مقام معظم رهبری: تكریم شهیدان به آن است كه این ملت هرگز در برابر سلطه گران مستكبر سرخم نکند . یاد شهیدان باید همیشه در فضای جامعه زنده باشد.
تاریخ تولد: 1343
محل تولد: خرم آباد
مقطع تحصیلی:
تاریخ شهادت:
محل شهادت:
نحوه شهادت: درگیری با اشرار

خاطرات شهید موسی رحیمی اصل مرز به نقل از پدر شهید

کدخدای روستا آمد پیشش و با تمسخر گفت:صدام رو کشتید؟هر روز کار مردم طعنه و نیش و کنایه بود.کدخدا با یه عده لاابالی جمع می شدند قلیان می کشیدند و صدای خنده هاشون آسایش رو از مردم می گرفت.روزها همین طور سپری می شد تا اینکه یه روز پسر یکی از خان های کمونیست توی دانشگاه قبول شد ولی به خاطر پرونده سیاسی خانواده اش نمی توانست وارد دانشگاه بشود.با کدخدا و ریش سفیدهای محل جمع شدن و رفتن پیش نماینده مجلس خرم آباد آقای محمد صالح طاهری.نماینده یه جلسه ترتیب می ده با حضور کدخدا و دوستانش و ریش سفیدای محل.
موسی هم با پدرش توی جلسه شرکت می کنن.آقای طاهری پرسید به نظر شما باید با همچین آدمی چه کار کنیم؟هرکس حرفی زد یکی گفت باید کاری نکنیم از ما بیزار بشن یکی می گفت نباید کاری کنیم که از اسلام فاصله بگیرن.یکی هم گفت اگر راهی هست که بتونیم این پسر رو بفرستیم دانشگاه و مسئولین دانشگاه رو قانع کنیم که موافقت کنن و هرکس راه حلی داد،همه موافق بودن و نماینده به تنهایی نمی توانست حریف اونا بشه اما موسی با اینکه سن کمی داشت اجازه گرفت و گفت:اگر پدر و خانواده این فرد ما رو به مسخره می گیرن و با اصل نظام و اسلام مخالفت می کنند فردا هم که پسر این خانواده معلم یا هر کاره ای از این مملکت بشه رو ذهن بچه های ما تاثیر می زاره.تحصیل کرده ما باید الگوی بقیه باشه چون ناخودآگاه مردم بیشتر به طرف افراد مهم جذب می شن و این جور آدمی نمی تونه مردم رو به راه راست هدایت کنه.حدود 20 دقیقه حرف زد،حرف حساب و نماینده هم به نشانه تائید سرش رو تکون می داد و موسی توانست بقیه رو قانع کنه کدخدا دندوناش رو روی هم فشار می داد و دندون قروچه می کرد.اما کاری از دستش ساخته نبود.
یه دوست از جنس دوستای آسمونی داشت هرکجا می رفتن با هم بودن.خیلی با هم صمیمی بودن شهید اسکینی پسرخاله پدری موسی بود.
دلاشون به هم نزدیک بود بعد هم سنگ قبرهاشون…
وقتی خبر شهادت عزیزترین دوستش رو آوردن خیلی ناراحت شد اما بعد از 40 روز بیشتر براش بی تابی می کرد کنار قبر شهید اسکینی یه قبر خالی بود که می نشست لبه اون و برای دوستش گریه و زاری می کرد.وقتی برگشت خونه یکی از بچه های محل با تمسخر بهش گفت تو که پدرت ثروتمنده چرا یه بنز برات نمی خره؟موسی گفت من از بنزای آسمونی می خوام نه این بنزای زمینی…گفت ما رو هم سوار بنزت می کنی؟موسی گفت چرا که نه لبخندی زد و به راهش ادامه داد.
چند وقت بعد توی درگیری با اشرار اثری ازش پیدا نکردیم خیلی نگران بودیم تا اینکه خبر دادن 48 ساعت بعد جنازه اش رو برامون می آرن و فعلاً توی یه منطقه دور است.جنازه اش پیدا شده که همون منطقه درگیری با اشرار بود.
بعد از اون همه اصطراب و ناراحتی حالا باید بهاش وداع می کردیم خیلی سخت بود و سخت می گذشت و حالا فهمیدیم که بنزای آسمونیش که می گفت همون خبر شهادتش بود.
پدر همیشه می گفت آدم اگر می خواد از همه نظر خوب باشد باید اسراف هم نکنه،ولخرج نباشه اما موسی …نمی دونم چرا این یه حرف تو گوشش نمی رفت.فقط می گفت من پول احتیاج دارم ما هم فکر می کردیم با دوستاش می ره خوش گذرونی و بریز و بپاش…
بعدها فهمیدم این پولا خرج خانواده های یتیم و بی سرپرست روستا می شد و ولخرجی در کار نبوده