزيزم و بقيه اهل خانواده سلام
پدر و مادر عزيزم اميدوارم كه از دوري من رنجي نبريد چون من هرجا كه باشم براي اسلام ميكوشم و براي خدا جهاد ميكنم.پدر و مادر عزيزم اينراه را خودم انتخاب كرده ام و كسي آنرا بر من تحميل نكرده است.پدر و مادر خوبم اينراه را خودم انتخاب كرده ام و كسي انرا به من تحميل نكرده است پدر و مادر عزيزم خوبو مهربانم هر روزي كه ميگذرد شاهد توطئه هاي شيطان بزرگ بر عليه اسلام و انقلاب ايران هستيم و هر روز شاهد رنجيده شدن امام از دست اين جنايتكاران مي باشيم.پدر و مادرم در زمان امام حسين مردم كوفه به امام پشت كردند و او را تنها گذاشتند ولي حالا نايبش امام خميني كه راه او را ميرود و فرياد كممك سر ميدهد ما او را مثل مردم كوفه تنها نخواهيم گذاشت بلكه مانند قطره اي از درياي بيكران شهيدان راهش خواهيم بود.پدر عزيزم حال و در اين برهه از زمان شما بايد حسين و از فرزندان خود را براي دفاع از اسلام به مرزها فرستاده تا به گفته اماممان خميني بزرگ با كفار بعثي بجنگد.و اينرا مي دانم كه پيروزي از آن ماست.پدر عزيزم قدري بخود آمده و ببينيد كه آيا راه اصيل اسلام را ميپيمائيد.يا نه و اگر در خط اسلام نيستيد سعي كنيد به ان برگشته و در راه الله از همه چيزتان فرزند و مال و زن و غيره بگذريد كه تمام آنها از طرف خداست و بايد در راه او مصرف شود.پدرجان تو يك ارتشي هستي يكي از افراد ارتش اسلام،پس سعي كم كه حامي امام بوده و از او اطاعت كني و از راهش منحرف نشوي،مادر تو كه فرزندت را با شادي بسوي جبهه روانه ميسازي،از شهادتش دلگير و ناراحت نشو.چونكه فرزندت در راه اسلام قدم برداشته مادرم عزيزم وصيتم به شما اين است كه زينب وار به راه خود كه همان اسلام است ادامه داده و از امام زمان خميني بزرگ پيروي كرده و او را رهبر بدانيد و جان را فداي راهش سازيد.مادرم سعي كن در بسيج شركت كني تا اگر روزي پسرت به شهادت رسيد بتواني ادامه دهنده راهش باشي.مادرجان سعي كنيد در خط امام باشيد و به دستورات او گوش فرا دهيد و بخواهيد كه اين پيرمرد را بيشتر از اين اذيت نكنند.در تظاهراتي كه از طرف نهادهاي امام است شركت كنيد.با منحرفين كه در شهرها دست به تضعيف انقلاب ميزنند به شدت مبارزه كنيد.مادرجان در صورت شهادت من برايم گريه نكنيد بلكه از اينكه توانسته اي فرزندت را قرباني اسلام بكني بخود ببال و افتخار كن.چون خون من رنگين تر از خون حضرت قاسم و يا 400 تن پاسداري كه در خونين شهر به شهادت رسيدند نيست…در پايان باز تاكيد مي كنم كه بابا و مامان شما را بخدا قسم مي دهم كه در خط امام بوده و سعي كنيد سرباز اسلام باشيد و از شهيد شدن فرزندتان ناراحت نشويد.وصيت ديگر كه بر روي آن زياد تاكيد ميكنم اين است كه وقتي به شهادت رسيدم به اهل فاميل بگوييد مسعود راه امام را ميرفت و هركسي كه امام را قبول ندارد نبايد براي فاتحه بر سر قبر من بيايد چون در غير اينصورت بخدا شكايت خواهم كرد و انها را نخواهم بخشيد.مادر خوبم سعيد جانم را هم خوب تربيت كرده و سعي كنيد يكي از ياران امام خميني يا امام زمان باشد.در پايان آرزوي طول عمر براي رهبر عزيزمان خميني بت شكن ميكنم و از خدا ميخواهم كه او را در زير چتر حمايت خود از شر شياطين حفظ و محفوظ نگهدارد.
قربان شما پسرتان مسعود
29 آذر 1359 مطابق با 13 سفر 1401

خاطرات شهيد محمدحسين اوحدي به نقل از مادر شهيد
بسم رب الشهدا و الصديقين
روي بنما و وجود خودم از ياد ببر             خرمن سوختگان را همه گو باد ببر
ما كه داديم دل و ديده به طوفان بلا         گو بيا سيل غم و خانه ز بنياد ببر
روز مرگم نفسي وعده ديدار بده       وانگهم تا به لحد خرم و دلشاد ببر
خدايا چگونه سخنم را آغاز كنم.چگونه با قلبي زنگار گرفته و مريض،از اوج عرفان و سوز گداز قلب سليم يك عاشق سخن بگويم.آيا من با دلي كه با وجود اين همه ايثارها و شهادتها و رشادت‌ها هنوز هم در معرض تيرگي و سياهي بيشتر است قدرت توصيف عمق حيات الهي يك شهيد را دارم.آيا به من گناهكار اجازه ميدهي در مورد سبكبالاني كه با شتاب،پرده ها را دريدندفغبارها را كنار زدند و عاشقانه با قلبي منور از نور جمال حق به وصال رسيدند،سخن بگويم راستي يك زنداني چون من كه هنوز هم در قفس خويشتن مادي ام محبوسم چگونه مي تواند از آزادگاني سخن سرايد كه همه كس و همه چيز را رها كرده و به شوق ديدار يار قفس سخت و محكمي را كه مانع از وصال يار بود شكسته و با زدن پلي بنام شهادت به ديار نور و حقيقت وارد شدند و لاله پرپر ما شهيد شاهد محمدحسين اوحدي كه خانواده و دوستانش او را مسعود صدا مي كردند نيز اينگونه بود.مسعود در هيجدهم بهمن سال 1337 در بروجرد بدنيا آمد و در هيجدهم بهمن سال 1361 به شهادت بوسه زد و بدين ترتيب انطباق تولد و شهادتش در يك روز تفسير روشني بر آيه مقدس انا لله و انا عليه راجعون شد.چرا كه تولد تجلي پاكي و شهادت ضامن پاك مردن است.آري مسعود پاك آمد پاك زيست و پاك بخدا پيوست.محيط مذهبي خانواده زمينه هاي تجلي شتابان حالات روحاني و عرفاني مسعود نزد پدر و مادر او از خانواده مذهبي و شناخته شده‌اي بودند.مادر شهيد صبيه مرحوم آقاعلي اكبر حجتي كه عالمي متقي و از مبلغين مذهبي و نوه مرحوم حجت الاسلام والمسلمين آقاي ميرزا فخرالدين فرزند مرحوم آيت ا…العظمي آقاي حاج شيخ ملااسداله معروف به حجت الاسلام بروجچردي مي باشد كه ترجمان احوال آنان در بسياري از كتب رجال درج شده است.از جمله بنابر كتاب ماثر والاثار از طرف ناحيه مقدسه توقيعي رفيع جهت آن مرحوم صادر گرديده است.همچنين مادر مرحوم آقاي ميرزا فخرالدين نيز صبيه حجت الحق مرحوم ميرزاي قمي صاحب قوانين بوده است و پدرش نيز نبيره حاج آقا ملا اسدالله مي باشد.شايد به اين دليل بود كه مسعود از زمان بچگي از صفا و محبوبيتي خاص برخوردار بود كه او را از ديگر همرديفانش ممتاز مي‌كرد.وي طبق دستور اسلام بعد از تولد تا دو سال از شير پاك مادرش تغذيه كرد و هرچه بزرگتر مي شد روحيات و ويژگي‌هاي ممتاز كننده‌اش آشكارتر مي شد.مادر مسعود مي گويد از همان دوران كودكي وقتي به چشمانش نگاه مي كردم تقوي و اخلاص و عطوفت را در عمق چشمانش ميديدم.برخلاف بسياري از بچه‌ها كه معمولاٌ در سنين خاص نوعي غرور به خود راه ميدهند مسعود هميشه نسبت به همرديفانش از صداقت و اخلاص فوق العاده‌اي برخوردار بود.همچنين نسبت به پدر و مادرش حرف شنوي زيادي داشت و به طور عجيبي علاقه وافر به والدينش را در رفتارش نمايان مي ساخت.مسعود در سن چهار سالگي به بيماري تب روده شد كه اين تب آن قدر شديد و مستمر بود كه ديگر دكترها از درمان آن عاجز شده بودند تا بالاخره در ايام محرم مادرش سفارش مسعود را به معلم و پيشواي زندگيش امام حسين (ع)مي‌كند مادرش درباره آن ايام مي‌گويد شب عاشورا همه اهل خانواده به عزاداري رفته بودند و من بخاطر مسعود در خانه مانده بودم.آن شب به امام حسين (ع)توسل جستم و از غذاي نذري اي كه برايمان اورده بودند و ظاهراٌ براي بيمار مناسب نبود مفصل به مسعود دادم و شفايش را طلبيدم و فرداي آن روز بطور معجزه آسايي بيماري مسعود به كلي خوب شد.بيماري اي كه مدتي بود حتي دكترها از شدت و دوام آن بهت زده و از درمان آن نااميد شده بودند.
مسعود در سن 5 سالگي در يكي از مدارس تهران شروع به تحصيل مي‌كند و در همين سن نماز را به طور كامل ياد مي‌گيرد و از سن 9 سالگي هيچگاه نماز را ترك نمي كند.بعد از مدتي و با اتمام تحصيلات دانشگاهي پدرش مجدداٌ به اتفاق خانواده به بروجرد مي آيد و در دبستان اسلامي به درس ادامه ميدهد.در دوران تحصيل همه ساله با معدلي عالي شاگرد اول ميشه و هميشه بواسطه هوش سرشار نمرات عالي و اخلاق شايسته‌اش مورد تحسين و تشويق مسئولين مدرسه و افراد آشنا و فاميل قرار مي گرفت.دوران متوسطه را در دبيرستان نصيرالدين طوسي گذراند و سپس در رشته رياضي دبيرستان بحرالعلوم ثبت نام كرد.مسعود در سالهاي چهارم و پنجم متوسطه شاگرد اول رشته رياضي در بروجرد شد.آنگاه براي ادامه تحصيل به تهران رفت و ششم متوسطه را در دبيرستان هشترودي گذراند و با معدل 19 و خورده‌اي ديپلم رياضي گرفت و در كنكور سال 55 شركت و در رشته مهندسي راه و ساختمان دانشكده فني دانشگاه تهران قبول شد.دوران دانشجويي را تا قبل از اعتصابات دانشگاه در يك اتاق ساده به همراه خواهرش سپري كرد.در اين مدت با وجود فشردگي دروس،كار خانه را بين خود و خواهرش تقسيم مي كرد و آن را از ساير مسئوليتهايش جدا نمي دانست.نه تنها در دوران دانشجويي بلكه از همان ابتدا و از سنين پايين در همه حال از صميم قلب در كارهاي خانه از ظرف شستن و جارو كردن گرفته تا لباس شستن به مادرش كمك مي‌كرد و با اينكه جثه درشتي نداشت ولي خيلي چابك و قوي بود و براي هركاري در منزل و بيرون هرچند كه مشكل بود فوري داوطلب مي شد.نزديك به يكسال قبل از انقلاب زماني كه دانشگاه در اثر اعتصابات دانشجويي تعطيل شد به بروجرد آمد و فعاليتهاي شديد سياسي مذهبي را به طور جدي تري ادامه داد در آن هنگام هنوز در بروجرد آگاهيهاي سياسي-مذهبي در سطح عموم نشر نيافته بود و نسبت به شهرهايي مثل تهران و اصفهان و…عقب بود در اين زمان مسعود احساس كرد كه در بروجرد نياز شديدي به او و امثال اوست و اين بود كه نظام وقت خودش را صرف گسترش فعاليتهاي اسلامي و انقلابي در بروجرد نمود.قبل از تظاهرات علني اعلاميه هاي مهم را با دست مي نوشت و كاربن مي كرد و تا آنجائيكه در توان داشت در شهر پخش مي كرد از جمله فعاليتهاي ديگر شهيد خريد كتابهاي مذهبي،سياسي از قم و تهران و فروش آن در بروجرد بود مسعود اين كارها را يكي از صالح ترين اعمال آن زمان ميدانست.چرا كه از پخش و فروش كتابهاي مذهبي در بروجرد در آن زمان خري بنود و چون جو چپ‌گرايي و پيروان مكتب الحادي ماركسيسم در بروجرد بيش از شهرهاي ديگر بود،افكار نوجوانان بايد به سمت مكتب نجاتبخش اسلام كشيده مي شد و به خاطر همين كار مسعود با اينكار و بحث با دانش آموزان سعي در جذب جوانان به سمت اسلام و انقلاب مي كرد.با شروع تظاهرات علني در جنگ و گريزهاي خياباني مسعود نقش مهمي را ايفا مي كرد وي از جمله برادراني بود كه سازماندهي تظاهرات را به عهده داشت و در تهيه سرود و شعار كوشا بود.با پيروزي انقلاب و در زمان روي كار آمدن دولت بازرگان مدتي در جهاد سازندگي بروجرد به فعاليت در امر راه سازي روستايي پرداخت.بعد از انقلاب فرهنگي و تعطيل شدن موقت دانشگاهها،مسعود بواسطه عشق وافرش به روستائيان به مدت يكسال و نيم در فيروزآباد و شيراز و حومه آن در كنار كشاورزان مستضعف شروع به فعاليت كرد.هنگاميكه در هيئت هفت نفره تقسيم زمين مشغول كار و فعاليت بود به مادرش مي گفت آن لقمه‌ ناني را كه در كنار ريش سفيدان قد خميده روستايي مي خورم برايم خيلي لذت بخش‌تر از غذاهاي رنگين است در اين ايام بود كه بواسطه تلاشهاي بسيار او ديگر اعضاء هيئت هفت نفره طي يك محاصره به اسارت مزدوران نامرد قشقايي از فئودالهاي قدرتمند منطقه فارس درآمد كه با دخالت مسئولين بعد از مدت كمي آزاد شد.
مسعود در تابستان سال 61 بطور ساده‌اي ازدواج مي‌كند ازدواج نمونه او همسرش مردم بروجرد را به تحسين واداشت موقعي كه مسئله ازدواج را با مادرش مطرح كرد با اينكه خيلي كم قسم مي‌خورد گفت به خدا مي خواهم يك ازدواج خدايي كنم.همچنين قبل از ازدواج به همسرش مي‌گويد كه الگوي ازدواج ما شهدا و رزمندگاني هستند كه بخاطر خدا از پدر و  مادر و همسر و فرزند دورند و يادمان باشد كه در طول زندگيمان خواست خدا را بايد بر نيازهاي خودمان مقدم بداريم و هر كدام از ما بايد در هر كاري مراتب ديگري باشد كه اگر خطا و غفلتي از خط اسلام داشتيم به يكديگر تذكر دهيم.
مسعود روز پنجشنبه كه فردايش مراسم عقد بود طبق معمول به بهشت شهدا مي رود از خصوصيات نيكوي او بود كه هيچگاه بر سر قبر شهيد خاصي نمي ايستاد.آن روز به گفته يكي از دوستانش از هميشه بيشتر در كنار قبر شهدا مي ماند و نزديك غروب موقعي كه بهشت شهدا خلوت مي شود،خودش را بر سر قبر يكي از دوستان شهيدش كه شهادت او نيز در 18 بهمن اتفاق افتاده بود انداخته و با صداي بلند گريه مي كند گويي در آن روز مسعود عقد اصلي اش را كه اساس عقد فرداست با آن شهيد مي بندد و قبل از اينكه با همسرش وصلت كند از خدا و مقربان درگاهش طلب وصال مي‌نمايد.مسعود در روز جمعه كه بعد ازظهرش مراسم عقد بود مانند هميشه به اتفاق خانواده و همسرش به نمازجمعه ي روند و بعد از ان مراسم عقد كه مهر حضرت فاطمه (س)پاي آن بود با تكبير و صلوات شروع مي شود.آري مبارك باد پيوندي كه الهام گرفته از سنت رسول و ائمه معصومين است.و ارزش اين پيوند را نه پول و طلا بلكه فرياد الله اكبر و خميني رهبر ايثارگران جبهه‌ها تعيين مي‌كند.در آن روز در روي يكي از تراكت‌ها نوشته شده بود پيوند دو مسلمان قبل از اينكه وصلت بين دو فرد باشد پيوند عميق تر آنان با قرآن و اهداف الهي آن است.بلافاصله بعد از خاتمه مراسم به پيشنهاد مسعود مقداري از طلاهايي كه هديه شده بود جهت كمك به جبهه‌ها به امام جمعه محترم تحويل ذمي‌دهند.به خاطر اخلاص و بي رايش مي گفت:نميخواهم از اين موضوع كسي اطلاع پيدا كند.بعد ها هم  كه خبر كيفيت ازدواج و تحويل هدايا از طريق راديو خرم آباد و روزنامه لرستان اعلام مي شود باز با اخلاصي كه هميشه او را از ريا دور مي ساخت با ناراحتي مي گويد:دوست نداشتم كاري را كه به خاطر رضاي خدا انجام داده ام رويش تبليغ شود.هنوز چند روزي از عقد نگذشته بود كه مسعود با برادر ديگرش كه در عمليات افتخار آفرين والفجر به اسارت بعثيون كافر در آمد بر سر رفتن به جبهه صحبت مي كنند و هيچ يك نمي تواند ديگري را قانع كند كه كداميك به جبهه بروند بالاخره مسعود به همراه برادر و همسرش نزد امام جمعه مي روند.و امام جمعه به برادر مسعود اجازه جبهه رفتن مي دهد و به مسعود مي گويد چون تو تازه ازدواج كرده اي بهتر است كه مدتي اينجا باشي ولي اين دليل او و همسرش را قانع نمي كند.براي همين دوباره مسئله را با امام جمعه در ميان گذاشته و مي گويد ازدواج نمي تواند مانع رفتن به جبهه باشد.و موافقت امام جمعه محترم را جلب مي كند و مسعود و برادرش با هم راهي ديار عاشقان مي شوند.مدتي كه جبهه بود براي خانواده و همسرش نامه مي داد و مرتب مي نوشت:اين دوري ها براي همه ما خيلي سخت است ولي وقتي احساس مي كنم كه به خاطر خداست آرامش عجيبي به من دست مي دهد.همچنين در يكي از نامه ها به همسرش مي نويسد :‌فكر مي كنم كه عليرغم  اينهمه از هم دوريم اگر چه قلبمان به هم نزديك و به خدا نزديكتر است براي پيوندمان روزهاي مقدس و مباركي است و از خدا بخواهيم كه ما را بر عهدمان ثابت قدم بردارد.در صفحات بعد مفصلاٌ خاطرات ايام جبهه بودن او ذكر مي شود اكنون چند كلامي پيرامون فضايل و خصوصيات اخلاقي مسعود بيان ميكنم.

فضايل و خصوصيات اخلاقي شهيد
به نظر من جبهه اصلي هر فرد زمينه اي است كه بايد در هر شرايط و محيط براي خودش فراهم كند و از هر امكاني استفاده كند و خودش را تزكيه نمايد و علم بياموزد و آن وقت در مرحله بعد جنگيدن با دشمن بيروني است.از نامه هاي شهيد مسعود صفات برجسته  اخلاقي  شهيد مسعود به حدي بود كه حتي قبل از شهادتش زياد زيبانزد افراد آشنا و فاميل بود و همگي به دليل وپژگي هاي با ارزش دلبستگي عجيبي به وي داشتند.مسعود علي رغم موقيعت اجتماعي و استعداد سرشار و نيز شجاعت كم نظيرش بسيار متواضع  و فروتني داشت و به همان اندازه كه مقامش در نزد آشنايان رفعت و بلندي داشت در نزد خودش كوچك و بي مقدار بود.الهم صل علي محمد واله ( ترفعي في الناس درجه خطصتي عند نفي مثلها و لها تحد شالي عزا ظاهرا لا احدثت لي  ذله باطنه عند نفسي بقدرها).پروردگارا درود فرست بر محمد و آل او و به درجه كه مرا نزد خلق رفعت و بلندي عطا كني  به همان درجه مرا نزد خودم پست و ذليل گردان ( تا مايه غرور و تكبر من نشود).قسمتي از دعاي مكارم اخلاقي ملاطفت و مهرباني مسعود نسبت به دوستان و آشنايان به حدي بود كه هميشه كوچك و بزرگ از او راضي بودند و به علت رفتار شايسته اش همگي احترام زيادي برايش قائل مي شدند.در موقعي كه ميئله يا مشكلي هر چند كوچك براي اطرافيانش به وجود مي آمد مسعود چنان همدردي و احساس مسئوليت مي كرد كه گويي براي خودش مشكلي پيش آمده  است.آن قدر شكيبا و خويشتندار بود كه هيچ وقت معضلش را هر چند بزرگ بود در چهره اش نمايان نمي ساخت.و معمولاٌ خنده اي مليحي بر چهره اش بود كه در پس ان خشم و كينه اش نسبت به دشمنان اسلام و قران و عشق بي حدش به امام و مستصعفين  نمايان بود.محمد رسول الله والذين معه اشداء علي الكفار و رحما بينهم.محمد صلي ا…رسول خداست و آنان كه با اويند سختانند بر كافران و رحيمانند ميان خود (سوره فتح)
از ويژگيهاي ديگر مسعود اين بود كه به سركشي از فاميل و صله ارحام اهميت فوق العاده اي ميداد و هيچگاه در برخورد با بعضي از آشنايان كه خط فكريشان آن طور كه بايد بر خط امام و انقلاب انطباقي نداشت تند و عكس العملي برخورد نمي كرد بلكه هميشه طوري صحبت مي كرد كه اگر طرف قابل هدايت بود فوري تسلمي و سخنانش مي شد و اگر نه در مقابل صداقت گويي مسعود خاموش شده و سخني نمي گفت.وي با اينكه زياد در بروجرد نبود هميشه از كوچكترين فرصت براي صحبت با فراد خانواده بخصوص مادرش استفاده مي كرد.مادر مسعود مي گويد:او براي من يك معلم به تمام معني بود او مي گويد حتي اگر به آشپزخانه هم مي رفتم مسعود بدنبال من مي آمد در گوشه اي مينشست و مرتب مرا به شركت فعال در فعاليتهاي انقلاب تشويق مي كرد و هميشه از فاني بودن دنيا و جاوداني بودن آخرت و نيز از بعد عميق و معنوي انقلاب كه فقط دلهاي عاشق و دردمند قدرت درك آن را دارند با من صحبت مي كرد و هميشه از روابط صميمانه‌اي كه بين افراد خانواده ما وجود داشت لذت مي برد و مي گفت من وقتي به خانواده خودمان فكر مي كنم از اين كه روابط صميمانه‌اي با هم داريم احساس آرامش مي‌كنم و خانواده‌مان را خيلي به خدا نزديك مي‌بينم.ولي آنهايي كه در مال و منال غوطه ورند و هدفشان فقط خوردن و خوابيدن است هميشه با هم بدند،پشت سر يكديگر غيبت مي‌كنند و زندگي خسته كننده و يكنواختي دارند.همچنين مسعود علي رغم قدرت انديشه و بيان شيوايي كه داشت معمولاٌ بين چند نفر هيچگاه در صحبت كردن پيشي نمي گرفت و از صميم قلب به سخنان همه گوش ميداد.بطوركلي در مواقعي كه لازم نبود كمتر حرف مي زد و اگر چيزي هم مي گفت به موقع و تعيين كننده بود.وي در كنار تواضع و محبت زيادش هميشه در مورد مسائل شرعي و مذهبي و يا سخناني كه مي گفت و به حقانيت آن ايمان داشت قاطعيت زيادي نشان مياد.هيچكس و هيچ چيز نمي توانست از شركت مسعود در مجالس نمازجمعه،دعاي كميل،دعاي توسل و بخصوص تشييع جنازه شهدا جلوگيري كند.مسعود فردي قانع و راضي بود و هميشه به مقدار كمي از هرچيز به جز ذكر و عبادت و جهاد قناعت مي كرد.لباس ساده مي پوشيد و با وجود كارهاي خير زيادي كه در خفا انجام ميداد هيچگاه آنها را به زبان نمي آورد.براي نمونه در عرض شايد يكسال و نيم چندين بار به مقدار زيادي خون داده بود كه اينكار باعث شده بود تا اندازه اي فشار خونش پايين بيايد كه البته علت آن را نمي دانستيم و بعد از شهادتش به اين مطلب پي برديم.بطوركلي او هميشه سعي داشت الگويش را در زندگي سادگي و تقواي مولايش علي (ع)قرار دهد.مسعود هيچگاه وقتش را بيهوده هدر نميداد و هر روز صبح بعد از نماز و دعا ساعتي به نرمشهاي سنگين اختصاص ميداد و كوچكي و بزرگي محل باعث ترك اينكار نميشد وي همچنين به ورزش كاراته،كوهنوردي و راهپيمايي علاقه زيادي داشت.ساعات زيادي از روز را به مطالعه مي پرداخت و بخصوص اين اواخر علاقه اش به خواندن كتابهاي مرجع اسلامي و بخصوص روايات و احاديث و نيز كتابهاي امام،شهيد مطهري و شهيد دستغيب بيشتر شده بود و در اين زمينه‌ها نيز اطلاعات زيادي داشت.مسعود علاقه زيادي به شعرهاي عرفاني داشت و خودش نيز شعر مي گفت.عرفان و عشق زياد مسعود به خدا و ادمه اطهار بخوبي در عباداتش نمايان بود،او روزهاي دوشنبه و پنج شنبه را حتماٌ روزه مي گرفت و نماز اول وقت مي خواند.تا جايي كه امكان داشت سعي مي كرد نماز را به صورت جماعت در مسجد محل يعني مسجد امام حسن (ع)بخواند.به خواندن دعا و نيايش علاقه زيادي داشت و هميشه در موقع دعا شور و حال خاصي پيدا مي كرد.هميشه در نماز صبح سوره والفجر را با قرائت زيبايي مي خواند و سرانجام در دهه فجر در عمليات والفجر به آرزويش رسيد.در يكي از نامه‌ها از جبهه به همسرش مي نويسد:خداوند ما را در راه خودش ثابت قدم و پايدار و مقاوم بدارد كه ارزش هركس به ميزان بندگي و تقوي و پرهيزگاري و دوري از گناهان است و تنها خداست كه زندگي را مفهوم مي بخشد و اوست كه به ما حيات داده و مي ميراند،انشاءالله خدا به ما تقوايي دهد كه خواب و بيداري و كار و عبادتمان و خورد و خوراكمان همه براي او و در جهت قرب بيشتر او باشد.(61/10/7)آري مسعودها رفتند و درس‌ها به ما آموختند انها كه با توكل به خدا و براي رضاي او از پدر و مادر و همسر و مال و درس و دانشگاه گذشتند و هر لحظه پيام آنها به گوش ما مي رسد كه: گر تو را ميل وصال با خداست         گر تو را شوق بهشت ابدي است
كن جهاد با نفس عفريت پليد             كاين بود رمز شهادت اي اسير
به اين اميد كه خدا ما را نيز در اطاعتش و نشاطمان را در عبادتش و رغبتمان را در ثوابش بيفزايد.انشاءالله

«دوران جبهه مسعود»
و بالاخره مسعود به جبهه رفت دوران جبهه مسعود اگرچه كوتاه بود (3 ماه و نيم)اما مسعود در اين مدت توانست بيشترين استفاده ها را از جو معنوي حاكم بر جبهه كسب كند و در سير بالاترين درجات كمال همچون ديگر شهيدان بديدار يار بشتابد.اولين روزي كه به جبهه آمد آنقدر در چهره اش نشاط و شور و شوق و آرامش ميديدي كه بحالش غبطه مي خوردي.انگار به آنچه مدتها وقت و بي وقت سرنماز و هنگام قرآن خواندن آرزويش را ميكرد رسيده بود.بعد از سارماندهي نيروهاي اعزامي مسعود به همراه همرزمان ديگرش كه از بروجرد اعزام شده بد گروهان مالك اشتر را تشكيل دادند و به گردان  فتح ملحق شدند.سنگر بچه هاي گردان فتح هميشه از شور و شعف بي نظيري برخوردار بود و در اين بين سنگري كه مسعود و چندتن ديگر از همرزمانش (شهيد شايسته نيا،برادر اسير مراد گودرزي،برادر اسير سعيد اوحدي و…بودند زبانزد همه بود.برنامه خواندن حديث و روايت و رساله امام كه به پيشنهاد مسعود و چند نفر ديگر از بچه‌هاي هر شب در سنگرشان در زير نور فانوس برقرار بود و بچه‌ها از چادرهاي ديگر براي شركت در اين جلسه به اين چادر مي آمدند روح خاص به گردان داده بود.مدتي كه در سايت بودند با توجه به آموزش سنگيني كه هر روز داشتند بچه ها اكثراٌ ساعت 9/5-10 شب مي خوابيدند اما مسعود و سه همرزم ديگرش بودند كه با وجود خستگي بسيار از سنگيني اموزشهاي روز مانند پياده رويهايي با تجهيزات از 15 تا 70 كيلومتر،تا پاسي از شب بيدار و به مطالعه و مناجات مشغول بودند.سردي شب آرامش قلبي رزمندگان كه معلوم نبود تا چند روز ديگر كدامشان شهيد باشد و كدامشان اسير و زخمي و… مناجات عاشقانه مسعود و ديگر همرزمانش فضاي باشكوه و عميقي به جمعشان داده بود.در چادرشان هميشه نماز جماعت برقرار بود.در چادرشان هميشه نمازجماعت برقرار بود.در شهر كه بود يك روز با حسرت حديثي از امام صادق (ع)در رابطه با اهميت بسيار زياد نماز شب خوانده بود اما عشق وافرش بخدا تنها نعمت بزرگ جهاد و تحمل سختيهاي بسيار در راه خدا به او عطا كرده بود بلكه شبها و نيمه شبهايش را هم به عبادت يار عاشقانه گذراند و خوشا به سعادتش و سعادت شهدايي همچون او.در يكي از نامه هايش در رابطه با جبهه و روح حاكم بر جبهه ها مي نويسد:اينجا واقعاٌ دانشگاه بزرگي است كه هركس بسته به همتش مي تواند از آن بياموزد.انسان گاهي در اينجا فكر مي كند كه ايت روزها روزهايي است كه بايد هركس حساب خويش را و اعامالش را يك حسابرسي بكند و شايد دراين حسابرسي‌ها و بازگشت‌ به خويشتن هاست كه انسان درمي يابد كه سراپا گناهست و شايد از همين است كه دعاهاي اينجا از روح و صفاي خاصي برخوردار است.اينجا انسان مي تواند عظمت كار امام حسين (ع)و يارانش را بيشتر درك كند و وقتي روحانيون جبهه قصه فرزند شهيدي را كه در فراق پدرش بي تاب است كه واقعيت جامعه ماست تعريف مي كنند انسان بي اختيار ياد سكينه دختر سه ساله امام حسين مي افتد و بغضش مي تركد.ما در اينجا در چادرهايي هستيم كه چندين نفر با ما هم چادر هستند،وقتي غروبها مي رسد و كم‌كم آماده نماز مي شويم سوز سردي صورت و دستها را نوازش مي دهد.برادران گاهي جلوي چادرها آتش روشن مي كنند وقتي انسان دورنماي چادرها را در تاريك روشن غروب مي بيند بي اختيار ياد خيمه‌هاي امام حسين مي افتد.بعد برادران دسته دسته در حاليكه علفهايي در دست دارند و در حاليكه نوحه سرايي مي كنند به سوي حسينيه مي روند.در اين حال به انسان حالت عجيبي دست مي دهد.بهرحال اينها فقط يك بعد جبهه است و در ساعات ديگر كه بچه‌ها نرمش و راهپيمايي دارند عزم و اراده را در چهره هاي بعضي ها مي بيني كه فرياد الله اكبر شان بي اختيار انسان را به حركت درمي آورد.آدم وقتي اين همه جوشش و حركت را مي بيند از خدا مي خواهد كه قلبش را در اين راه استوار دارد و او را ثابت قدم كند.صبحها رسم بود در جبهه قبل از اذان از بلندگو قرآن پخش مي كردند وقتي نيم ساعت مانده به اذان با نواي دلنشين قرآن از خواب بيدار مي شدي،مسعود و دو سه همرزم ديگرش را مي ديدي كه به نماز شب مشغولند.براي امام و رزمندگان دعا مي كنند.العفو العفو سر مي دهند و آنوقت ياد كلام امام مي افتادي كه افتخار بر رزمندگاني كه با مناجات خود جبهه هاي جنگ را عطرآگين نموده‌اند.مسعود در نمازهاي صبحش بعد از قرائت سوره والفجر در قنوت اين كلام را عموماٌ تلاوت مي كرد.الهي قلبي محجوب و نفسي معيوب و عقلي مغلوب و هوايي غالب و طاعتي قليل و معصيتي كثير و لساني حقربالذنوب فكيف حيلتي يا ستاز العيوب و يا علام الغيوب و يا كاشف الكروب اغفر ذنوبي كلها بحرمه محمد و آل محمد يا غفار يا غفار يا غفار.
بچه هاي همرزمش مي گويند مسعود برايمان آنقدر در اهميت نماز شب حديث و روايت خوانده و برايمان صحبت مي كرد كه اين آخرها طوري شده بود كه اكثر بچه ها نماز شب مي خواندند و اصلاٌ نماز شب عين يك وظيفه واجب برايمان شده بود مي گفتند مسعود اصلاٌ در دنياي ديگر سير مي كرده خيلي با خدا بود.در جبهه كه بود مطالعاتش عمدتاٌ بر محور احاديث و روايت (اصول كافي)كتابهاي امام و كتب شهيد دستغيب بود.بچه هاي همرزمش مي گويند وقتي كه روزنامه ها مي آمد مسعود روزنامه ها زير و رو مي كرد (كنايه از مطالعه زياد)حتي يك مدت كه روزنامه كم به جبهه مي رسيد به همسرش نامه نوشته بود كه خبرهاي مهم روزنامه ها را برايم از طريق نامه بفرست.زمانيكه به جبهه رفت قرار بود براي نيمه دوم دي جهت رفتن به دانشگاه از جبهه پايان ماموريت بگيرد البته دانشگاه مدت چندماه بود كه بازگشايي شده بود.اما مسعود به علت بودن در جبهه ترم اول دانشگاه را حذف كرد و براي رسيدن به دروس ترم دوم مي بايستي براي اوايل بهمن در كلاسهاي دانشگاه حاضر مي شد اما از آنجا كه در سطح جبهه ها نزديك بودن عمليات از مدتي قبل از شروع عمليات اعلام شده بود مسعود تصميم به ماندن در جبهه مي گيرد.تصميم مجدد مسعود مبني بر اينكه دوباره در جبهه بماند خيلي غيرمنتظره بود.از طرفي شروع كلاسهايش و اينكه عدم حضور به موقع در كلاسها احتمالاٌ اتمام تحصيلات مسعود را يكسال به تعويق مي انداخت و از سويي ديگر اينكه هنوز مدت كمي از ازدواجش مي گذشت و به خانواده همسرش گفته بود كه نيمه دوم دي به شهر بازمي گردد.همه و همه با تصميم جديد مسعود مغايرت داشت انگار دست خدا بود كه مسعود را در جبهه نگاهداشت تا روز هيجدهم بهمن روز موعود فرا رسيد ومسعود مدرك قبوليش را از دانشگاه امام خميني كه به قول خود مسعود دانشگاه اصليش بود بگيرد و ان شهادت خونبارش بود.مسعود نسبت به فعاليتهاي جبهه خيلي با شوق روبرو ميشد و چه زمانيكه معاونت يكي از دسته ها را به عهده داشت و چه زمانهاي ديگر با بچه ها با خوشرويي و گرمي بسيار برخورد مي كرد.هميشه بچه ها دوروبرش بودند و او را با چهره اي خندان كه حاكي از آرامش عميق و درونيش بود با آنها روبرو ميشد.در يكي از راهپيمائيهاي آموزشي 50 كيلومتري كه با حمل كليه تجهيزات صورت مي گرفت هرچندبا توجه به خستگي ناشي از زيادي راه و نيز سنگيني تجهيزات خستگي را در چهره اش بوضوح مي ديدي،اما سلاحهاي بچه ها را كمكشان مي گرفت و در ادامه راه و تحمل سختيها تشويقشان مي كرد.بي ريايي و اخلاصي كه داشت در جبهه هم نمودار بود،اوايل كه به جبهه رفت دئاوطلبانه با برادرش آرپي جي زني را برعهده گرفت.با اينكه ميدانست با انتخاب اين مسئوليت امكان شهادتش خيلي زياد مي شود اما مشتاقانه قبول كرده بود.ضمن اينكه همانطوريكه اشاره كرديم مدت زيادي از ازدواج مسعود نمي گذشت و وقتي برادري به آنها گفته بود درست نيست شما هردوتان آرپي جي زن باشيد گفته بودند توكلت الي ا…اخلاص و بي ريائيش موجب شده بود كه حتي خانواده شان هم از اينكه مسعود آرپي جي زن بودن را پذيرفته بود و مدتي بعد معاونت يكي از دسته ها و مسئوليت تبلغيات گروهان را داشت اطلاعي نداشتند.يك هفته قبل از عمليات قرار شده بود از بين مسعود و برادر اسيرش و شهيد شايسته نيا دونفر به عنوان فرمانده دسته و معاون دسته و يكي به عنوان منشي گردان انتخاب شود.وظيفه منشي گردان اين بود كه بعد از انجام عمليات براي سازماندهي نيروها ليست زخميها و شهدا و مجروحين را تهيه كند كه البته مسئوليت ساده اي هم نبود و مي بايست در زير آتش شديد دشمن بعد از عمليات به انجام اين كار بپردازد.به هرحال بعد از صحبتهاي زياد قرار شده بود مسعود مسئوليت منشي گردان را انجام دهد اما چند ساعت قبل از شروع عمليات،مسعود كه ماهها و سالها انتظار چنين ساعتهايي را مي كشيد و صبورانه هم فراز و نشيبهاي رويدادهاي جبهه را گذرانده بود اينبار انگار مطلع از فرا رسيدن ملاقات با يار به فرماندهاشان گفته بود اجازه دهيد منهم بقيه بچه ها به عنوان تك تيرانداز در عمليات شركت كنم و بعد از عمليات اگر عمري بود مسئوليت منشي گردان را انجام ميدهم.و اين بود كه به پيشنهاد فرمانده گروهان مسعود در طي عمليات به اتفاق ايشان در عمليات شركت مي كرد و بالاخره چند ساعت گذشته از غروب روز 17 بهمن ماه در حاليكه تاريكي همه جا را فرا گرفته بود مسعود و ديگر همرزمانش كه حاملان فجر خونين صبح هيجدهم بودند بعد از انجام باشكوه نماز مغرب و عشا از آخرين نيورهاي خودي عبور كردند و با گذشتن از صعب العبورترين استحكامات بعثيون كه عبارت از ميادين وسيع مين به طول 35 كيلومتر و به عرض 1 كيلومتر كانالهايي به عرض 6 متر و عمق 4 متر و طول چندين كيلومتر سيمهاي خاردار بود با موفقيت از انجام هدفهاي اوليه عمليات كه عبارت از ضربه زدن به دشمن زبون و اثبات اين امر كه نيورهاي اسلام قادرند در سعب العبورترين استحكامات عمليات انجام دهند و طلسم استحكامات رويايي صدام را بشكنند،مرحله مقدماتي عمليات افتخارآفرين والفجر را شروع مي كنند.صبح هيجدهم مسعود و همرزمانش با لباني تشنه و با قلبي مملو از شور و عشق نماز صبح را به خاطر شرايط اضطراري (درگيري شديد نيروهاي خودي و دشمن)با تيمم و پوتين و تجهيزات در دست لاله گون خوزستان به انجام مي رساند.نمازي كه بي شك عارفانه ترين و باشكوه ترين نماز مسعود و در عين حال آخرين نماز او بود.برادر كوچك مسعود كه در واحدي ديگر در عمليات شركت كرده بود مي گويد صبح عمليات در خط مسعود را ديدم سيماي آرام و مهربانش كه حالا با غم شهادت و اسارت دوستان آميخته شده بود،با لباس زيباي بسيجي اش كه به خاك و خون جنوب آغشته بود و فرصت نشد كه بپرسم خون مقدس بر لبانش از كدام بسيجي عاشق بوده است ترسيمي زيبا از برادر ديگرمان سعيد پرسيدم عليرغم اينكه بعدها فهميدم از اسارتش مطلع بوده براي آزرده نكردن خاطر من اظهار بي اطلاعي از او كرد.چند دقيقه اي كنار هم بوديم و از شب قبل و وضعيت نيروهاي خودي صحبت كرديم آفتاب تازه دميده بود كه خداحافظي كرديم و من نميدانستم كه اين آخرين ديدار با برادر خوبم بود و ساعتي بعد مسعود به ديدار يار شتافت.ديدار آنكه مسعود در راه او از همه چيزش گذشته بود به ديدار او كه به شوق وصالش از همه موانعي كه به شكلي مانع از شركت مستقيمش در جبهه را داشت گذشته بود به ديدار او كه به عشقش از دانشگاه گذشته بود از خانه و زندگي گذشته بود به ديدار او كه به شوق ملاقاتش شبها و نيمه شبها در هواي سرد و سوزان جبهه به مناجات برخاسته بود.به ديدار او كه براي رضايش كيلومترها را به همراه ديگر همرزمانش در كوه و دشت پيموده بود و به اين هم راضي نشده و در حمل تجهيزات ديگر دوستانش به آنها كمك كرده بود به ديدار آنكه به انتظار لقايش وصيتي به همسرش نوشته بود:همسر خوبم هنوز جمله اي كه روز ازدواجمان در اتاق زده بوديم جلوي چشمم است كه رويش نوشته بودي ارزش اين ازدواج را نه پول و نه طلا بلكه فرياد الله اكبر و خميني رهبر رزمندگان جبهه تعيين مي كند و شايد آمدن من به جبهه و شهادتم آزمايشي باشد از طرف خدا بر صبر و استقامت و وفاداري ما بر پيمانمان.اري انگار خودش هم مي دانست كه روز موعود رسيده و بدين شكل مسعود قبل از آنكه خمپاره بعثيون به بدن مطهرش اصابت كند به شهادت مي رسد چرا كه شهدا را نه خمپاره ها كه خدا انتخاب مي كند.و گلوله ها و تركشها تنها وسيله اي هستند كه اراده حق تعالي را محقق سازند.و بدين گونه لاله اي ديگر از گلزار امام با قيافه اي روحاني و ملكوتي و خنده اي مليج بر لبها غرق بخون مي شود و در دشت لاله گون خوزستان لاله اي ديگر بخون مي نشيند و اينبار مسعود با خروشي برخاسته از درسهاي امام و خون شهدا با ايماني به استواري كوههاي استوار غرب كه از خون شهيدان قوت گرفته اند و با شور و التهابي چون شور و التهاب رود غرقه به خون كارون بديدار يار مي شتابد و بدين ترتيب شاگردي ديگر از شاگردان مكتب امام خميني به كاروان سرخ شهدا مي پيوندد و بار ديگر اين حديث از رسول خدا در قلبها تداعي ميشود كه چون آخرالزمان فرا رسد خداوند خوبان امت مرا گلچين مي كند.
مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك               چند روزي قفسي ساخته اند از بدنم
شهادت اي ضامن پاك مردن تنگ در آغوشم گير كه دوستت دارم،دوستت دارم كه مرز وصالي،دوستت دارم كه باب ديدار عشقي،اي شهادت دنيا مرا آزرده است.گرد و غبارش گلويم را گرفته،قلبم سخت تيره گشته است.اي زلال پاك،قلبم تنها از تو صيقل مي يابد.با تو روحم آرام مي گيرد.اي شربت حيات بخش دنياي روسياه جاي بر جانم تنگ كرده است.التماست مي كنم مگذار اين پست روسياه مرا بفريبد.شهادت اگر مرا نخواني مي دانم كه گنهكارم چون تو آب پاك توبه اي.تو معيار حقيقتي.شهادت اگر پيش از اين منتظرم گذاري درد فراغ مرا مي ميراند و تو را نمي بينم.من نمي خواهم بميرم مي خواهم دوباره زنده شوم شهادت اگر پيش از اين برايت ضجه نمي كنم ببخش برمن كه قلبم تيره است.مي دانم اگر كسي ترا شناخت بايد بخروشد،بستيزد،بسوزد در درياي خون شنا كند تا به تو برسد.شهادت من از اينكه نامت را به زبان آوردم شرم دارم اما چه كنم كه دعا تنها سلاح من است و من به دعا مامور شده ام.شهادت مسعود را بردي،عاشقانت را در خونشان غلتاندي،ترا به روح پاكشان قسم تنگ در آغوشم گير تا ترا بفشرم.از رنج جدايي ياران برايت بگويم و زار زار گريه كنم.شهادت دلم پر است و لبريز از غم،غم جدايي ياراني كه از من گرفتي،اي كمترين فاصله تا يار،اي شهادت مرا بسوي خود بخوان.
در انتها فرازهايي از نامه هاي شهيد را به ديده جان مي خوانيم:
نامه هاي مسعود كه در مدت جبهه به خانواده و همسر ارسال مي داشت از كيفيت بسيار بالايي برخوردار است كه به اشاره به قسمتي از آنها اكتفا مي كنيم.
باشد تا خداوند به واسطه اين صبر و استقامت بر ابتلائات و آزمايشات الهي دريچه هاي بيشتري از رحمتش را بر مابگشايد و غبارها و حجابهاي نفساني را كه مانع در راه ديدن جمال حق است از ما بزدايد و ما را در راهش ثابت قدم كند.گاهي وقتها و خيلي وقتها سر نماز دعاي اللهم صحت علي رزقك افطرت و عليك توكلنا فتقبل مني:خدايا براي تو روزه گرفتم و به رزق تو افطار مي‌كنيم و بر تو توكل داريم پس از ما قبول فرما،كه اين دعا،دعاي افطار ماه رمضان است ولي من اين دعا را شرح حال خودمان مي دانم كه اين هجرت ها براي خداست و افطار ما هم به رزق اوست و تنها بايد بر او توكل كرد و اميدوارم كه هميشه اين ذكرمان باشد تا شايد خداوند رحمتي بر ما كند و اين دعا بر قلبمان بنشيند (شب شهادت 61/11/17 آخرين نامه به خانواده)…اينجا از جو عرفاني خاصي برخوردار است.اينجا واقعاٌ دانشگاه است ولي هركس به اندازه وسع و علاقمندي وايمانش قادر به استفاده از مادي و معنوي بر سر ماست و اين مائيم كه بايد با كوشش مان از آن بهره مند شويم (61/10/7)…خداوند انشاءا…ما را آنچنان در فراز و نشيبهاي انقلاب آب ديده كند كه هر مشكل سختي در نظرمان كوچك و هر رنجي تحمل كردني بشود و بتوانيم سربازاني وفادار و واقعي براي امام باشيم…زندگي دنيا پر از مشكلات و سختي ها و فراز و نشيبهاست و همه انسانها بي استثنا در رنج و سختي اند و اين قانون مندي زندگي اين جهان است و لذتها و خوشيهاي پايدار فقط از آن دنياي آخرت و رستگاران و بهشتيان است كه آنها كساني هستند كه رنجها و مشكلات اين دنيا را براي خدا و در راه خدا متحمل مي شوند…اگر خداوند بخواهد به عدلش با ما رفتار كند قطعاٌ جاي ما در دنيا در پست ترين نقطه زمين و در آخرت در قعر جهنم است ولي اوست خدايي كه رحمتش بر غضبش غلبه دارد و بخشنده است (61/10/29)…انسان وقتي اين همه توطئه ها و فشارها را كه بر اسلام و ايران مي آيد،مي بيند براي تنهايي اسلام گريه اش مي گيرد و كيست كه ما شكايتمان را به پيشش بريم جز خدا (61/10/29)…همسر خوبم اميدوارم وقت خودت را بيشتر صرف مطالعه و خودسازي كني كه آن چيزي كه آينده انقلاب و خود ما براي يك زندگي سعادتمند و با اطمينان خاطر و مورد رضاي خدا هم باشد به آن احتياج داريم تزكيه و علم آموزي است.اينجا انسان با آدمهايي برخورد مي كند كه چنان خود را ساخته اند و تزكيه يافته اند كه كوه شده اند و مشكلات هم در مقابلشان همچون كاه است (30 آبان 61)امروز روزي است كه بقول امام ايران خود حجت است براي تمام دنيا واشك هر مادر داغداري و قامت خميده هر پدر عزيز داده اي و ناله هاي هر يتيم و چهره اندوهگين هر نوعروس عزاداري و خيل شهيدان گويي خود حجتي است براي همه انسانها كه گويي فرياد مي زنند بشتابيد كه قافله كربلاي امام خميني به پيشباز امام مهدي (عج)مي رود.(از وصيتنامه شهيد)همسر خوبم امروز روزيست كه شهادت بعنوان يك واقعيت معنوي و اسلامي در انقلاب ما جا افتاده و تثبيت شده ولي آنچه كه امروز مهمتر و به مراتب مشكلتر از شهادت است و پرارزش‌تر،خودسازي و تزكيه نفس و مبارزه با هواهاي نفساني و حب نفس وحب دنيا است كه اميدوارم كه هرچه بيشتر خودت را به زينت تزكيه و خودسازي مجهز كني كه تداوم بخش راه شهيدان،انسانهاي خودساخته و متقي‌اند.تو خودت بهتر از من ميداني كه ما قبل از اينكه با هم پيوند ببنديم با خداي خود پيمان بسته ايم و هنوز جمله اي كه روز ازدواجمان در اتاق زده بوديم جلوي چشمم است كه رويش نوشته بودي ارزش اين ازدواج را نه پول و طلا بلكه فرياد الله اكبر و خميني رهبر رزمندگان جبهه ها تعيين مي كند و شايد آمدن من به جبهه و شهادتم آزمايشي باشد از طرف خدا بر صبر و استقامت و وفاداري بر پيمانمان.(از وصيتنامه شهيد)…اميدوارم اگر كسي براي فاتحه بر سر قبرم مي آيد ابتدا براي طول عمر و سلامتي امام دعا كند و براي ظهور امام زمان و پيروزي نهايي انقلاب اسلامي و سپس مرا نيز از دعاي خير فاتحه بي نصيب گنگذارد كه آنجه بيشتر روح مرا شاد خواهد كرد همراهي و همكاري عملي با انقلاب اسلامي و كمك و تداوم آن است(از وصيتنامه شهيد)
توصيف سياسي امام از ديدگاه شهيد مسعود كه در يكي از نامه هاي مزين شده به عكس امام براي همسرش ارسال نموده بود.
خوب به او نگاه كن گويي همه آيات صبر و استقامت و اخلاص و قرآن در يك آيه تجلي يافته و آن روح خدا خميني است و آدم وقتي به چهره اش نگاه مي كند و به زندگيش فكر مي كند و به سخنانش گوش مي دهد گويي تلاوت آيه است كه تزكيه بخش است و علم و حكمت مي آموزد (يتاد عليهم آياته و يزكيهم…)گويي كه او تمام رنجهاي دنيا و دردها و مصيبتهاي توده ها را بر دوش مي كشد آنگاه كه آرام آرام در دل شب با خداي خود سخن مي گويد گويي او رحمت خداست نه كه او فرياد و خروش بي محاباي هر رزمنده اي است كه پا برجا و ثابت قدم در مقابل تمام كفر ايستاده،گويي غضب خداست يا كه هر دوي اينهاست.خدايا تو رحيمي،به رحمتت او را بر همه كفر در سراسر جهان پيروز گردان.خدايا تو قهاري به قهرت او را بر همه كفر در سراسر جهان پيروز گردان.خدايا به ما توفيق اطاعت از راهش كه راه توست عطا فرما و ما را در اين راه ثابت قدم فرما و قلبمان را بر آن محكم بفرما.

 

 

 

 

خاطرات شهيد محسن اوحدي به نقل از برادر شهيد
«از تولد تا تولد»
مسعودمان تولدش هيجدهم بهمن سال 1337 بود.با حدود 24 سال سن ازاتمام درسش در مقطع عمران دانشگاه تهران فقط دوسه ترمي باقي مانده بود و از ازدواجش فقط 6 ماهي مي گذشت.اينها را كه با محبوبيت و صفاي دلش توام مي كردي به تمامي زندگيش غبطه مي خوردي.
امكان جبهه رفتن توام ما سه برادر ظاهراٌ ميسر نبود.امام جمعه شهرمان بروجرد نيز به مسعود گفته بود حالا كه تازه ازدواج كرده و اتمام درسش نزديك است بهتر است در شهر بماند.غروب يكي از روزهاي پاييز بود كه در خانه نشسته بود بوديم.به اطاق ديگري صدايم كرد.اينگونه شروع كرد ببين بگذار ايندفعه من به جبهه بروم قول مي دهم در اعزام بعدي نوبت تو باشد.خنده اي كردم و گفتم تو ميداني كه عمليات نزديك است،ميخواهي خودت در عمليات باشي و بعد از فاصله چندين ماهه متداول بين عمليات ها مرا بفرستي!در سيمايش اصلاٌ تغييري نديدم اما از خنده مليح هميشگي بر چهره اش نيز خبري نبود.پاسخ داد:ببين به خدا قسم قول ميدهم اگر قرار باشد عملياتي انجام شود قبل از عمليات بازگردم و شرايط اعزام تو را فراهم كنم تا تو در عمليات شركت كني.برايم درك جملاتش خيلي ثقيل بود.از سويي به قسمش نيز ايمان داشتم،آخر هيچوقت قسم او را در شرايط عادي نشنيده بودم.از سويي بيان بازگشت قبل از عمليات را اصلاٌ نمي فهميدم.بعدها از يكي از شهداي بسيجي جبهه شنيدم كه بعضي از شهيدان قبل از شروع عمليات و قبل از اصابت تركش به بدنهاي مطهرشان شهيد مي شوند.اينها را عشق به عمليات به جبهه نمي كشاند.ملكوت جبهه ها كه در تمامي لحظات جبهه آميخته بود روح تشنه شان را در لحظه لحظه جبهه سيراب مي كرد.
از مرخصي دو روزه به اهواز تازه برگشته بودم.
گردان فتح كه دو برادرم در آن بودند حالا در مراحل آماده سازي براي عمليات بود.در اهواز خواهرم و همسر مسعود را ديده بودم.وقتي مسعود را در اردوگاه آماده سازي شوش ديدم در آغوشش گرفتم با آرامش هميشگي ابتدا از بابا و مامان پرسيد و از سختي‌هايي كه در اعزام سه فرزندشان به جبهه داشته اند طبيعي بود كه انتظار داشته باشم از همسرش سوال كند اصلاٌ خيلي صبر كردم كه او ابتدا سوال كند و بعد نامه همسرش را به او بدهم اما انتظارم بي فايده بود.بعدها در نامه هايش كه از جبهه به همسرش ارسال كرده بود خواندم كه قرباني اسماعيل ابراهيم را به قرباني هم دلبستگي‌هاي دنيايي تشبيه كرده بود و اين بيانش نيز قبل از شهادتش در كوچكترين رفتارش نيز متجلي بود.
صبح هيجدهم بهمن 61 عمليات مرحله اول والفجر مقدماتي و نزديكي هاي طلوع خورشيد بود كه در پشت خاكريزهاي خط مقدم ديدمش.سر و وضعي خاكي با قدري خون بر لباسش كه همه حاكي از خستگي عمليات شب قبل بود.در آغوشش كشيدم و در كنار يكي از خاكريزها نشستم.اگرچه ظاهراٌ ميدانست برادر ديگرمان و تعدادي از بچه ها اسير شده اند اما تنها به اين اكتفا كرد كه از سعيد و بخشي از بچه ها خبري در دست نيست.آتش دشمن بسيار سنگين بود بايد از هم جدا مي شديم و هركدام به گردان خودمان مي رفتيم.از كمپوت و قدري شيريني كه داشت تعارفم كرد و بعد خداحافظي كرديم.در آخرين لحظه گفت هركدام كه زودتر به شهر رفتيم با بابا و مامان تماس بگيريم و از سلامتي بقيه مطلعشان كنيم.
در گوشه و كنار خط،بدنهاي مطهر شهيدان را مي شد ديد اگرچه بسيار سختم بود كه بر صورتهاي آنها نگاه كنم.ترس از آنكه نكند يكي از آنها يكي از برادرانم باشد.در بعضي قسمتها نيز فقط اثرخون پاك بسيجيها بر زمين مانده بود.گوشه اي نيز قدري خون مطهر وي بر زمين ريخته بود.گويي ناشي از اصابت خمپاره بر سر و روي بچه هايمان. بي اختيار از دلم گذشت نكند اينها مربوط به مسعودمان باشد.از فكرهايي كه اينچنين از ذهنم مي گذشت بر خودم نفرين كردم.
حالا مرحله دوم عمليات كه آخرين مرحله عمليات والفجر مقدماتي بود نيز تمام شده بود.براي ديدن بردرانم به محل استقرار چادرهاي گردان فتح در پشت خط رفتم.از چادرهاي پرجوش و خروش گردان فتح تنها دو چادر برپا بود چراغ كم سويي در چادرها روشن بود.غروب غمگيني بود ميدانستم كه حالا خيلي از بچه ها شهيد شده اند.وارد يكي از چادرها شدم.دو تا از بچه هاي گردان فتح در چادر بودند.از اسارت سعيدمان خبر دادند و گفتند مسعود نيز احتمالاٌ در يكي از بيمارستانهاي اهواز بستري است.
تمام بيمارستانهاي اهواز را سر زدم.خبري از مسعود نبود.براي خواب به قرارگاه زينبيه رزمندگان رفتم.صبح زود روز بعد ياد صحبت مسعود در آخرين ديدارمان افتادم كه گفته بود هركدام زودتر به شهر رفتيم با بابا و مامان تماس بگيريم و از سلامتي بقيه مطلعشان كنيم.حدس زدم شايد او قبلاٌ با آنها تماس گرفته باشد.
در تماس تلفني با بابا و مامان شنيدم كه جنازه مطهرش را براي تشييع به شهرمان برده اند.بعدها از دوستانش شنيدم كه شهادتش نيز در همان صبح هيجدهم بهمن و دقايقي پس از خداحافظي مان در صبح بعد از عمليات بود.همان دقياقي كه دقيقاٌ مصادف با سالگرد تولدش بود.شايد خودش نيز از عروجش خبر داشت.نمي دانم آن شيريني اي كه در آخرين لحظات قبل از شهادتش تعارفم كرده بود شيريني تولدش بود يا تولد ديگرش يعني شهادتش.

نامه شهيد مسعود اوحدي
بسم الله الرحمن الرحيم
بابا و مامان عزيزم،همسر خوبم،خواهر مهربانم
خوب به چهره اين پير مجاهد بنگريد،گويي همه آيات صبر و ايمان و استقامت و اخلاص و…قرآن در يك آيه تجلي يافته و ان روح خدا خميني است و آدم وقتي به چهره‌اش نگاه مي كند و به زندگيش فكر مي كند و به سخنانش گوش مي دهد گويي تلاوت آيه اي است كه تزكيه بخش است و علم و حكمت مي آموزد (يتلو عليهم آياته و يزكيهم…)گويي در خطوط چروكين چهره اش مي توان تاريخ را ديد،كربلا و شهدايش و مظلوميتشان را و نيز مثل امروز جامعه ،امام و امت مستضعف مان و رنجها و سختيهايشان را،گويي لبهايش آرام دارد براي خانواده هاي شهدا و يتيمان سخن مي دهد و آنها را تسكين مي دهد و نويد وصالشان مي دهد و چشمان درخشنده اش گويي از طلوع صبح ظفر كه نزديك است خبرمي‌دهد.گويي او تمام رنج و دردها و مصيبتهاي توده ها را بر دوش مي كشد آنگاه كه آرام آرام در دل شب با خداي خود سخن مي گويد و ميگريد گويي او رحمت خداست،نه كه او فرياد و خروش بي مهاباي هر رزمنده‌اي است كه پابرجا و ثابت قدم در مقابل تمام كفر ايستاده گويي كه غضب خداست يا كه هر دوي اينهاست.خدايا تو رحيمي به رحمتت او را تا انقلاب امام زمان (عج)حفظ فرما،خدايا تو قهاري به قهرت او را بر همه كفر در سراسر جهان پيروز گردان،خدايا به ما توفيق اطاعت از راهش كه راه توست عطا فرما و ما را در اين راه ثابت قدم فرما و قلبمان را بر آن محكم بفرما (آمين)و پيمان ببنديم كه ياريش كنيم.

 

 

 

 

 

نامه شهيد مسعود اوحدي
بسم الله الرحمن الرحيم
بابا و مامان عزيزم اين نوشته ها را در زماني مينويسم كه بيش از چند روز به شروع عمليات باقي نمانده و در شرايطي مينويسم كه بي هيچ مبالغه‌اي صلاحيت شهيد شدن را در خودم نمي بينم با اينحال بقول حافظ چرخ گردون گر دو روزي بر مراد ما نرفت         هست اندر پرده بازيهاي پنهان غم مخور
و شايد فضل و رحمت الهي شامل حال ما هم شد و به سعادت شهادت نايل شديم بهمين دليل مسائلي چند را بعنوان پيامي براي شما مينويسم.
بابا و مامان خوبم شما الان نوشته هاي فرزندتان را ميخوانيد كه پيش شما نيست شايد انتظار داشتيد كه بزودي برگردد و شما شاهد آغار مرحله جديدي از زندگيش باشيد ولي آنچه تحقق يافتني است خواست خداست كه در آن رحمت و سعادت براي ما نهفته است و اين ما هستيم كه هميشه بايد خواسته ها و آرزوها و آمالمان را از فراز و نشيب واقعيتها عبور دهيم و اگر در اين راه خود را تسليم امامتي بكنيم كه ما را بسوي نور و روشني ميبرد و حجت آشكار خدا بر زمين است و آنگاه آنچه پيدا ميشود قضا و قدر الهي است و قطعاٌ سعادت ما را در برخواهد داشت و در اين راه آنچه رستگاري و سعادت ما تضمين ميكند صبر و استقامت و پايداري ما در ميدان ابتلائات و آزمايشهاي الهي و دل كندن از وابستگي ها و خواسته هاي نفساني است.قطعاٌ در اين راه بصورت سدها و موانعي جلوه گر خواهند شد و آنچه كه اينك ما نيز با آن مواجهيم چيزي جز تحقق همان واقعيت نيست.انقلاب اسلامي در طلوع خونينش نويد صبح روشني و نور را ميدهد و امام عزيزمان خميني بت شكن گويي منادي فلاح و رستگاري،بيداري شده و اين مائيم كه بايد كوله بار ايمان را محكم كنيم.بابا و مامان خوبم بعد از سه اسلي كه از انقلاب ميگذرد اينك بخوبي شاهد رشد و شكوفايي انقلاب اسلامي كه نويدبخش آزادي و پيروزي همه مستضعفين است هستم.و آنچه كه اين پيروزي را امكانپذير ساخته اراده و همت توده هاي مستضعف و صبر و استقامت آنها و خونهاي شهداي انقلاب گلگون ساخته اند و نيز ياري و رحمت خداي كريم است.هر روز كه ميگذرد توطئه هاي امپرياليستها و صهيونيستها و دشمنان انقلاب ابعاد تازه‌تري ميبابد.گويي همه ابرقدرتها و عمالشان مرگ خويش را در ادامهحيات انقلاب ديده اند كه اينگونه ديوانه وار به آن حمله ميكنند.در اين ميان آنچه كه تداوم انقلاب را ممكن ميسازد عزم و اراده و از خودگذشتگي ما و توكلمان بر خداست كه او ياري دهنده مستضعفان است.بابا و مامان خوبم هميشه بشما فكر مي كنم احساس ميكنم كه شما چقدر بخاطر ما سختي ها كشيديد و ما چقدر در مقابل شما كوتاهي كرده‌ايم و ناسپاس بوده ايم ولي گاهي وقتها كه بخدا فكر ميكنم احساس گناه بيشتري ميكنم كه خداوند چقدر رحيم است و چه نعمتها به ما داده و در مقابل ما چقدر كفران نعمت كرده ايم و چه ناسپاسيم و در عبادتش و بجا آوردن شكر اين نعمتها كوتاهي ميكنيم.بابا و مامان عزيزم همانگونه كه شهادت براي من آغاز يك تحول در جهت قرب به خداست اميدوارم كه در شما هم سرآغاز دوره اي جديد و تحولي در جهت قرب بيشتر به خدا و پيوند با پيغمبر اكرم و خاندان معصومش باشد.ما كه احياء كنندگان دوباره نهضت اوئيم بايد كه چون او به ميدان رويم.تا حماسه هاي علي اكبرو قاسم ها را زنده كنيم.به آنها عينيت دوباره بخشيم.تا وقتي تازه دامادها در غربت دلشان گرفت حضرت قاسم را ياد كنند و برادران در غم برادر حضرت عباس را و خواهرانمان گوشه اي سنگيني بار غم زينب (س)را حس كنند و مادرانمان با حضرت فاطمه (ع)همدرد شوند و او را بيشتر ياد كنند و اين شايد قدمهايي باشد در شكستن نفسمان و هجرت بسوي الله،خاندان پيامبر بالاترين تجليات ذات خدا هستند و وجه الله هستند.بهرحال عزيزانم دوست ندارم بعد از شهادتم آنچنان به ماتم نشينيد كه خداي ناكرده كمتر به انقلاب و امام عزيز فكر كنيد.بلكه روح من آنگاه شاد خواهد شد كه شاهد باشم شهادتم پيوند شما را با انقلاب بيشتر كرده و باعث فعالتر كردن شما در امر انقلاب و ياري اسلام و خدمت به امام عزيز شده و باور داشته باشيد كه خدا شما را دوست تر داشته كه سعادت شهادت را نصيب فرزندتان كرده تا شما به او نزديكتر باشيد و با ثبات در ايمان و صبر بر اين بلا و آزمايش دير نخواهد بود.همديگر ار بار ديگر در قيامت نزد خداوند متعال ملاقات كنيم و در پيشگاهش روسفيد باشيم و سيمين عزيزم اينك شايد مسئوليت شما در قبال انقلاب بيشتر شده چرا كه پيوندتان با انقلاب حالا پيوندي خونين شده و بايد كه ازاده اي مستحكم اين پيوند را هرچه بيشتر در جهت خدا عمق دهد.اميدوارم كه بيشتر بفكر مامان و بابا باشيد چون شما شهيد داده‌‌هايي هستيد كه بايد تسكين بخش پدر و مادر شهيد داده اي باشيد.شايد براي شما از امام گفتن و اينكه نگذاريد چيز تازه اي نباشد شمائي كه هر كدامتان ياران امام هستيد كه قلباٌ به او نزديكتر از من هستيد و خدايا انشاءالله اين انس و محبت را بيشتر كند.اميدوارم كه هرچه بيشتر پيوندتان با ائمه معصومين و قرآن عميق كنيد و سعي كنيد آيات بيشتري را از قرآن حفظ داشته باشيد و تفاسير را بخوانيد و با عمل به احكام قرآن و خودسازي الگوهاي زنده اي باشيد از علم و تقوا كه جامعه انقلابي ما به چون شماهايي نياز دارد و پرچم پيروزي وبا انقلاب خونين است و عزمتان در تداوم راه خونين آن ناگسستني است و هم از علم و تقوا كه توشه هاي اين راه پر فراز و نشيب برخورداريد.در آخر اميدوارم كه اگر در برخورد با شما گاهي اشتباهاتي از من سر ميزده كه موجب ناراحتيتان ميشدم حتماٌ مرا ببخشيد و همينطور از همگي اهل فاميل و آشنايان و دوستان هم اگر مواردي اين چنين بوده اميدوارم كه مرا عفو كنند و در آخر سعي كنيد كه زهره را هم تنها نگذاريد و او را از خودتان بدانيد كه او هم همدرد شماست كه حتماٌ او هم شما را تنها نخواهد گذاشت.
برافراشته باد پرچم خونين قرآن در سرتاسر جهان
پررهرو باد راه شهيدان انقلاب اسلامي
مسعود اوحدي 61/11/1

 

 

 

 

نامه شهيد مسعود اوحدي
امشب شبي است كه قرار است فردا براي جبهه اعزام شويم.
بابا و مادر خوبم از اينكه نتوانسته ام ديني را كه هميشه نسبت به شما حس مي كرده ام ادا كنم اميدوارم كه حتماٌ ببخشيد و برايم از خدا طلب مغفرت كنيد ولي هميشه فكر كرده ام كه قبل از اين ديني به گردن دارم كه هيچوقت نتوانسته ام حتي گوشه اي از آن را ادا كنم ولي اگرچه گناهانم بزرگ است ولي رحمت خدا بزرگتر است.اميدوارم كه هروقت خواستيد براي من گريه كنيد براي امام حسين (ع)گريه كنيد و حضرت عباس (ع)و حضرت زينب (س)و حضرت قاسم و علي اكبر و علي اصغر 6 ماهه كه هنوز بوي خون سرخشان از صحراي كربلا به مشام مي رسد و هر مسلماني را سرمست مي كند و هنوز طنين فريادشان كه ما را به ياري مي طلبند در گوشهاي هر انسان آزاد،طنين انداز باشد تا ريخته شدن خونهاي ما زمينه اي باشد براي ظهور آقا امام مهدي (عج)كه خونخواه واقعي امام حسين (ع)او و يارانش مي باشند و خداوند انشاءا…از عمر ما بكاهد و بر عمر امام عزيز بيافزايد تا اين اميد مستضعفان تا ظهور آقا امام زمان (عج)زنده بماند و پرچم انقلاب اسلامي را به دست امام عج بسپارد هر وقت خواستيد براي كم گريه كنيد براي صدها شهيد بي كفن گريه كنيد كه صهيونيستهاي غاصب خون پاكشان را در بيروت بر زمين ريختند و براي خواهراني گريه كنيد كه جنايت صهيونيستها بر آنها مو را بر اندام راست مي كند براي صدها جواني گريه كنيد كه مادرشان آرزوي داماديشان را داشتند يا عروسانشان در انتظارشان چهره به درها دوخته بودند براي فرزندان و خانواده شهيدان انقلاب گريه كنيد و انها را ياد كنيد.اميدوارم اگر كسي براي فاتحه بر سر قبري مي آيد ابتدا براي طول عمر و سلامتي امام دعا كند و براي ظهور امام زمان و پيروزي پنهاني انقلاب اسلامي و سپس مرا نيز از دعاي خير و فاتحه‌ بي نصيب نگذاريد.
كه آنچه بيشتر روح مرا شاد خواهد كرد همراهي و همكاري عملي و قلبي با انقلاب اسلامي و كمك به تداوم آن است امروز روزي است بقول امام ايران خود حجت است براي تمام دنيا و اشك هر مادر دغداري و قامت خميده هر پدر عزيز از دست داده اي و ناله هاي هر يتيم و چهره اندوهگين هر نوعروسي عزاداري و خون شهيدان گويي خود حجتي براي همه انسانهاست كه گويي فرياد مي زنند بشتابيد كه قافله كربلاي امام خميني به پيشباز امام مهدي (عج)مي رود.

  • 1085139kakc001