مقام معظم رهبری: تكریم شهیدان به آن است كه این ملت هرگز در برابر سلطه گران مستكبر سرخم نکند . یاد شهیدان باید همیشه در فضای جامعه زنده باشد.
تاریخ تولد: 1342
محل تولد: کوهدشت
نام دانشگاه:
مقطع تحصیلی:
تاریخ شهادت:
محل شهادت:
نحوه شهادت: جبهه

بسم الله الر حمن الر حيم
ما بايد تمام عزيزانمان را فداي اسلام كنيم . اسلام چيزي است كه بايد همه فدايش شويم تا اينك تحقق پيدا كند
امام خميني
من المو منين رجال صد قوا ما عاهدو ا و الله عليه فمنهم من قضي نحبه و منهم من ينتظرو ما بدلو ا تبديلا
با رالها  مردني عطا كن كه در ‌آن خواري و ذلتنباشد . با رلها ما را زندگي علي وار را زمره علي گونه و بر خاستي علي مانند عنايت فرما. مرگ در راه اسلام برايم افتخار است كه صد بار كشته شوم و زنده گردم و باز كشته شوم . من از راه دور و دراز آمده ام تا اينكه در كنار ديگر همرزمان و ديگر برادران با كفار بعثي و بجنگم و با نثار خون سر خم درخت  دين مبين اسلام را آ‌بيار كنم و ايم ملت رنجديده را از قيدو بند اسارت رهايي بخشم. برادر و خواهر مسلمان بدانيد  با شادماني مي جنگم و مبارزه مي كنم تا اينكه كاخ فر عو نيان زمان را ويران سازيم.آرزو دارم كه از دستاورد هاي انقلاب شكوهمند اسلامي پاسداري كنم و سر انجام كشته شوم تا اينكه خدمت نا چيزي كرده باشم و با همرزمانم فرياد مقدس الله اكبربه پيش بتا زيم و دشمن را نيست و نابود  گردانيم.آرزو دارم كه با اهداف امام خميني خدمت كنم تااينكه در خون خود بغلطم تا نداي ما كه نداي حقيقت است به گوش جها نيان برسد. ابر قدرتها ي شرق و غرب به خصوص آ مريكا ي جنايتكار بدانند ملت رشيد  و دلا ور ايران با تكيه  به خداوند بزرگ پشت آنها را به زمين خواهيم زد. برادر و خواهر مسلمان من خود را كو چكتر از آن مي بينم كه وصايايي و يا پيا مي براي شما داشته باشم ولي به عنوان حق فرزند ي بر گردن شما عرض مي كنم كه بعد از شهادت  فرزندتان سنگر هاي مبارزه را خالي نكنيد و در سنگر هاي حق عليه باطل سر سختانه مبا رزه كنيد تا اينكه به ياري خداوند بزرگ انقلاب شكوهمند را به جهان صادر نماييم. پدر و مادر راهي كه من انتخاب كرده ام بهترين راه است براي نجات انسا نها ي محروم و شما  توجه به اين نكته داشته باشيد كه اگر بنا باشد ما دست روي دست بگذاريم تا مهدي (عج) ظهور كند مسلما اين انديشه غلطي است و دشمن زبون تا آ‌خرين قطره خون ما را مي مكمد و تما مي فضا ئل اخلاقي و معنوي ما را از بين خواهد برد . پدر و مادر و خواهر و برادر م اكنون كه من به جبهه مشرف شده ام از شما تقا ضا مندم به جاي غم و غصه ، صبر و شكيبايي را پيشه كنيد تا ديگران تشويق شوند و راه ما را ادامه دهند  تا كشور عزيزمان  نجات يابد . آ‌ري گاه زندگي رنگ تازه اي به خود مي گيرد و مفهوم حقيقي خود راپيدا مي كند اين جاست كه انسان معناي آيه ” والعصر ان الا نسان لفي خسر” را بيشتر و بهتر درك مي كند . خدايا پرورد گارا ذلت تا كي ذلتي كه انسان را نابود م يكند تا كي . آ‌ري من مي روم و شما را به خدا ي بزرگ مي سپارم زيرا حقيقت در ميدانهاي جنگ است در سنگر هاي خون و شهادت. پدرو تو را و قوم و فا ميل و مادرم را از گر يه منع  نمي كنم گر يه كنيد به اندازه تسلي قلبتان و بعد از ‌آن با مردانگي شعار بدهيد جنگ جنگ تا رفع فتنه در جهان   و حتما حتما به خواهر و برادر كو چكم شعار جنگ جنگ تا پيروزي را تعليم دهيد مبادا امام عزيزمان را فراموش كنيد كه او نيز مصطفا يش را فدا كرد. يك وصيت ديگر كه لازم است عرض كنم به احديت خدا وند قسم و به خون تمامي شهدا قسم كسي مرا به جبهه نفرستاد مگر اينكه خود لازم و واجب ديدم و از روزي كه شهيد اردشير امرايي و ديگر شهدا  تشييع شدند من دل به شهادت بستم ولي ليا قت نداشتم . حتي بعضي مواقع با نذر كردن به پيشگاه خداوند دعا  مي كردم كه خدا يا اگر تو راضي هستي كه بود و فلانبود. تشريفات را كنار بگذاريد تا شايد رضايت خداوند بيشتر جلب شود. به من نا كام نگوييد و خانوده ام  را بد بخت نخوانيد چون من در صورت رضاي خدا خداوند به كام مي رسم . كسا ني كه به جنازه من دسترسي دارند شما را به خون شهدا سو گند تان مي دهم  اگر دو دستم سالم ماند آنها را از تابوت بيرون آ‌وريد و به ثروت اندوزان و منا فقين نشان دهيد كه همه ما با دست خالي به پيش مهبود مي رويم زيرا دنياي پست مادي و شهوتها ي پست كاري از پيش نمي برد اگر سر در بدن داشتم چشمهايم را باز بگذاريد كه من كو ر كو رانه به جبهه نرفتم بلكه با رهنمود هاي  پيا مبر گونه اميد مستضعفين جهان امام امت به جبهه رفتم. همچنين دهانم دهانم را باز كنيد كه با سلاح دشمن شكن الله اكبر به دشمن تاخته ام . از همه برادران حزب الله تقا ضا دارم كه با يك بار و چند بار آمدن به جبهه اكتفت نكنند و هميشه جبهه ها را گرم نگه دارند با يكديگر تفا هم داشته باشند ناراحتي ها را كنار بگذارند سعي كننند در بين آنها جدايي نيفتد دعا هاي كميل و … را به جاي آ‌وريد . مسا جد و پا يگا هها را محكم نگهدارند
تقا ضا دارم روي قبرم اين شعر را بنويسيد
آن كس كه تو را شناخت جان را چه كند
فرزند و عيال و خانمان را چه كند
ديوانه كني هر دو جهانش بخشي
ديوانه تو هر دو جهان را چه كند
چون اگر بخواهم اسم همه برادران را از دوست صميمي همكلاسي و ..متذ كر شوم  وقت گير  است لذا در جمع همه شما را به خدا ي بزرگ مي سپارم.
حا ضرم در ره دين از تن جدا گردد سرم
من بميرم باك نيست تا بماند رهبرم
والسلام منصور علي رستم پور

خا طراتي از شهيد منصور علي رستم پور به نقل از همرزم شهيد

مهر خو بان دل و دين از همه بي پروابرد
رخ شطرنج نبود آ ن چه رخ زيبا برد
تو مپندار كه مجنون سر خود مجنون گشت
از سمك تا به سها يش كشش ليلي برد
سخن را از كجا آ غاز كنيم از تو صيف مقا مي كه  كه تو صيف كنند گا نش به ستوه ‌امده ، هنوز حق مطلب را ادا نكرده اند . وصف كيفيتي كه رفعت آ‌ن به بلنداي قا مت آ‌سما نها و گستر دگي مفا هيمش به پهناي كهكشا نهاست و ابعا د معنوي ‌آن در مقيا سهاي دنيوي نمي گنجد . في الجله د راين مقو له با يستي به شرح حال و صفات كسي پرداخت كه عا شقانه قدم در وادي حق و حقيقت نهاده و عا ر فانه منا زل مخصوص را طي طريق نموده ، با افكا ري ژرف و صفا تي پسنديده و اخلا قي خوش كه از پيا مبر گراميش رسول اكرم آ‌مو خته بود و با شجا عتي كم نظير  و دلي بيدار و عشقي سو زان نسبت به مستضعفين كه از مو لا يش علي آ‌مو خته بود و در نها يت حسين وار با اهدا خون سرخ خويش پر وانه وار خويشتن را فداي شمع وجودي اسلام نمود. بنا براين زبان از وصفش(وصف اخلا قيات،اعمال و عو اطف)الكن و قلم از شرح و بيان حا لا تش نا توان است.
شهيد همواره نقش معلمي وارسته و آ‌موز گا ري دلسوز و مهر بان در اجتما عي كه با آ‌ن ارتبا ط داشت ايفا نموده . معلمي كه مادام بر ديگران مؤ ثر واقع مي شد و ضمن انجام اعما ل خدا پسندانه عملا افراد را بر انجام آنها دعوت مي نمود و چون جذا بيت خا ص وي زبانزد عام و خاص بود ، نورا نيتش همه را مجذوب كرده ، به سوي معبود واقعي دلها هدايت مي شدند . در واقع همه ابعاد معنوي او در جهت رضاي با ري تعا لي بود. در جلسات مذ هبي و فعا ليتهاي اجتما عي به عنوان فردي جلو دار جلو ه گر  مي شد و ضمن قرا ئت دعا هاي كميل ، توسل و همچنين مراسم نو حه خوا ني اش بعد رو حي جلسات را مزين مي فرمودند كه هنوز آ ثا رش به ياد ماندني است. در بحبو حه ي جنگ با صدا ميان روحش با سكون نا سا ز گار بود همواره از جبهه و جنگ سخن مي گفت و هما نند ديگر مخلصين جبهه را دانشگاه خود سازي و جنگ با صدا ميان را بزرگترين افتخار به جهت خشنودي خداوند مي دانست . ديگران را با كلام شيواي خود در رفتن به حبهه تشويق مي كرد تا شايد از اين راه هم توانسته باشد خد متي به اسلام و مسلمين بنما يد. در آ‌ن زمان كه شعله آ تش جنگ بواسطه تو طئه هاي قدرتهاي بزرگ و اطا عت كو ر كو رانه رژيم بعثي عراق از يك طرف و صلابت و راست قا متي ومردانگي جوا نان پر شور و عا شق اين خطه كه هم چون كو هي استوار با عزمي راسخ و سينه اي ستبر و با ايثا ر گري و شهادت طلبي بي نظير از طرف ديگر  گرم نگهداشته شده بود ايشان در سنگر مي جنگيد يكي سنگر دبير ستان يعني مبارزه با جهل و ديگر ي سنگر دفاع از حيثيت نظام جمهو ري اسلامي و دفاع از شرف و آ‌بروي انسا نهاي بيدار و با اين وصف هيچ وقت آ‌رام نگر فت و بارها به صف شكنان جبهه تو حيد پيو ست و با قدوم مبار ك خويش به خاكهاي جنوب و غرب ايران تبرك و تقدس خاصي بخشيد . پس از اتمام دوره دبيرستان و پمن انتخاب عشق معلمي كه خود در واقع در همان او ايل معلمي راستين و اسوه معلمين صا دق بود واردتربيت معلم شد و به معلمي به عنوان شغل نمي نگريست بلكه آ‌ن را براي خود عشق مي دانست . شايد به كمك آن بتواند نقش هدايتگري خود را تقويت كند. وليكن در بين همه امور هيچ امري را با لا تر از شركت در دفاع مقدس نمي دانست و اين مطلب از سخنان و احسا سات او كا ملا نمايان بود و مي گفت “دوست دارم پاسدار باشم براي حراست از حريم مقدس اسلام و جمهو ري اسلامي كه اكنون توسط متجا وزين بعثي مورد تها جم واقع شده است . ” اين بار عشق جبهه رفتن و حتي پاسدار شدن بدين معني كه بتواند خا دمي  تمام عياربراي اسلام و رزمنده اي مادام در جنگ باشد آن چنان تمام وجودش را فرا گر فته بود كه ماندنش را ميسر نمي ديدو افكا رش غرق در مسا ئل جبهه بود و  ضمن اينكه دوستان ديگر را تشويق  به اين امر مي نمود و از بمبا رانهاي هوايي شهر هاي كشور به وسيله دشمن سخت نگران بود براي رفتن به جبهه مهيا شد و سپس به سوي جبهه هاي جنوب روانه گشت البته اين چند مين بار ي بود كه خاك جبهه را سرمه ي ديد گان خويش قرار داده بود ، نگار نده ي حقيير هم در اين سفر الطا ف خداوندي نصيبش گشت و افتخار و سعادت در حضو رش را پيدا نمودم و خود به اين مسئله سخت علا قمند بودم. قبل از اينكه به خط مقدم جبهه اعزام شويم از او خواستند كه در تبليغات تيپ مر بو طه در مقر اصلي شهر اهواز بماند و در آ‌نجا انجام وظيفه نمايد اما همان طو ريكه متذ كر شدم روح اين بزرگوار جز به حضور در متن اصلي جنگ همگام با ديگر رزمند گان آ‌رام نمي گرفت اين امر سبب شد پس از چند روزي به منطقه زيد عراق عزيمت كند و در كنار همرزمان خود رسا لت خويش را به مر حله اجرا در آ‌ورد.در اين مكان مقدس نيز با وارستگي هر چه تمام تر و رها نمودن قيود دنيوي نقش معلمي خويش رامحفوظ كرده بود و ديگران را در جهت اصلاح نفس و ايثار گري و پاكبازي در راه حق و جان فشا ني براي حراست از قداست اسلام كه به وسيله رژيم بعثي صهيو نيستي عراق مورد تهديد قرار گر فته بود هدايت مي نمود . همان طو ري كه در ابتداي كلام متذ كر شدم اخلاق و رو حيات و منش وي عا لي بود به طور ي كه در منطقه جنگي هم غبار ايثار گري به شدت آن نيز افزوده بود و همچون چراغي منور نور افشا ني  نموده و پر تو انوار قلبي اش به همه سو كشيده شده همواره مؤ ثر واقع مي شد. با وجود اينتكه در سنگر مبا رزه مسلحانه چا ووشي كم نظير بود حتي در اين سنگر هم هيچگاه جلسات  دعا ،‌ذكر و تلاوت قرآن را ترك نكرده و براي ‌آنها هم اهميتي وافر قا ئل بود . تعهد و تقيد وي به اوامر الهي تا حدي بود كه در سنگري نيمه تاريك و گرم مراسم نماز جماعت را بنا نهاد ند و نماز را با جماعت مي خواند و با تضرع به درگاه احديت از وي طلب شهادت مي نمود و مي گفت : هر چند كه مي انديشم مقا مي را با لا تر از شهادت  در راه خدا ورسيدن به جوار رحمت حق نمي بينم پس اي كاش هر چه زود تر اين سعادت عظمي نصيب گردد”شايد همين ارتباط با معبود و آ‌رزوي لقا ءالله سبب شده بود كه بيش از پيش خود را در مسا ئل شرعي و احكام اسلام حل شده مي يافت و با محا سبه وظا يف و احكام  شر عيه خويش مصداق حديث شريف “حا سبو ا قبل ان تحا سبواگردد. و با علا قمندي به اين مو ضوع اگر در زمينه احكام شر عي مشكلي برايش پيدا مي شد كه ‌ان را در رسا له تو ضيح المسا ئل  امام نمي يافت با دفتر وي مكا تبه نمده و جوب مي گرفت . ضمنا علاقه فوق العاده عا لي به حضرت امان در او سبب شده بود كه همواره از كلام دلنشين امام براي اثر بخشي به سخنان خود استفاده نمايد ، مريدي واقعي گشته بود و سخنان امام را آ ميخته به اسلام مي دانست  لذا خويش را مقيد و متعهد حتمي اجراي آنها در وجود خويش يا جا معه مي دانست. روزها سپري مي شد و به تدريج به ماه مبار ك نزديك تر مي شديم قبل از اينكه اين ماه فرا برسد ايه شهيد ضمن محا سبا تي خود را براي ضيا فت الهي در ايم ماه مبار ك آ‌ماده مي نمود و بسيار علا قمند بود كه به مهماني خدا برود اين امر سبب گشت كه از فر مانده واحد تقا ضا ي اجازه جهت رسيدن به امر روزه كند. تقا ضاي ايشان مثل بيشتر تقا ضا ها براي مر خصي گر فتن و يا انجام امورشخصي ديگر نبود بلكه مي خواست كه بتواند از اين  ماه بهره اي بيشتر گر فته باشد و به واسطه ‌ان بيشتر از پيش به پاكسازي درون و صيقل دادن دل پرداخته تا جايي منا سب براي هبوط انوار الهي مهيا سازد ،‌پس از مدتي فرمانده واحد شخضا به سنگر ‌آمده و شهيد با كلام شيرين خود او را نيز متوجه امور سا خته و متقا عد نمود كه بتواند روزه اين ماه را داشته باشد . ماه مبارك رمضان فرا رسيد اين در حا لي بود كه دماي هواي آن منطقه از 55درجه سا نتي گراد با لا تر مي رفت و بادهاي سو زان به كسي مجال نمي داد كه حتي براي چند دقيقه خود را زير آ فتاب پر حرارت آن منطقه بيندازد در سنگر هم كه وسيله اي براي خنك كردن هوا وجود نداشت بنا بر اين  خود ديگر حديث مجمل خوان. شهيد به ضيافت الله رفت و روز هاي بسيار گرم را در ‌ان شدت حرارت سپري مي كرد و به هنگا مي كه هوا بسيار سو زنده بود و قسمت اعظمي از آ‌ب بدن مبا ركش در اثر گر ماي زياد بخار مي شد و درد عطش خود را با گذاشتن چند تكه يخ روي لباس ها و شكم مر همي مي نهاد تا بدين وسيله از  افطار حتمي روزه در بين روزه جلو گيري كند و همچنان سختيهاي ناشي از آ‌ن را با كما ل ميل و علا قه بر خود تحمل ميكرد و عا شقانه تنها به خشنود ي حق خشنود مي شد لذا براي رسيدن به اين مو ضو ع از هر امري دريغ نمي ورزيد حتي اگر به قيمت جان شيرينش تمام شود و از اينكه عملي صو رت  گيرد كه مو جب نا خشنودي خدا گردد خشمگين و نگران مي شد به طو ري كه چهره اش بر افروخته مي گشت بنا بر اين  كسي توان انجام امري ما سوي الله را در حضور او نداشت. اما با وجود اين هميشه لبخند شيرين كه از روح سبكبالش نشات مي گر فت  بر  لبا نش جوانه مي زد و با گشا ده رويي كه خاص همه خا لصان در گاه خداست با ديگران معا شرت داشت و مي گفت :”انسان با يستي از لحظه لحظه ي عمر خود به نحوي مطلوب در جهت رضاي محبوب استفاده كند”ان شا ء الله كه ما هم پيرو راه اين عزيزان با شيم و كلام آنها را سر مشق زند گيمان قرار دهيم . والسلام
خاطراتي ديگر از شهيد به نقل از يكي ديگر از همرزمان شهيد:
اي شهيد رستم پور تو ميثا ق دار خون شهيدان بودي و ما مي خواستيم مطلع الفجرو دگر حما سه هاي تو را در صفا و مهر و سلامت به مشا هده بايستيم  اما خفا شان خورشيد گريز شب پر گان ظلمت آ‌شنا نگذاشتند طلوع فلقهاي فلا حت در ميدان رزم و پيكار شاهد باشيم. كدام چشم مي اوانست باور كند كه بار ديگر خاك خونرنگ دشت سليما نيه طنين ملكو تي فزت برب الكعبه را  شاهد باشد و فواره خونت را در دشتهاي سليما نيه مرگ را به سخره بگيرد و اينك شهيد عزيز ما در خفاي تو با زباني قا صر مي خواهيم بخشي از خصو صيات و صفات و خا طرات شيرينت را باز گو نما ييم.
اي منصور جان …
سخنانت در زيبايي و عمق به وحي مي ماند
رفتارت آ‌ئينه خلق و خوي او لياء الله بود
عبا دتت به گونه مردان حق باور و پا ر سا بود
گر يه هاي نيمه شبت از خنده هاي نا حق پرده بر مي داشت
مقا ومت و صبرت در برابر مشكلات ما را به ياد صلابت و استواري كو هها مي انداخت
محبت و صميميت را از رفتار تو بايد آموخت
اي منصور جان …
عشق اگر مشقي باشد سر مشق آ‌ن را بايد از تو آ‌موخت
عاشق اگر عشق آ‌مو زد بايد از الفاظ نيكوي تو ‌آموخت
چون كه در قنوتت هميشه نداي اللهم ارزقنا تو فيق شهادت في سبيلك سر مي داد ي و شهادتت نداي فزت برب الكعبه را بار دگر در صحرا ي سليما نيه طنين انداخت چون تو داماد شهادت بو دي اكنون گم گشته ات را يا فتي
اي منصور جان …
شهادتت به حق شهادت مي داد و رفتنت رفته ها را به ياد مي آ‌ورد
خفتنت در خام تيره خفتگان تيره روز را بيدار مي كرد
مزار بي مزارت پنهانها را آ شكار مي كند
به حق كه تو عاشق بودي و وصيت نامه ات اين سر را هويدا مي كند چون كه نوشته بود :
آن كه تو را شناخت جان را چه كند
فرزند وعيال و خانمان را چه كند
ديوانه اش كني هر دو جهانش بخشي
ديوانه تو هر دو جهان را چه كند
مدتي بود كه از امتحا نات ترم سوم مر كز تربيت معلم مي گذشت شهيد رستم پور هنوز آ ثار خستگي گذراندن ماههاي جبهه در جبين مباركش موج مي زدكه در يكي از روزها هنگا مي كه خورشيد غروب مي كرد و تا ريكي دل سياه شب را تسخير كرده بود بار دگر چون دفعه هاي قبل ولي دردناكتر و جانگدازتر خبر شهادت سه تن از بهترين دوستان و آ‌شنا يان ما به دستمان رسيد و با شنيدن اين خبر بي درنگ نظري به سيماي مبارك شهيد انداختم كه قطره هاي اشك در چشمانش  حلقه زده بود و شهيد با حا لت بي قراري و دست پا چگي دست روي دست كو بيده و آ‌ه جان سوزي كه از اعماق قلبش نشات گر فته بود كشيد و گفت : بيا سريع برويم و از اين قضيه اطمينان حا صل نمايم و شتا بان با هم راه دفتر مركز تربيت معلم را  درپيش گر فتيم و ضمن رسيدن به دفتر تا چشم معا ونت شبا نه روزي به ما افتاد گو يا ناراحتي ما را احساس كرده و با حا لتي غمزده و گر فته گفت:چه شده خبري هست ؟ ما جرا را برايش تعريف كرديم و درخواست رخصت تماس با سپاه پاسداران كو هدشت نموديم وي چون چهخره اي درد آ شنا  موافقت نمود و مت موفق به ارتباط تلفني شديم و خبر قطعي شهادتشان را يافتيم و شهيد با حا لتي گر فته و گر يان لب به سخن گشود و. گفت خدايا چه كار كنم چاره چيست و اما سؤال نمود كه چه طور و با چه وسيله اي در اين نيمه شب ما به طرف خانه برويم و من  هم در جواب اين پرسش با لحظه اي مكث كردم گفتم كه راه طو لاني ات و وسيله هم در دسترس نيست و هوا هم تاريك است امشب را تحمل كن كه ان شا ء‌الله فردا حر كت مي كنيم وي بار ديگر سكوت را شكست و گفت پس اگر بنا باشد فردا حركت كنيم ممكن است به تشييع جنازه نرسيم و مكرر اين را جمله را تكرار مي كرد كه خدايا ماچگونه به صورت پدر و مادر اين شهيدان نگاه كنيم حا لا ديگر زمان نشستن نيست و ما نبا يد چشم انتظار بنشينيم و منتظر باشيم و شاهد اينگونه شهادتها باشيم و ما بايد مهياي رفتن به جبهه شويم و تنها با رفتن به جبهه به وظيفه خود عمل كرده ايم و بس و اما شهيد به طو ري كه از حا لات و رو حيات ملكو تيش هويدا بود هر لحظه عشق و علا قه اش به لقاي يار بيشتر مي شد و گاه و بي گاه با حا لتي عر فاني روح ملكو تيش در عا لم ملكوت سير و سلوك مي كرد و زما ني كه به حالت اوليه  اش بر مي گشت دوباره همان جملات  گذشته را تكرار نمود و اما سر انجام شهيد راضي شد كه شب را در مر كز بسر ببريم و صبح آ‌ن روز از مسئول مر كز اجازه گرفتيم و به سوي منزل ما حركت كرديم در بين راه  در ماشين شهيد مداوم تصميم مي گرفت كه درس را رها سازد و عازم جبهه شود و موقعي كه از اين  فكر فارغ مي شد مي گفت اي كاش من هم شهيد مي شدم اين تنها آ‌رزوي من است چون كه توان ديدن و شنيدن اينگونه مسا ئل را ندارم زيرا اين مسا ئل روح لطيفش را مي آ‌زرد ولي مي گفت سزاوار نيست ماا مشغول درس خواندن شويم ولي برادران ما د ر جبهه ها با دشمنان بعثي برزمند و شهيد شوند و اين سخنان را نه تنها در آ ن لحظات بر زبان مي راند بلكه بارها و بارها اتفاق افتاد كه ميگفت بايد درسم را رها كنم و پاسدار شوم و خلاصه كار به جاي رسيد كه ما به نزديكي خانه رسيديم و از ماشين پياده شديم ولي هنوز تا گلزار شهدا راهي طو لاني در پيش داشتيم و منتظر ماشين شديم كه ما را به گلزار شهدا برساند در اين فكر بوديم كه ما شيني شركت گچ رسيد ولي قبل از اينكه ماشين برسد به طوري كه مشخص بود جنا زه ها را تا گلزار شهدا تشييع كرده بودند وشهيد زماني كه نظرش به سوي گلزار شهدا جلب شد با حا لتي گر فته و غمزده گفت : ديدي ما به تشييع جنازه نرسيديم درماشين خيلي خيلي مضطرب و پريشان به نظر مي رسيد روح پر فتوحش در اين قفس تنگ و زندان جسم بي قراري مي كرد و در دشت به عالم ملكوت مي نگريست كه ضمن رسيدن به گلزار فوري و بلا فا صله اشك از چشمان مباركش سرازير شد و باز هم گفت خدايا ديگر وقت درنگ نيست ما هم بايد عازم جبهه شويم و راه اين شهدا را ادامه دهيم سر انجام آرزو هايش مصداق پيدا كرد و عينيت  يافت كه بعد از مدت كو تاهي به درجه رفيع شهادت نائل آ‌مد روحش شاد و راهش پر از رهرو باد .
از خاطرات بسيار جا لب اين شهيد كه در ذهنم نقش بسته است اين بود چون كه به معاد يعني روز رستا خيز اعتقاد راسخي داشت در تمامي جلسات مذ هبي دعاي كميل ،‌توسل، ندبه شركت مي كرد و در خانه حتي از طريق راديو به دعا هاي روح بخش كميل گوش مي داد و غرق در گر يه و زاري مي شد اين گر يه و تضرع از آ‌ن جا ناشي مي شود كه اين عزيز واژه شهادت را فهميده بود و براي رسيدن به شهادت لحظه شماري مي كند او در كلاس درس و در مجا لس مذ هبي يك آ‌ن از حضور در پيشگاه الهي غفلت نورزيد چنانكه مي دانست دنياي وي زود گذر كه همچون عجو زي است كه هزاران داماد كرده به كسي وفا نمي كند خيلي براي اينكه رضايت خداوند را جلب كند نماز را به موقع مي خواند و زماني كه نمازش بنا به دلا يلي قضا مي شد ‌آن چنان تاسف مي خورد گويي كه كره خامي زيرو بر شده است آ‌ري اينجاست كه شهادت مصداق خود را پيدا كرد و زمينه ساز اين فيض الهي همين غرق شدن در تفكر خداوندي بود در خانه يعني با مطا لعه و در رفراند مها هر جا كه يك مسئله خوب برخورد مي كرد همواره افراد خانواده را مطلع مي كرد و هميشه و در همه حال پدر و مادر خود را كه بيسواد بودند از علم خود بي نصيب نمي گذاشت او به پدر و مادر خود احترام زيادي قائل بود چنانكه مي گفت پدر و مادر چشمان من هستند و امام قلب من مي دانم كه رضايت خداوند در رضايت پدر و مادر است همواره در ميان افراد خانواده مهر و مهرباني شديدي نسبت به سايرين داشت از اين رو خداوند او را بي بهره از الطاف خود نساخت و در ميان مردم داراي يك حسن نيكويي بود و مورد اطمينان همه افراد قرار داده بود و زماني كه خبر شهادت اين  عزيز رسيد  براي همگان خيلي متا ثر كننده بود. او نه تنها در جبهه هاي حق عليه باطل مشغول فعا ليت و اداي وظيفه بود بلكه پيوسته در جدل با منا فقين لحظه اي درنگ نكرد او به حق خود را  در اسلام عزيز ذوب كرده بود و هميشه با تو كل به خداوند مبا رزات خود را بدون ريا انجام مي داد چنانكه ياد دارم در يك روز تا بستاني كه با چندين تن از منا فقين درگير شده بود و مردم در ‌آن محل تجمع كرده بودند و من هم رسيدم او با قا طعيت تمام در برابر آن كور دلان براي سر كوبي و ميخكوب كردن عقيده فاسدشان با صداي بلند اعلام مي كرد كه شما خلاف قرآن عمل مي كنيد و چون كه هدفي در كارتان نيست ان شا ء‌الله رو به اضمحلال هستيد در حالي كه هنوز جنگ دو طرف كه بايد اعتراف كرد اين جنگ در حقيقت جنگ بين حق و باطل بود  ادامه داشت ولي از خدا بي خبران چون كه ايمان نداشتند و صبري در وجود شان نبود كار را هب ضرب و شتم كشاندند او با شجاعت چند نفر از افراد مسلح را زخمي كرد بايد گفت اين غلبه علتش اين بود  كه اين شهيد انگيزه داشت ولي آنان هدفي در كا رشان نبود. كسي كه براي خدا تلاش نمايد نها يتا به پيروزي مي رسد و وعده الهي بود آ‌ري در بحبو حه جنگي كه رخ داده بود مي گفت اي مردم شما شاهد باشيد كه من صريحا اعلام مي كنم كه اينان دشمنان امام هستند و كاري كه اينان به سر انقلاب مي آ‌وردند از كار ابر قدرتها هم بد تر است چون كه اينها گر گ در پو ستين گوسفند هستند دشمنان مثل آ‌مريكا و شو روي رو دررو با ما مي جنگند ولي اينان انقلاب را از پشت مي زنند . بايد گفت كه اين تحليل يك تحليل به جا بوده است . اين شهيد بزرگوار تقريبا زماني كه به سن بلوغ رسيده بود يعني در سال سوم دبير ستان كه توان جنگيدن و برداشتن سلاح راداشت به جبهه ها روي آ‌ورد و هر گز تحمل اين را نداشت كه دشمن در خانه او باشد و او تما شا كند كه تمام فضا ئل اخلاقي و معنوي او پايمال شود.
هنگا مي كه فرمان طرح لبيك صادر شد شهيد رستم پور به نداي رهبر كبير انقلاب لبيك گفت و زود تر از همه نيروها خود را به مرا كز ثبت نام رساند و با تحويل كارت شنا سايي  و لباس رزم به طرف جبهه خود را مهياو آماده پيكار كرد چهل روز بود كه از اعزامش به جبهه هاي نور عليه ظلمت گذشت در اين موقع برادران صدا و سيما كه هميشه در ميان رزمند گان اسلام بودند با اين شهيد در جبهه جنوب يك مصا حبه اي انجام داده بودند و تمام مردم با گوش وجان پيا مش را كه تما ما خا لص و پاك بود شنيدند او با طنين بلند اعلام كرد كه اي امام اي روح خدا تا زماني كه من ملبس به لباس مقدس بسيجي و طرح لبيك  هستم دست از مبا رزه بر نمي دارم و لحظه اي به دشمن مجال نمي دهم كه دشمنان تو شاد باشند وتو مظلوم دست آ‌ن ظا لمين.
شهيد رستم پور علاقه زيادي به مداحي داشت او همواره در وصف حال شهيدان نوحه سرايي مي كرد و ياد شهيدان را  در مجا لس گرم نگه  مي داشت به حدي در نوحه سرايي مشهور بودكه او را از منا طق دور دعوت مي كردند براي بر پايي دعاي كميل يا مراسم شهدا ، شهيد رستم پو ر يك نوحه  تحت عنوان شهداي مفقو د الا ثر  تلاوت كرد چنانكه بسيار شيرين و خوش تلاوت مي كرد بچه هاي كوچه ي خودمان كه سنشان بين 10 تا 12 سال بود مي گفتند ما مثل شهيد رستم پور صداي دلنوازي داريم . او بسيار به مفقود بودن علاقه داشت كه آ‌خر به خواستت خدا مفقود شد . هنگا مي كه فرمان عمليات  والفجر 9 شروه شده بچه ها خود را آ‌ماده مي كردند اين شهيد به تمامي همرزمانش وصيت كرده بود كه برادرانم شما را به خون شهدا سو گند مي دهم كه اگر من شهيد شدم در همان محل مرا به خاك بسپاريد بعدا بعضي از بچه ها از او سؤ ال كرده بودند كه منظو رت از اين كار چيست چرا ما اين كار را بكنيم او در جواب مي گويد براي اينكه رضايت خداوند جلب شود چون كه مفقو د الا ثر بودن بيشتر اجر دارد بچه ها كه زياد به او التماس مي كنند كه تو اين وصيت را نكن او قبول نمي كند ‌آماده و مهيا براي انجام عمليات مي شوند  . شهيد در ‌آن هواي سرد كر دستان زير يك شيار آب كه پايين كوه مي ‌آمد غسل شهادت كرد گويي كه به  او وحي شده بود همه را به تعجب انداخته بود حر كت كه مي كنند در بين راه به علت سر ما خوردگي كه علتش همان غسل بوده مبتلا شد . چند تن از بچه ها لباس هاي خودرا بيرون آ‌وردند و تنش كردند  و راه خود را ادامه مي دهند . درحالي كه شهيد رستم پور  هيكلا داراي قد و قامت شجاعي بوداو را آ‌ر پي چي زن مي كنند او با سلا حش كه آ‌ر پي چي هفت بود به طرف تير بار چي كه به طرف بچه ها تيراندازي  مي كرد حمله ور شد ودشمن را به هلاكت رسا نيد اما دست دشمن از طرف ديگر او را به فيض عظيم شهادت مي رساند .نيرو هاي خودي براي اينكه بتوانند جنازه را حمل كنند چون وزن شهيد رستم پور زياد است و نمي توانند همانجا زمين مي گذارند.شهيد خيلي با صداي بلند لبيك امام و هيهات من الذله و يا حسين مي گويد و جان شيرين خود را فداي اسلام عزيز مي كند

اشعاري از شهيد منصور علي رستم پور

حجاب چهره جان مي شود غبار تنم
خو شا دمي كه از آن چهره پرده بر فكنم
چنين قفس نه سزاي چو من خوش الحا نيست
روم به گلشن رضوان كه مرغ آن چمنم
عيان نشد كه چرا آمدم كجا بودم
دريغ و درد كه غا فل از كار خويشتنم
چگونه طواف كنم در فضاي عالم قدس
كه در سراچه تركيب تخته بند تنم
اگر ز خون دلم بوي شوق آ‌يد
عجب مدار كه همدرد نا فه ي ختنم
طراز پيراهن زر كشم مبين چون شمع
كه سو زهاست نهاني درون پيرهنم
به روز مرگ چو تابوت من دوان باشد
گمان مبر كه مرا درد اين جهان باشد
براي من نگري و مگو دريغ دريغ
به دام ديو در افتي دريغ آن باشد
جنا زه ام چو بيني مگو فراق فراق
مرا وصال و ملا قات آن زمان باشد
مرا به گور سپردي مگو وداع وداع
كه گور پرده جمعيت جنان باشد
فرو شدن چو بديدي بر ‌آمدن بنگر
غروب شمس و قمر را چرا زيان باشد
كدام د انه فرو رفت در زمين كه نرمست
چرا به دانه انسانت اين گمان باشد
تو را چنان بنمايد كه من به خاك شدم
به زير پاي  من اين هفت آ‌سمان باشد

  • 1329791kakc001