مقام معظم رهبری: تكریم شهیدان به آن است كه این ملت هرگز در برابر سلطه گران مستكبر سرخم نکند . یاد شهیدان باید همیشه در فضای جامعه زنده باشد.
تاریخ تولد: 1344
محل تولد: الشتر
نام دانشگاه:
مقطع تحصیلی:
تاریخ شهادت:
محل شهادت:
نحوه شهادت: جبهه

بسم الله الرحمن الرحيم
الذين امنوا و هاجرو و جاهدوا في سبيل الله باموالهم و انفسهم اعظم درجه عندالله و اولئك هم الفائزون
آنان كه ايمان اورند و از وطن هجرت گزيدند و در راه خدا با مال و جانشان جهاد كردند نزد خداوند مقام بلندي دارند و آنان رستگاران و سعادتمندان دو عالمند.
با سلام به پيشگاه ولي عصر و به حضور عالم بزرگوار ابراهيم زمان بت شكن تاريخ امام امت حضرت آيت الله امام خميني و سلام به تمام ارواح طيبه شهدا كه براي ما عزت و شوكت به ارمغان آوردند.پيام من به مردم هميشه در صحنه اينست :
1-در مقابل سختيها صبر و استقامت و تقوا داشته باشيد.
2-امام را تنها نگذاريد و جبهه ها را گرم نگه داريد.
3-وحدت داشته باشيد و از اختلاف و تفرقه دوري كنيد كه اين كار شيطان است.
4-مي دانيم كه از صدر اسلام تاكنون دو فكر و دو جبهه وجود داشته و اين دو مذهبي و دو مكتب يكي توحيد حقيقي است و ديگري مكتب غلط و باطل است و رمز پيشتازي و و سبقت گرفتن انتخاب راه و روش مكتب اول است.
5-با توجه به اينكه خداوند به ما مقام و كرامت و بزرگي خليفه الله را عطا نمود و براساس اين جانشيني ما بايد به وظيفه و مسئوليت خود اگاه باشيم و بايد به نحو احسن اين وظيفه را خوب به پايان برسانيم تا در مقابل خداوند و شهدا سر به زير نباشيم.
6-ما بايد پا جاي پاي افراد السابقون و سبقت گرفتگان بگذاريم و بايد از قفس آزاد شويم و به سوي بام سلطان جمال و باغ بي منتهاي عشق كه بي بهار سبزتر است پر بگيريم.چون حجاب چهره جان مي شود غبار تنم خوشا دمي كه از اين چهره پرده برافكنم
چنين قفسي نه سزاي چو من خوش الحاني است               روم به روضه رضوان كه مرغ آن چمنم.
7-بايد بدانيم ما از حسين درس آموخته ايم و پيرو خط و ادامه دهنده راه حسين هستيم و بايد تا دفع فتنه از جهان با يزيديان بجنگيم و پرچم ارزشهاي والاي جهان اسلام و قرآن را در سرتاسر گيتي به اهتزاز درآوريم.
8-خدايا بارها بسوي جبهه هاي غرب و جنوب رفتم و تو را مي جستم و به سوي اصلم و نيستان بي قرار بودم تا شايد شربت شهادت را بنوشم خدايا خودت از همه آگاهتر و داناتر و بيناتر هستي و مي داني كه فقط بخاطر رضاي تو آمدم و بجز تو به كسي را ندارم اول مشتاق ديدار تو هستم و خودت مي داني كه دوستت دارم پس اي محبوب عزيزم قبولم كن و جانم بستان.
9-و اما اي پدر و مادر بزرگ و مهربانم و اي برادران و خواهران عزيزم بدانيد كه من بارها پيش شما افسوس مي خورم كه چرا خداوند مرا قبول ندارد و ميدانيد كه ماندن در خانه برايم سخت و سنگين بود و من خودم اين راه را انتخاب كردم و بصيرت و با بينايي باز اين راه را رفت و افتخار كنيد كه براه حسين رفتم و با عشقي كه در سينه و قلبم مي جوشيد و بدانيد راه من راه حسين،راه شهداي تنگه چزابه و حاج عمران و جزيره مجنون و شهداي غرب و جنوب است آيا به نظر شما اگر در رختخواب مي مردم افسوس نمي خورديد كه چرا اينگونه رفته ولي حالا افتخار كنيد كه خداوند توفيق شهادت را نصيب من كرده است و اما اي خواهران محبوبم شما هم بايد صبر و استقامت داشته باشيد و مانند زينب كه ظهر كربلا در عاشورا 72 تن را از دست داد در مقابل سختيها و مصيبتهاي عظمي محكم و استوار باشيد و هميشه بياد خداوند و ذكر او باشيد و بدانيد كه يكي از طرق كمال و رشد انسان از نظر معنوي و روحي متوسل شدن به اولياء الله است و شهدا را هميشه در نظر داشته باشيد و با قيچي معنويت طنابهاي ماديات را ببريد و هر موقع كه به فكر بدست اوردن ماديات افتاديد به تهيدستان و فقرا بنگريد زيرا آنان چيزي ندارند و دنيا برايشان ارزش ندارد.
خدايا ما را از دوستان خودت و از دوستان اولياءات قرار بده و ما را ثابت قدم و پايدار كن كه راه اولياء و معصومين و شهدا را ادامه دهيم.
والسلام

خاطرات شهيد يداله صادقي به نقل از دوست شهيد
بسمه تعالي
پايان عمليات فتح 5 و والفجر 9 بود بنده به اتفاق ابوطالب صادقي كه الان پاسدار هستند و در تبليغات سپاه الشتر كار مي كند در يك سنگر بوديم.برادر دريكوند فرمانده دسته سه از گروهان عمار گردان كميل كه از پاسداران متعهد و مجرب بود و از اوايل تشكيل سپاه به عضويت اين نهاد و ارگان مقدس درامده بود بعد از پايان عمليات در حالت پدافند بوديم صبح روز پنجشنبه بود كه آقاي دريكوند امدند به بنده گفتند ديشب خواب ديدم كه عروسيم بوده است گفتم آقا امروز نزد من نباش چون خمپاره ما را ميكشد.در اين لحظه آقاي حاج نورمحمدي فرمانده گردان كميل آمدند فرمودند كه جمع كنيد آقاي حاج نوري فرماندهي تيپ 57 گردان كميل را به مرخصي فرستاده است.آقاي دريكوند آمدند فرمودند تعبير خواب شما دروغ درآمد.ما گردان كميل پشت سر هم حركت ميكرديم در آخرين فرصت كه تپه اي بود اگر سرازير مي شديم ديگر خمپاره بما نمي رسيد.خمپاره اي امد به صف گردان كميل خورد و در اين بين 300 نفر فقط دريكوند كه خواب ديده بود عروسيش بوده است شهيد شد.خداوند روحش را شاد و راهش پررهرو گرداند.
شهيد يداله صادقي از چهره هاي مذهبي و مومن و انقلابي و از جوانان عزيز الشتر بود ما در تيپ 72 محرم بوديم بنده در تبليغات كار مي كردم صبح زود رفتم در نمازخانه كه اذان بگويم.ديدم آقاي يداله صادقي در داخل نمازخانه در حال نماز خواندن بود تعجب نمودم اينجا كجا آقاي صادقي كجا تو نگو متوجه شده است كه عمليات بدر بايد آغاز شود.خودش را رسانده بعد اظهار فرمودند فلاني ديشب شهيد اسدالله حسنوند و عليشاهي را خواب ديده ام اظهار داشتند يك ساختمان براي شما رنگكاري نموده ام.ايشان نوراني شده بودند.آدم را مجذوب خود ميكردند از اخلاق،برخورد،سكوت حرف زدن و حركات ايشان همه ما متعجب شده بوديم تا اينكه عمليات لو خورد ولي بعد از مدتي ما نرفتيم اما ايشان در عمليات جنوب قسمتهاي چزابه شركت نمودند و آرزويش شهادت بود رسيدند و به ديار عاشقان الله شهداي گرانقدر اسدالله حسنوند و عليشاهي نائل آمدند.

 

 

 

 

خاطرات شهيد يداله صادقي به نقل از پسر دایی شهيد
پروردگارا مرا توفيق ده تا شكر نعمتي را كه به من و پدر و مادرم دادي بجا آورم و عمل صالح انجام دهم كه از آن خشنود باشي و فرزندان مرا صالح كن من به سوي تو باز مي گردم و توبه مي كنم و من از مسلمينم.(احقاف-15)
از شهيد چه بگويم:چه گويم من ز اوصاف شهيدان         ز خود بگذشتگان ره قرآن
قلم ناچيزي چون من سر تا پا تقصير از وصف قله اي سر به فلك كشيده كه درون را با نور عشق مزين نموده ياراي كتب نيست.ليك چه كنم كه خاطرات عبرت انگيز و اعمال اموزنده شهيد يداله صادقي (رحمت اله عليه)هنوز و هنوز قلبم را مي فشارد و حقيقتاً مرا به راه معبود و اميد آرد.لذا دوست دارم خاطره هايي از شهيد بزرگوار (صادقي)بگويم (بنويسم)تا هم درسي و پندي براي خودم و هم براي خوانندگان عزيز باشد (انشاءالله)در يكي از روزهاي تابستاني به اتفاق شهيد صادقي به آبادي (روستا)رفتيم در طول راه صحبت از عبادت و زهد و تقوي و بي توجهي به دنيا مي كرد من شوخي به به او گفتم كه دنيا خوب است اخم كرد و بعد گفت مي دانم شوخي مي كني خلاصه به روستا رسيديم به منزل عمويم رفتيم با اصرار عمويم شب آنجا مانديم و نماز مغرب و عشاء را در مسجد روستا خوانديم بعد از صرف شام چند ساعتي مشغول گفت و گو در مورد جبهه و جنگ شديم پس از آن در يكي از اتاقها در كنار هم مشغول استراحت شديم حدود نيمه هاي شب بيدار شدم ديدم شهيد صادقي مشغول راز و نياز با معبود خويش است.هوا مهتابي بود مهتاب به يك طرف صورتش خورده بود  دستهايش را بالاي سر گرفته بود همانند مادري كه فرزند عزيزش را از دست داده باشد اشك مي ريخت بطوري كه قطره هاي اشك از محاسنش بر روي زانوهايش مي چكيد آن لحظه حالتي به بندهدست داده بود كه از خود بيخود شده بودم.خلاصه پس از راز و نياز قطرات اشكي كه بر روي محاسن و صورتش مانده بود با دستان پاكش پاك نمود و بعد مشغول استراحت شد البته طوري عبادت مي كرد كه آزارش به مورچه اي هم نمي رسيد.يعني نفسش در نمي آمد تا اينكه بعد از چند دقيقه اي صداي اذان صبح از بلندگوي مسجد پخش شد فكر كرد كه من خوابيده ام خيلي آهسته دست مرا گرفت و فشار داد من هم بلند شدم با هم وضو گرفتيم و به مسجد رفتيم به من خيلي تعارف كرد كه جلو بايستم و پشت سر من نماز بخواند و من قبول نمي كردم تا اينكه بصورت فرادا نماز خوانديم.حال افسوس مي خورم كه چرا من اين درك را نداشتم تا نماز صبح را به بزرگ مردي چون يداله اقتدا كنمهنوز اين غصه در دلم مانده و فكر مي كنم تا زمان مرگ خواهد ماند.وقتي كه برگشتم گفتم يداله جان ديشب چكار مي كردي فهميد مي خواهم چه بگويم بعد گفتم مرا هم دعا كرديد گفت هر وقت بخواهم كاري كنم اول تو را دعا مي كنم.
«با شهيد يداله بودن يعني به ياد خدا بودن»
يا عده اي دوستان مشغول گفتگو بوديم.شهيد يداله ما را به انجام فرايض ديني و دوري از تهمت و غيبت و دروغ و ديگر منكرات راهنمايي ميكرد و عده اي مي گفتند آيا تو خودت توجه نمي كني گفت اين تذكر براي همه ماست اول خودم بعد شماها بايد دست همديگر را بگيريم لغزش همديگر را برطرف كنيم تا به خدا نزديك شويم.بعد از اين جريان به منزل ما رفتيم به من گفت عزيزجان اين جبهه و جنگ غنيمتي است هر دو قول بدهيم كه در اين راه كوتاهي و ترس به خودمان راه ندهيم.تظاهر و ريا نكنيم تا در پيشگاه خداوند با رو سفيدي سرمان را بلند كنيم.
«با شهيد يداله بودن يعني به شفاعت او نائل آمدن»
تازه از جبهه امده بود من هم به مرخصي آمده بودم به منزل ما آمد مشغول صحبت و تعريف شديم و به من گفت بيا تا با هم به جبهه برويم گفتم موقعيت ها طوري است كه اجازه نمي دهند با شما بيايم گفت من با تو مي آيم.گفتم آن هم نمي شود گفت پس با هم پيمان ببنديم اگر تو شهيد شدي مرا شفاعت كن اگر من شهيد شدم تو را شفاعت مي كنم گفتم من لياقت شهادت را ندارم ولي اگر تو شهيد شدي جان خودت مرا فراموش نكن.گفت اين همه بازخواستي كه مي كنند فكر نكنم شما بيادم بمانيد.گفتم شهيد بازخواست ندارد خنديد و گفت چشم.
«با شهيد يداله بودن يعني دل از دنيا بريدن»
يك روز بعدازظهر به درب منزل ما آمد گفت بيا تا برويم بيرون قدمي بزنيم.گفتم چشم با هم به اطراف شهر رفتيم مشغول قدم زدن بوديم گفت مي خواهم فردا به جبهه بروم حال و هوايي ديگر دارم گفتم من هنوز مرخصيم تمام نشده صبر كن تا من هم مرخصيم تمام شود گفت عمليات داريم گفتم باشد چند روزي ديگر صبر كن گفت اگر مرا دوست داري بگو برو چون اين دنيا محل گذر است دعا كن در آن عالم همدم و مونس هم باشيم چون آنجا جايگاه باقيست.
«با شهيد يداله بودن يعني انقلاب دروني كردن»
در دانشسراي تربيت معلم بروجرد مشغول تحصيل بود با هم به آنجا رفتيم به محض رسيدن ما به دانشسرا تمام دانشجويان اطراف او را احاطه كردند گويا گم شده خود را پيدا كرده بودند بعضي از شوق گريه مي كردند وقت نماز مغرب و عشا رسيد نماز را به اتفاق دانشجويان و به امامت يكي از روحانيون خوانديم همه دانشجويان در همانجا مشغول خواندن دعاي توسل شدند من در كنار شهيد يداله نشسته بودم آنقدر اين شهيد با خود مانوس شده بود كه به خود مي پيچيد و زار زار گريه مي كرد.با گريه ايشان احساس پوچي مي كردم وقتي او را با چنين وضعي ديدم من هم اشك از چشمانم جاري شد.از آن به بعد بيش از حد شيفته او شدم.فكر مي كردم اگر با او باشم راحتم.احساس آرامش مي كنم و هويت انساني خود را بدست مي آورم.ولي افسوس كه ايشان راه چندين ساله خودرا يك روزه پيمود و من در نيمه راه ماندم.
«با شهيد يداله بودن يعني عاشق زيبائيهاي آخرت شدن»
قبل از آنكه شهيد يداله بطور جد مانوس انقلاب و اسلام و عاشق جبهه و جنگ شود لباسهاي قشنگ و زيبايي مي پوشيد.البته خيلي هم خوش قد و قامت بود بطوري كه هر قوت از خيابان شهر گذر مي كرد همه او را تماشا مي كردند بعد از آنكه غرق در درياي محبت الهي شده بود لباسهاي خيلي ساده مي پوشيد و از قد و قامت افتاده بود گفتم چرا اينجور شده اي و لباس هاي زيبايت را نمي پوشي گفت آن زمان زرق و برق فاني دنيا را دوست داشتم ولي الان عاشق زيبائيهاي ماندگار آخرتم.
«با شهيد يداله بودن يعني شجاعت پيدا كردن»
با شهيد يداله مشغول صحبت بودم گفتم وقتي كه در جبهه هستيد اگر اعلام كنند اين روزها عمليات داريم چه احساسي پيدا مي كني آيا نمي ترسي گفت بلافاصله دو ركعت نماز شهادت مي خوانم بعد از شر شيطان به خدا پناه مي برم تا شيطان در وجودم ايجاد ترس نكند.از آن كه بگذريم از دنياي خراب به آخرت آباد رفتن كه ترس ندارد.شهيد يداله صحبتش،عبادتش،زهد و تقوايش،مهربانيش،دوستيش جذاب و فراموش ناشدني وهمه اش درس و عبرت بود.

سلام بر شهيدان،سلام بر عاشقان كوي دوست و سلام بر شهيد يداله صادقي.او را مي شناسي؟آري قبلاً او را ديده ام در دبيرستان و زمين ورزش واليبال در خيابان،قامتي رشيد و زيبا چهره اي بشاش و جدي،شيك پوش احساس مي كردم او فردي مغرور است اما براي اولين بار در مركز تربيت معلم شهيد مطهري بروجرد يداله صادقي را شناختم با گذشته كاملاً متفاوت بود آري در او انقلابي شده بود و دگرگون شده بود،مردي افتاده،ساده پوش،بسيار باتقوا و پرهيزگار،متين و مهربان و متواضع و با تاثير بطوريكه هر انساني وادار مي شد در مقابلش حتي به تظاهر مسائل مذهبي را رعايت كند.هميشه نماز اول وقت مي خواند بطوريكه آشپزهاي مركز تربيت معلم او را مي شناختند و يك روز با جمعي از دانشجويان پس از صرف نار به سمت خوابگاه برمي گشتيم به شهيد صادقي برخورد كرديم،ايشان بعد از خواندن نماز از نمازخانه به سمت سلف سرويس مي آمدند عده اي بچه ها جلويش را گرفتند و به شوخي گفتند آبگوشت تمام شده كجا مي رويد؟با لبخند فرمودند نان خشكي پيدا مي شود؟
شهيد صادقي را زماني دقيق شناختم كه به اتفاق عده اي از دانشجويان مركز در خدمت اين شهيد عزيز به جبهه اعزام شديم.ما را به منطقه دربندي خان اعزام نمودند.علاقه شديدي به حضور در خط مقدم و.شركت در عمليات داشتند همه بسيجيان كه او را مي شناختند اعتراف مي كردند كه در اولين عمليات شهيد مي شود.زيرا بسيار بي باك و شجاع بودند.هنگام تقسيم نيروها از بسيجيان خواستند براي سازماندهي،مهارت و يا تمايل خودشان بيان كنند شهيد صادقي و من همشهري بوديم و به اتفاق شهيد جهانشاه آزادبخت و آقاي نوذر برسم كه از بچه هاي كوهدشت بودند به شهيد صادقي پيشنهاد نموديم كه نوع مسئوليت ما را و محل خدمت ما چهار نفر را كه با هم بوديم مشخص كنند اما براي او تفاوتي نداشت در هر پست و يا مكاني خدمت كند نقش برجسته ايشان در ميان نيروها نمايان بود.به همين دليل چندبار به او پيشنهاد فرماندهي گروهان تا جاده دربندي خان (محور شيخ حمله تا شاخ شميران)نمودند ولي ايشان قبول نكردند و اين مسئوليت به نيروهاي ديگر واگذار نمودند و خودش بعنوان نيروي عادي در عين حال راهنما و بازوي فرماندهي مشغول خدمت و پاسداري بودند.
يك روز بچه هاي سنگر بعلت خستگي و كار شبانه خوابيده بودند من از روي حس كنجكاوي ضامن نارنجكي كشيده و قصد داشتم دوباره آن را در جايش قرار دهم اما موفق نشدم و بخاطر شرم از شهيد صادقي ناچار شدم به آرامي يكي ديگر از دوستانم بنام نوذر پرسم را از خواب بيدار كنم نامبرده نيز فردي شوخ طبع و شلوغ بود فرياد زد بيدار شويد و فرار كنيد اميري نارنجك كشيدم اكنون همه كشته مي شويد ناگهان بيشتر بچه هاي سنگر بيرون رفتند اما شهيد صادقي فوراً نارنجك را در دست من فشار داد تا ضارب آن رها نشود و شنجاق قفلي از يكي از نيروهاي بجاي ضامن نارانجك قرار داد و بعد رو به منكرد تا چيزي بگويد و من از شرم سرم را پايين انداختم.اين شهيد بزرگوار حالت مرا ديد لبخندي زد و به شوخي گفت مي خواستيد همه مان با هم شهيد شويم.

يادداشتي در مورد شهيد يداله صادقي
بسمه تعالي
درود و سلام به روح ملكوتي بنيانگذار نظام جمهوري اسلامي كه پرتو نور ايمان شجاعت،صلابت،صداقت و شهادت و بردباريش جهان اسلام را تحت الشعاع خود قرار داد كه زائيده آن نور لاله هاي سرخ گون و پرپر شده اي هستند كه همانا شهيدانند و سر سلسله انان امام حسين (ع)و نهايتاًتا قيام كبري كه همانا ظهور حضرت حجت (عج)مي باشد ادامه دارد.خوشا بحال آنانكه مقام شهيد را درك نمودند و از خداوند منان اين سعادت را خواستند و نصيبشان شد و با اخلاص از اين مقام شامخ استقبال كردند.حضرت علي (ع)از پيامبر اكرم (ص)در خصوص فضيلت جنگجويان در راه خداوند نقل مي كند:هنگامي كه جنگجويان تصميم بر شركت در ميدان جهاد مي گيرند خداوند آزادي از آتش دوزخ را براي انها مقرر مي دارد و هنگامي كه سلاح بر مي دارند و اماده ميدان مي شوند فرشتگان بوجود انها افتخار مي كنند و از گناهان خود خارج مي شوند و در برابر هر روز پاداش عبادت هزار عابد براي آنها نوشته مي شود و هنگامي كه با دشمنان روبرو مي شوند مردم جهان نمي توانند ميزان ثواب آنها را درك كنند و هنگامي كه گام به ميدان نبرد مي گذارند و جنگ شروع مي شود فرشتگان با پر و بال خود اطراف آنها را مي گيرند و از خدا تقاضا مي كنند كه در ميدان ثابت قدم باشند در اين هنگام منادي صدا مي زند (الجنه تحت ظلال السيون)بهشت در سايه شمشيرهاست در اين هنگام ضربات دشمن بر پيكر شهيد وارد مي شود كه همانند ساده ترين و گواراترين آبي است كه در تابستان گرم مي نوشند و هنگامي كه شهيد مي غلطد هنوز به زمين نرسيده كه حوريان بهشتي به استقبال او مي شتابند و نعمت هاي بزرگ خداوند را براي او شرح مي دهند و هنگامي كه بر روي زمين قرار مي گيرد زمين مي گويد آفرين بر روح پاكيزه اي كه از بدن پاكيزه پرواز ميكند.بشارت باد بر تو و به او گويند قلب هيچ انساني خطور نكرده است و خداوند گويد من سرپرست بازماندگان اويم هركسي آنها را خشنود كند مرا خشنود كرده است و هركس آنها را به خشم آورد مرا به خشم آورده است.امام حسين (ع)مي فرمايد مرگ با عزت بهتر از زندگي ننگين است.حضرت علي (ع)مي فرمايد مرگ همه را مي گيرد و كسي توان نجات از آن را ندارد پس بهترين و شرافتمندترين مرگ كشته شدن في سبيل الله مي باشد.
آيا مقام شهيد با اين همه عظمت و شوكت قابل وصف است به نظر من هر زباني و هر قلمي با هر سخن و هر اوصافي و با هر فصاحت و هر بلاغتي قادر به وصف مقام شامخ شهيد نيست.برابر روايات بعد از پيامبران شهدايند.درود خداوند بر روح پاك و با عظمتشان.سلام و درود بر شهيدان زنده تاريخ مفقودين عزيز و بزرگوار كه داغشان هر دلي را مي سوزاند و هر جگري را سوراخ مي كند.
و اما سخن از كسي است كه طالب اين مقام والا (شهادت)بود و تا آخرين قدم شهادت پيش رفت و در اين راه مفقود گرديد.اخلاقش،رفتارش،عملش زبانزد بود و تمام كارهايش فقط و فقط در جهت خشنودي و رضاي خداوند بزرگ بود هركسي حتي مدت اندكي با وي مانوس بوده انگشت حيرت و اعجاب مي گزد.با نهادهاي انقلابي ارتباط و مراوده داشت در خصوص شركت در نمازهاي جماعات سرسخت و مقيد بود با هر كسي مي نشست صحبت از اسلام و انقلاب مي كرد پشتوانه مستحكم انقلاب را مسائل معنوي مي دانست وقتي از جبهه و جنگ سخن مي گفت هر انساني را تحت تاثير قرار مي داد نماز را با صلابت و وقار بپا مي داشت در همه اوقات با وضو بود كه هر انساني را تحت الشعاع خود قرار مي داد.توجهش به عالمي ديگر و خود را ساخته و پرداخته براي عالم ديگر مي نمود.اصلاً به دنيا توجهي نداشت.بعد از هر نمازي با يك سجده طولاني راز و نياز عميقي با خدا داشت و اشك چشمانش در جهت خشنودي و رضاي خداوند مي ريخت.هميشه ازمعاد و روز قيامت صحبت مي كرد.
شاعر مي گويد:
بيا تا بنگريم به جاي اصلي               كه شايد يافتيم درمان دردي
بيا تا ما از اين دنيا بدور شيم                بيا تا ما مهياي سفر شيم
واقعاً به فكر جاي اصليش بود و خود را مهياي سفر نموده بود.به هر جايي و مكاني كه احتمال گناهي مي رفت يا احتمال غفلت از خداوند مي رفت يا ميدانست سود اخروي ندارد نمي رفت خيلي از خداوند و روز قيامت خوف داشت.
خوشا آنان كه از ترس خداوند         بدرگاهش بگريند و بنالند
از ترس و خوف خداوند و روز موعود گريه ميكرد.دنيا را بي ارزش و فريبنده تلقي مي نمود.خاطرات زيادي از ايشان دارم اما يكي كه مرا بيشتر تحت تاثير قرار داده شبي بود كه مهمان بوديم در دل شب از خواب بيدار شد و با آرامي از خانه بيرون رفت و وضو گرفت و برگشت من بيدار بودم ولي او فكر مي كردكه خوابيده ام مشغول عبادت شد بعد از اتمام نماز شب دستهايش را بسوي آسمان بلند كرد و با خدا راز و نياز مي نمود و اشك مي ريخت وقتي كه اين جريان را مشاهده مي كردم من هم گريه مي كردم و مي گفتم خوش بحالت كه خداوند چنين در حق تو لطف و مرحمت دارد و تو را بسوي خودش هدايت مي كند.خلاصه تا اذان صبح با خداي خود درد و دل كرد و بعد از آن اشك چشمانش را پاك كرد و مرا صدا زد كه نماز صبح بخوانم.
والسلام
خداوندا كليه مفقودين اين مرز و بوم را هرچه سريعتر به آغوش خانواده هايشان برگردان و دل محزون و جگر سوخته آنان را شفا فرما.